کتابی برای یک عمر | اعتماد


رمان «چهارگانه اسکندریه» اثری از نویسنده بریتانیایی لارنس دارل [Lawrence Durrell] است که بین سال‌های 1957 تا 1960 انتشار یافت. سه کتاب اول (ژوستین[Justine]، بالتازار[Balthazar]، مونت الیو[Balthazar]) برای نویسنده از لحاظ نقد و فروش موفقیت زیادی در پی داشت. این سه کتاب، سه دیدگاه درباره مجموعه‌ای از رویدادها و شخصیت‌ها را در اسکندریه و مصر، پیش و در خلال جنگ جهانی دوم به تصویر می‌کشد.

(ژوستین[Justine]، بالتازار[Balthazar]، مونت الیو[Balthazar])

کتاب چهارم (کلیا، Clea) شش سال پس از این دوران رخ می‌دهد. این اثر در ۱۹۶۲ بازنشر شد و دارل از این موقعیت برای انجام بازبینی‌های عمده نهایی استفاده کرد. نسخه چاپ‌شده ۱۹۶۲، افکارِ نهایی او را نمایان می‌سازد. این چهارگانه به سرعت به‌عنوان آثار هنری قابل توجه شناخته شدند و از آن زمان تا امروز، توانسته جایگاه خود را در تاریخ ادبیات جهان حفظ کند؛ تاجایی‌که در سال ۱۹۹۸، کتابخانه مدرن، «چهارگانه اسکندریه» را در رتبه هفتادمِ فهرست صد کتاب برتر انگلیسی‌زبان قرن بیستم قرار داد. ترجمه فارسی این رمان چهار جلدی توسط خاطره کردکریمی از سوی نشر برج منتشر شده است.

شناخته‌ترین رمان این مجموعه چهارگانه، کتاب اول، یعنی «ژوستین» است. لارنس دارل در آغاز در ۱۹۷۴ مجموعه «آوینون» را با به کارگیری بسیاری از تکنیک‌های مشابه منتشر کرد. اولین داستان‌های این مجموعه «مونسیور» یا «شاهزاده تاریکی» در ۱۹۷۴ جایزه یادبود جیمز تیت بلک را از آن خود کرد. رمان میانی مجموعه، «کنستانتین» یا «تمرینات انفرادی» نیز نامزد دریافت جایزه بوکر ۱۹۸۲ شد. در قرن بیستم دارل نویسنده‌ای پرفروش و به واقع یکی از مشهورترین نویسندگان انگلستان بود.

دارل در مصاحبه‌ای با پاریس‌ریویو در سال ۱۹۵۹، ایده‌های پشتِ چهارگانه اسکندریه را به‌عنوان هم‌گرایی متافیزیک شرق و غرب توصیف کرد؛ بر پایه دگرگون‌سازیِ دیدگاهِ سنتی نسبت به جهانِ مادی توسط اینشتین و تحولی مشابه در مفهوم شخصیت‌هایِ پایدار از نگاه فروید، که به ایجاد مفهومی جدید از واقعیت منجر شد. خالق چهارگانه اسکندریه در دهه ۱۹۵۰، این اثر را تحت‌عنوان تحقیق بر عشق مدرن تعریف کرد، اما اغلب خوانندگان آن را تداعی یک شهر یونانی-عربیِ چندقومیتی تلقی می‌کنند. عنوان رمان، «اسکندریه»، تنوع عشق را در هزار صفحه عجیب بررسی می‌کند. اما این اثر به خودی خود بزرگ‌تر از مضامینش است و طلسمی ایجاد می‌کند که نه کاملا احساسی و نه به‌طور خاص توضیح و توصیفی از جزییات مکانی مشخص است.

هیچ چیزی در این رمان دقیق و قطعی نیست و از این لحاظ رمانی تجربی محسوب می‌شود. شاید در ارتباط با دوست دارل، هنری میلر، یا درمورد «اولیس»ِ جمیز جویس باشد، اما «چهارگانه اسکندریه» بدون شک بر این فرض استوار بوده‌است که افراد و رویدادهای یکسان هنگامی که از زوایا و دوره‌های مختلف در نظر گرفته می‌شوند، متفاوت به نظر می‌رسند. این چهار کتاب به شخصیت‌هایی یکسان می‌پردازد، اما هر کدام از چندین راوی، این روایت‌ها را از نگاه خود نوشته‌اند. دارل ادعا کرد که با این کار مفهوم جدیدی از واقعیت مشخص می‌‌شود و ایده‌های فروید و نسبیت اینشتین و هم‌گرایی متافیزیک غربی و شرقی را منعکس می‌کند.

شاید نقدهای این اثر کمی مبالغه‌آمیز به نظر برسد، اما درحقیقت این مجموعه چهارگانه از لحاظ مفهوم و متن داستان ادعای بزرگی دارد و سبک ادبی نویسنده در انتخاب واژگان، داستان فاخر و حرفه‌ای است. خواننده حین خواندن داستان به الهام‌‌بخشی‌هایی دست می‌یابد که رسیدن به آن مانند بیرون‌آمدن از دریاهای متلاطم و خروشان به آب‌های آبی و زلال مدیترانه است.

