دویدن روی جاده‌ی تباهی | الف


صدای بی امان یک جغد در سطر سطر داستان همچون سایه‌ای «پاسکوآل» را دنبال می‌کند و مثل هر روزی که آغاز می‌کند، گورستان اولین چیزی است که به او صبح به خیر می‌گوید. نویسنده اسپانیایی در هر صفحه از این داستان روحیات و زندگی شخصیتی را به تصویر می‌کشد که به گفته همسر اولش «خون برایش مثل کود شده»!

خانواده پاسکوآل دوآرته» [The Family of Pascual Duarte] کامیلو خوسه سلا [Camilo José Cela]

رمان «خانواده پاسکوآل دوآرته» [The Family of Pascual Duarte] را بعد از «دون کیشوت» دومین اثر ادبی اسپانیا می‌دانند که از مرزهای جغرافیایی کشور فراتر رفت و با این که اولین رمان کامیلو خوسه سلا [Camilo José Cela] به حساب می‌آید برای او شهرتی جهانی و در نهایت نوبل ادبی را در سال 1989 به ارمغان آورد.

داستان از زندگی پر از جنگ و دعوای پاسکوآل کوچولو به زبان خودش شروع می‌شود. کودکی که از همان ابتدا توسط پدر و مادر و اطرافیانش دانه دانه بذرهای نفرت درونش کاشته می‌شوند و وی را در مسیری به سوی نابودی به قاتلی ترسناک تبدیل می‌کند. ترسناک چرا که وی قاتل مادر خویش است؛ کسی که به وی زندگی داده و پاسکوآل فکر می‌کند که فقط و فقط به همین دلیل که مادرش او را به دنیا آورده نباید وی را بکشد، اما... انگار مورسو* را در سالهایی قبل از مرگ مادرش در این داستان می‌بینیم و بعد از آن در «بیگانه». شاید بی دلیل نبود که هر دو رمان در یک سال (1942) منتشر شده‌اند و هر دو پر از طنین ناقوس‌های مرگند که در سکوتی مخوف در سر شخصیت اصلی ماجرا به صدا درمی‌آید.

«خانواده پاسکوآل دوآرته»، داستان خانواده‌ای است که پی‌درپی در حال بازتولید نفرت در دل فرزندان خود است، چهره این نفرت را نویسنده به طرزی شاعرانه در صفحه‌ای از داستان به تصویر می‌کشد که شاید برای تک تک خوانندگان این کتاب تصویر لحظاتی تاریک از تجربه‌های غمبار زندگی خود است: «ممکن است هفته‌های متمادی را بی‌هیچ تغییری در همین وضع بگذرانیم. مردم دور و بر ما به ترشرویی و کج خلقی ما عادت می‌کنند، رفتارمان دیگر به نظرشان عجیب و غریب نمی‌آید. ولی بعد، یک روز، شر مثل یک نهال جوان قد علم می‌کند و تنومند می‌شود و آن وقت دیگر با هیچ کسی حرفی نمی‌زنیم. باز هم همه نسبت به ما کنجکاو می‌شوند، انگار که عاشقی هستیم که از عشق سر به بیابان گذاشته. روز به روز نزارتر از قبل می‌شویم و ریشمان که یک روز پرپشت بود، هر روز تُنک‌تر می‌شود. از نفرتی که می‌خوردمان رفته رفته کمر خم می‌کنیم دیگر نمی‌توانیم به چشم آدم دیگری نگاه کنیم. وجدان ما در درونمان می‌سوزد: ولی چه بهتر، بگذار بسوزد! چشم‌های ما می‌سوزد؛ وقتی خوب به دوروبرمان نگاه می‌کنیم، لبریز زهر می‌شود. دشمن از اضطراب ما آگاه است، اما به خود اعتماد دارد: غریزه دروغ نمی‌گوید. مصیبت، شادی آور و اغواگر می‌شود، و ما از کشاندنش به میدان درندشت پر از خرده شیشه‌ای که روح ما شده است، دلپذیرترین لذتها را می‌بریم. وقتی مثل گوزن زرد از جا جست می‌زنیم، وقتی از رویاها آغاز می‌کنیم، شر به سرتاپای ما نقب زده است. دیگر نه هیچ راه حلی باقی می‌ماند، نه راه گریزی، یا سازشی. سقوطمان آغاز می‌شود، فرو می‌لغزیم. دیگر در این زندگی سر بلند نمی‌کنیم، مگر برای نگاه آخرین، نگاه به کله‌پا شدن خودمان به قعر جهنم.»

متاسفانه این رمان در انتها ناتمام مانده؛ آن گونه که در پیوست انتهایی کتاب می‌خوانیم. یا احتمالا نویسنده ترجیح داده که وقایع بعد از ارتکاب قتل توسط پاسکوآل تا اعدام وی را شرح ندهد و وی را در آخرین صحنه رمان در جاده‌ای تاریک و نامعلوم در حال دویدن و فرار با تنی خونین رها کند تا خود، سرنوشت خود را به سمت تباهی پیدا کند. اما فصل پایانی این داستان که ماجرای چگونگی به قتل رسیدن مادر پاسکوآل در نیمه‌های شب روی تخت خوابش است را می‌توان به جرئت یکی از فصلهای شاهکارِ نه تنها این کتاب، بلکه تاریخ ادبیات دنیا دانست که در هر کلمه و توصیفش از جدال پاسکوآل با وجدان، ترس، مقاومت مادر و نفرتش مو را به تن خواننده سیخ می‌کند. توصیفها عمدتا کوتاه و بریده بریده اما عمیقا درونی است که روح و احساس هر انسانی را به بازی می‌گیرد و تاثیری عمیق بر جا می‌گذارد که در کمتر اثری می‌توان این گونه شاهد روانکاوی ترس و نفرت و یا به قول مترجم «قدرت نهفته در کنش اراده مایل به فنا» در درون یک انسان بود؛ انسانی که گناه کار است ولی بیشتر از قربانیان جنایتهایش حس ترحم و یا همدردی را در مخاطب برمی‌انگیزد و این به خاطر این است که خود قربانی گناهی بس عظیمتر و دردناکتر بوده که وی را تا به این حد از نفرت کشانده است.

مرحوم فرهاد غبرائی با این که از روی برگردان انگلیسی این رمان (با ترجمه آنتونی کریگن) ترجمه کرده است اما توجه به جزئیات توصیف و سلیس بودن زبان نوشتاری نویسنده در ترجمه روان و قابل قبولش به چشم می‌آید. و خوب ناگفته نماند که این کتاب نخستین اثری است که از سلا در ایران ترجمه و منتشر شد و باعث آشنایی ایرانیان با این نویسنده اسپانیایی گردید که جزو نویسندگان بزرگی بود که در کشورمان سالها ناشناخته مانده بود.


پی نوشت:
شخصیت اصلی رمان «بیگانه» اثر آلبر کامو

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...