خانه‌ای که چارلز دیکنز، نویسنده انگلیسی بخش‌هایی از رمان «دیوید کاپرفیلد» خود را در آن نوشته بود، قرار است حراج شود.

به گزارش فارس، خانه‌ای که چارلز دیکنز بخش‌هایی از این رمان را آنجا نوشته خانه‌ای ساحلی است.

در قرن بیستم خانه چارلز دیکنز، نویسنده قرن نوزدهمی انگلیس به فروش گذاشته شد و شخصی به نام ریچارد هیلتون توانست آن را بخرد.
خبرگزاری فرانسه گزارش داده که کارشناسان 2 میلیون و 200 هزار یورو برای این خانه قیمت گذاشته‌اند. با این حال ریچارد هیلتون می‌گوید علاقه‌ای به استفاده از واژه حراج ندارد و تنها قصد دارد این خانه را به مبلغی که خریداران توان خریدن آن را داشته باشند، در معرض فروش گذارد. این خانه شش اتاق خواب و سه پذیرایی دارد.

سال گذشته نیز صندلی و میز تحریر
چارلز دیکنز به قیمت 850 هزار دلار در حراجی خیریه لندن فروخته شده بود. دیکنز از این وسایل هنگام نوشتن برخی از بزرگترین آثار خود از جمله «آرزوهای بزرگ» استفاده کرده بود. «دیوید کاپرفیلد»، «آرزوهای بزرگ»، «الیور تویست» و «داستان دو شهر» از جمله آثار چارلز دیکنز هستند.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...