صندلی و میز تحریر بزرگترین رمان‌نویس قرن هجدهم بریتانیا به ارزش تقریبی 80 هزار پوند در یک حراجی خیریه در لندن به فروش گذاشته می‌شود.

گفته می‌شود "چارلز دیکنز" از این وسایل هنگام نوشتن برخی از بزرگترین آثار خود از جمله "آرزوهای بزرگ" استفاده کرده و عواید حاصل از فروش آنها به بیمارستان کودکان "گریت اورموند استریت" شهر لندن اختصاص خواهد یافت.

به گزارش مهر به نقل از بی بی سی وسایل کار دیکنز را یکی از نزدیکان وی به حراج گذاشته و قرار است با پول حاصل از فروش آن ساختمانی جدید و تجهیزات برای بیمارستان کودکان خریداری شود. کریستوفر چارلز دیکنز که سال 1999 درگذشت و همسرش ژان ـ ماری صاحبان میز و صندلی خالق "الیور تویست" و "دیوید کاپرفیلد" بودند.

ژان ـ ماری، کنتس ونکهایم، گفت: چارلز دیکنز قهرمان فقرا و نیازمندان و یکی از حامیان علاقه‌مند بیمارستان "گریت اورموند استریت" از همان روزهای اول بود. احساس کردم این آرزوی چارلز و افتخاری برای من است که آرزوی او را برآورده کنم.
 

اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...