دردم از پول است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

آن یکی شد غرق در مال حرام
دینش از کف رفت و ایمان نیز هم

موسم تاراج اگر آغاز شد
دارد این آغاز، پایان نیز هم

بر سر یک سفره دیدم گرگ را
آن‌طرف‌تر، مرد چوپان نیز هم

نان بیت‌المال را ما می‌خوریم
قیمه و مرغ و فسنجان نیز هم!

سال‌ها هی لاف دانایی زدیم
دوره قاجار و الان نیز هم

با همه دانایی، از ما خورده‌اند
شاه و شیخ و شحنه و خان نیز هم!

فیلم می‌سازیم از اصحاب کهف
از نگاه پیر کنعان نیز هم

بعد با وجدان راحت می‌زنیم
حرف‌های زشت، بهتان نیز هم

ما جهانی را مدیریت کنیم
گر که لازم شد جهانبان نیز هم!

کس نمی‌دانست قبل از ما که ابر
سایه دارد، برف و باران نیز هم!

کشف شد در دوره ما که شتر
چار پا دارد، دو کوهان نیز هم!

گر چه اصلا گاه‌گاهی لاجرم
اندکی، هرچند چندان نیز هم!

تخم خشخاش از زمین برچیده شد
تخته شد دکّان قلیان نیز هم!

مهر باطل خورد روی انگلیس
نروژ و اتریش و آلمان نیز هم

ما گرفتیم آنچه در رادار بود
چیزِ از رادار پنهان نیز هم

چین به ما سجاده و تسبیح داد
کیف و کفش و بند تنبان نیز هم!

مثل خرمالوست «خالو»، طنز تو
شاعری، رندی، سخندان نیز هم

گر به کام عده‌ای تلخ است، گاه
ملتی را کرده خندان نیز هم

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...