کتاب «شکار کرکس‌ها» با موضوع ساخت پل خیبر اثر سردار محمد ستاری‌وفایی روانه بازار کتاب شد.

به گزارش مهر، سردار محمد ستاری وفایی، موسس قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء (ص) است. ماجراهای این کتاب از جبهه های غرب کشور آغاز می شود و پایان آن به عملیات خیبر می رسد و در کنار آن چند روایت از حوادث قبل از پیروزی انقلاب و جریان درگیری با گروهک دموکرات در منطقه غرب کشور هم آمده است.

پس از «شبیخون به خفاش»، کتاب «شکار کرکس‌ها» دومین اثر منتشرشده از سردار محمد ستاری‌وفایی است که گوشه‌ای جدید از رشادت‌های دوران دفاع مقدس را روایت می‌کند.

در بستر اصلی داستان چند داستان فرعی دیگر که هر کدام به لحاظ محتوایی قرابتی با داستان اصلی دارند ولی در عین حال کاملا مجزا از داستان اصلی هستند گنجانده شده است. شاه بیت این کتاب را باید در انتهای آن که به روایت ساخت پل خیبر می‌پردازد جستجو کرد.

این کتاب، در قالب داستانی در 448 صفحه و به قلم محمد ستاری وفایی، توسط انتشارات شهید کاظمی روانه بازار شده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...