کتاب «پاتک علیه پیتوک»؛ روایت مردانگی‌های شهید مدافع حرم سیدهادی سلطان‌زاده به قلم زهره علوی‌راد و توسط انتشارات «راه یار» چاپ و راهی بازار نشر شد.

پاتک علیه پیتوک سیدهادی سلطان‌زاده

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، شهید سلطان‌زاده اهل مشهد منطقه مهرآباد بود و در 30مرداد 1393 سال در مقابله با تروریست‌های تکفیری در حلب سوریه به شهادت رسید.. «پاتک علیه پیتوک» روایتی داستانی از زندگی این شهید مدافع حرم است. روایت‌های کتاب براساس مصاحبه‌ها و گفتگوهایی با خانواده، آشنایان و همرزمان شهید سلطان‌زاده به نگارش درآمده است.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «هادی را تصور کرد و اینکه بالاخره برگشته بود. موجی از هیجان در وجودش چرخ زد و چرخ زد و رسید به سرانگشتانش و ضربه را زد. توپ‌های صیقلی و رنگارنگ بیلیارد با صدای تقِ آشنا و همیشگی به هم خورد. آخرسر، توپ قرمزرنگی مستقیم رفت داخل حفرۀ گوشۀ مقابل میز و در تور نشست. دیگر طاقت نداشت توی باشگاه بماند. مثل اینکه با این ضربه استخاره‌اش خوب آمده باشد، دل یک‌دله کرد، گوشی‌اش را برداشت و زد بیرون.»

کتاب «پاتک علیه پیتوک» که تحقیق آن برعهده امید اسحاقی و معصومه بائی بوده و تدوین آن توسط زهره علوی‌راد صورت گرفته، در 224صفحه، شمارگان 1000جلد و با قیمت 35هزار تومان توسط انتشارات راه یار منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...