در این رمان، «اسکندریه» کُل داستان را در بر گرفته ‌است. دارل از ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در این دیار زندگی و کار کرد و عمیقا به تاثیر مکان بر خلق‌وخوی افراد باور داشت. بسیاری از برداشت‌های او به این مکان به واسطه تاریخ و راهنمای ای.ام. فورستر (نویسینده شهیر انگلیسی و خالق رمان‌های مشهور «گذری به هند» و «هورادز اِند») بود که نخستین‌بار در ۱۹۲۲ منتشر شد و همچنین بزرگترین شاعر اسکندریه، کنستانتین کاوافی که در ۱۹۳۳ درگذشت. حضور پرشور این شاعر در متن «چهارگانه اسکندریه» به اندازه زندگی او در این شهر، پُررنگ و اثرگذار است، این «کاوافی» بود که در «اسکندریه» نوشت: «اینجا دوست من، نه سرزمین جدیدی است و نه دریایی جدید؛ این شهر تا ابد تو را دنبال خواهد کرد و همیشه تو را شگفت‌زده بر جای می‌گذارد.»

داستان هر چه‌قدر هم مرموز و مبهم به نظر برسد، پای شهر که به میان می‌آید همه‌چیز واضح و شفاف است. در خلال داستان جغرافیای شهر را یاد می‌گیریم، از خیابان زیبای فواد تا کوچه‌های عرب، از محله‌های فقیرنشین تا مسیرهای شنی که به صحرای غرب می‌رسد، از درون عمارت‌های ثروتمندان و اتاق‌های خفه دم‌کرده زیرشیروانی و کلبه‌های کنار دریا و… همه و همه دیدن می‌کنیم.

بسیاری از مطالبی که در رمان چهارگانه اسکندریه می‌خوانیم واقعی است. دارل بیشتر داستان‌هایش را براساس تجربیات شخصی، خاطره‌گویی و القاب معروف نگاشته که همین موضوع به چهارگانه‌اش جذابیتی مضاعف بخشیده است. جنبه‌های جنسی داستان نیز به گونه‌ای مرموز و دوپهلو بیان شده و باعث شگفتی خواننده می‌شود.

به طور قطع می‌توان گفت که این رمان چهارجلدی ریشه فرویدی یا اینشتینی دارد، توصیف‌ها، صحنه‌ها و روایت همه و همه تحسین‌برانگیز و استادانه چیده شده‌اند. دارل نویسنده توانایی است و در تکنیک‌های تعلیق و فریب خواننده نیز مهارت دارد. لحظه‌های نفس‌گیر و غیرمنتظره زیادی حین مطالعه در انتظار خواننده است.

سخن پایانی آنکه ساختار این رمان تخیلی عظیم در گذر زمان ارزش خود را حفظ کرده و طی این سال‌ها بارها تجدید چاپ گردیده و این روند ماندگاری ادامه خواهد یافت؛ چراکه افراد اهل مطالعه با هر گرایش فکری درنهایت این اثر چهار جلدی را ارزشمند و اثرگذار دانسته‌اند. همانطور که از زمان انتشارش تا امروز، به عنوان اثری ادبی و گاهی شاهکار شناخته شده و نقدهایی هم که شده، همیشه محترمانه بوده است. به طور مثال، منتقدان فرانسوی این اثر چهارگانه را ستودند، آمریکایی‌ها با اشتیاق از آن استقبال کردند، منتقدان انگلیسی اما چندان مطمئن نبودند زیرا دارل تمام عمرش را خارج از کشور گذارنده بود و طی این سال‌ها هرگز از فرهنگ انگلیسی تمجید نکرد. در مجموعه، منتقدان آمریکایی و انگلیسی کتاب را ستودند. ساندی‌تایمز، این چهارگانه را «یک کلاسیک مدرن» نامید و ساندی‌تلگراف خالق رمان را «استاد خلقِ همه یا هیچ». تایمز، دارل را همانند شعبده‌بازی با واژه‌های فاخر توصیف کرد که برج‌های تاریخی، کاخ‌های باشکوه و معابد قدیمی را در ذهن خواننده تداعی می‌کند: «او روایت می‌کند، دسیسه می‌چیند و همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد.» نیویورک‌تایمز معتقد بود دارل مانند هنرپیشه‌ای قادر به خلق شاهکاری فوق‌العاده است. در واژه‌ها و داستانِ این نویسنده قدرتی مرموز وجود دارد که خواننده را به دنبال‌کردن این چهارگانه وامی‌دارد.

لارنس دارل که صد سال پیش متولد شده (1990-1912)، بیشترین شهرت خود را برای «چهارگانه اسکندریه» کسب کرد که مطالعه‌ای بر عشق مدرن با طرحی پر از شگفتی است و صفحات داستان پر از شوک و رمزوراز است؛ با وجودِ نثر استادانه‌ و قصه پُرجاذبه‌اش، برای نویسندگان سختگیری چون آنگوس ویلسون (برنده جایزه یادبود تیت بلک برای رمان «دوران میانسالی خانم الیوت») جذابیتی نداشت و چهارگانه را مبتذل نامید؛ بااین‌حال، کتاب‌های «چهارگانه اسکندریه» در فروش و نقد، موفقیت زیادی کسب کردند و لارنس دارل هرگز اثری در این حد موفق منتشر نکرد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...