سنگ‌نبشته‌های قبور بخارا | الف


أبوعبدالله محمد بن عبدالله اللّواتی الطنجی معروف به ابن بطوطه، بزرگترین و نامدارترین جهانگرد اسلام در قرن هشتم هجری، در سفرنامه خواندنی خود که در اصل «تحفة النظار» نام دارد و بیشتر با نام رحله ابن بطوطه شهره است ماجرایی را نقل می‌کند از سنگ‌نبشته‌های قبور شهر بخارا که تامل‌برانگیز است:

«در بخارا ... به زیارت قبر امام دانشمند شیخ المسلمین ابوعبدالله بخاری مصنف جامع صحیح، رضی الله عنه، نایل شدم. بر قبر وی نبشته‌ای است بدین مضمون: «این قبر محمدبن اسماعیل بخاری است و کتاب فلان و فلان را تصنیف کرده است.» بر قبور هر یک از علمای دیگر هم که در بخارا واقع است اسم صاحب قبر با مصنفاتی که داشته ثبت گردیده است و من بسیاری از آنان را یادداشت کرده بودم که بعدها جزو اشیایی که کفار هند در دریا به غارات بردند از دست دادم.» سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، جلد اول، ص 419

ابن بطوطه محمدعلی موحد

شاید نقل چنین ماجرایی در ابتدا امری ساده و عادی جلوه کند، اما در نظری تامل‌برانگیز امری نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت، درنگ لازم دارد. تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد امروزه چنین شیوه‌ای اصلا رسم نیست؛ شاید در هیچ کجا. تاکنون چنین سنگ‌نبشته‌هایی در هیچ یک از قبور مسلمین دیده یا شنیده نشده است؛ مگر به صورت خیلی نادر و استثنایی، آنهم از شخصیت‌های خیلی بزرگ علمی. در نظر داشته باشیم ماجرایی که ابن ‌بطوطه از آن یاد می‌کند مربوط به امروز و دیروز و یکی دو قرن گذشته نیست، مربوط به شش قرن پیش است! مربوط به عصر و زمانه‌ای که کتاب اصلا جایی در میان مردم کوچه و بازار نداشت. کتابی خوانده نمی‌شد. نزد بسیاری از مردم کتاب اساسا غریبه می‌آمد. در بسیاری از خانه‌ها اصلا کتابی پیدا نمی‌شد، و قرار هم نبود پیدا شود. کتاب کالایی بود منحصر به اهل علم و ادب.

در چنین وضعیتی، با شگفتی از خود می‌پرسم: ذکر مصنفات آنهم بر روی سنگ قبر؟! فرض کنید نویسنده‌ای متجاوز از پنجاه یا قریب صد کتاب نوشته باشد چگونه می‌توان عناوین همه آنها را بر روی سنگ قبر فهرست کرد؟! دست‌کم سنگ قبری می‌خواهد در ابعاد یک در سه متر، و شاید هم بیشتر! اکنون جزئیات این امر برای ما الآن روشن نیست. قطعا برای آن هم رسمی داشتند و مطابق آن رسم عمل می‌کردند؛ مثلا عناوین مهمترین آثار را می‌نوشتند و به صورتی از ذکر الباقی عناوین غیرمهم صرف نظر می‌کردند. یا اینکه فقط به ذکر تعداد کتاب‌ها بسنده می‌نمودند. مثلا می‌نوشتند: «این قبر فلان بن فلان است و چهل و هشت کتاب در علوم مختلف تصنیف کرده است.»

نمی‌دانم از این سنگ‌نبشته‌ها در قبرستان این کهن‌ترین شهر چه تعداد بود و چه تعداد مشاهیر را دربرمی‌گرفت؛ اما اینقدر بود که ابن بطوطه به گفته خود بسیاری از آنها را یادداشت کرده بود. هر تعداد که بود چنان که گفته شد گمان نمی‌کنم بتوان از کنار این موضوع به سادگی عبور کرد؛ چنان که ابن بطوطه نیز نکرد. برای او هم در آن زمان شایان درنگ بود. شاید هم در نظر وی از عجایب و غرایب می‌آمد. چندان که شگفت‌زده بسیاری از آنها را یادداشت کرد و در خرجین خود قرار داد تا چنین قصه‌ای جایی در سفرنامه‌اش باز کند و آن را ارزانی آیندگان گرداند. هرچند متاسفانه به هدفی که در ذهن می‌پروراند، دست نیافت و آن اندوخته‌های گرانسنگ به غارت برده شد.

اگر این یادداشت‌های منحصر به فرد به گونه‌ای می‌ماند و غارتگران غافل از بینش نمی‌بردند، بسا اوراقی از سفرنامه این جهانگرد معروف را پُر می‌کرد و کمابیش ما را با مشاهیر شهر بخارا، این کانون شاعران و دانشمندان نام‌دار پارسی‌زبان و آثارشان آشنا می‌ساخت. چقدر خوب بود اگر امروزه عناوین آن کتاب‌ها را می‌داشتیم و به اوضاع و احوال فرهنگی آن مردم و آن زمانه هرچه بیشتر پی می‌بردیم. کتاب‌هایی که چه بسا در صرصر حوادث و نوائب زمان شوربختانه ره به فنا ‌سپرد و آیندگان را از نعمت وجود خود محروم ‌داشت.

به یقین این سنگ‌نبشته‌ها در آن روزگار که وسایل ارتباطی امروزی در کار نبود نقش یک رسانه فرهنگی را ایفاء می‌کرد. چهره فرهنگی شهر را ترسیم می‌نمود. مشاهیر و مفاخرِ درگذشته شهر را به اطلاع‌ آیندگان می‌رساند. هر سنگ‌نبشته‌ای از این نوع، اعتباری بود برای مردم شهر.

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم چنین شیوه‌ای نمی‌تواند به طور اتفاقی در میان مردمانی رسم شده باشد؛ بدون تردید دوراندیشی و فرهنگ‌دوستی آنها را می‌رساند. مردم شهر بخارا، این بزرگترین معاهد علمی و مرکز بلاد ماوراء النهر و پایتخت سامانیان می‌توانستند چنین شیوه‌ای را مثل اقوام دیگر به کار نگیرند و قبور مصنفان خود را نیز همچون قبور مردگان به صورت عادی برگزار کنند، اما این کار را نکردند. شیوه دیگری آزمودند. امتیازی برای مصنفان خود قایل شدند. چرا؟ آیا لازمه داشتن چنین رسمی، وجود قومی دانش‌دوست و مصنف‌پرور نیست؟ البته که هست.

این درست که اکثر مردم آن روز بخارا سواد خواندن و نوشتن نداشتند و آنان را سر و کاری با کتاب و خواندن نبود اما مصنف‌دوست که بودند. اهل علم را دوست داشتند. آثارشان را سرمایه‌های ارزشمند فرهنگی سرزمین خود قلمداد می‌کردند. به دیده احترام به پدیدآورندگان کتاب می‌نگریستند؛ خواه زنده، خواه مرده. نمی‌خواستند با مرگ آنها، عناوین آثارشان برای همیشه از یادها برود. به همین‌رو، بقاعده به سنگ قبرشان می‌پرداختند. بر روی آنها عناوین آثارشان را حک می‌کردند. به این بهانه یادی از بزرگانشان می‌کردند و آنها را مایه فخر و مباهات خود به شمار می‌آوردند. این حداقل کاری بود که مردم بخارا در حق بزرگانشان می‌توانستند انجام دهند. چرا ما نکنیم؟! آثار یک نویسنده کمتر از عناوین و القابِ «دکتر» و «مهندس» نیست که در این زمانه بر سنگ قبر متوفیانِ مدرک‌دار می‌نشانند! شاید باریکه راهی باشد برای ترویج کتاب و بزرگداشت صاحبان آثار.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...