مزه شور خون که با طعم خار آمیخته می‌شود، شتر بیشتر کیف می‌کند. به این ترتیب، تا می‌خورد خون‌ریزی ادامه دارد... این عادتِ همه خاورمیانه است پسرم! تمام تاریخ مشغول کشتن هم بوده‌اند... و از طعم خونِ خود سرخوش می‌شوند... روزنامه‌نگاری است که به‌طور اتفاقی خبر کشته شدن دوست دوران کودکی خود در امریکا را، در پاورقی روزنامه می‌خواند... ایزدی‌ها را یزیدی خطاب می‌کرده و آنها را شیطان‌پرست می‌دانست...


یکشنبه خواهد آمد | اعتماد


پسرم! می‌دانی حارصه چیست؟ یک واژه قدیمی عربی است. همانطور که می‌دانی کلمات حرص و حارص و احتراص و محترص همه از این ریشه‌اند. حارصه این است فرزندم: می‌دانی که به شترها، کشتی‌های بیابان می‌گویند؟ این حیوانِ مبارک سه هفته بدون خوردن و آشامیدن، تشنه و گرسنه راه می‌رود و راه می‌رود؛ یعنی اینقدر مقاوم است. اما یک خاری در بیابان هست که خیلی دوستش دارد. هرجا ببیند خار را از ریشه کنده و مشغول خوردن می‌شود. خارِ بُرنده دهانِ شتر را زخم می‌کند و زخم‌ها شروع به خون‌ریزی می‌کنند. مزه شور خون که با طعم خار آمیخته می‌شود، شتر بیشتر کیف می‌کند. به این ترتیب، تا می‌خورد خون‌ریزی ادامه دارد و هیچ جوری از خونِ خودش سیر نمی‌شود. اگر مانعش نشویم شتر به دلیل خون‌ریزی می‌میرد. به این می‌گویند حارصه. همانطور که قبلا گفتم کلمات حرص، حارص و احتراص از این‌جا می‌آیند. این عادتِ همه خاورمیانه است پسرم! تمام تاریخ مشغول کشتن هم بوده‌اند و اصلا نمی‌فهمند که در واقع دارند خود را می‌کشند و از طعم خونِ خود سرخوش می‌شوند. (از متن کتاب، ص 46)

زولفو لیوانلی [Zülfü Livaneli]  Huzursuzluk بی قراری

زولفو لیوانلی [Zülfü Livaneli] رمان Huzursuzluk را سال 2017 منتشر کرد. مجتبی مرادی در «نشر ری را» Huzursuzluk را «بی قراری» ترجمه کرده، اما باید بدانیم معادل فارسی مناسبی برای نام کتاب وجود ندارد. معادلی که بتواند معنای Huzursuzluk که بسیار دردآورتر از «بی‌قراری» است را بیانگر باشد. شاید اگر نگارنده می‌خواست نامی برای کتاب انتخاب کند وفاداری به متن را کنار می‌گذاشت و «یکشنبه خواهد آمد» را به عنوان نام کتاب برمی‌گزید. نامی که وقتی رُمان را بخوانید به آن خواهید رسید. کتاب چند ماه بعد از چاپ نخستین نسخه در ترکیه از ترکی استانبولی به فارسی برگردانده شده و در نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه از آن رونمایی شد. زولفو لیوانلی شاعر، خواننده، کارگردان و نویسنده سیاسی ترک است که با جدیدترین رمان خود نشان داد در آینده نام او را بیشتر خواهیم شنید و دور از ذهن نیست یکی از همین سال‌ها جایزه نوبل را از آن خود کند و کتاب‌های او مورد علاقه مترجم‌ها و نشریات قرار گیرند.

«بی‌قراری» داستان جنگ است، داستان داعش، خون و خشونت، باورهای غلط، انسانیت، گرسنگی و آوارگی و درد و درد و درد. با خواندن «بی‌قراری» کتاب «بادبادک‌باز» خالد حسینی در ذهن تداعی می‌شود. در یک کتاب طالبان محور داستان بود و حال که سال‌ها از نوشتن آن رمان می‌گذرد، در رمانی دیگر داعش جای طالبان را گرفته است.

با خواندن این رمان به این نتیجه می‌رسیم که درد زندگی در خاورمیانه را نویسندگان خاورمیانه به رشته تحریر درآورده‌اند، درخواهند آورد و باید گاهی آثار امریکای جنوبی و اروپایی را کنار گذاشت و به خواندن و ترجمه نویسنده‌های خاورمیانه پرداخت.

«بی‌قراری» روایت ابراهیم، روزنامه‌نگاری است که به‌طور اتفاقی خبر کشته شدن دوست دوران کودکی خود در امریکا را، در پاورقی روزنامه می‌خواند و به جست‌وجوی آن برمی‌خیزد و در یافتن جواب سوالات خود به شهر کودکی‌اش ماردین می‌رود که از شهرهای مرزی کشور ترکیه است و پناهجویان سوری از مرزها گریخته و به آن‌جا پناه آورده‌اند و در چادر زندگی می‌کنند. ابراهیم در سفر خود به ماردین درگیر ماجراهایی می‌شود که مسیر زندگی‌اش را عوض می‌کند و از او انسان دیگری می‌سازد.

در این مسیر ابراهیم با دختری ایزدی آشنا می‌شود و درمی‌یابد بر خلاف آنچه تا آن روز تصور می‌کرده و ایزدی‌ها را یزیدی خطاب می‌کرده و آنها را شیطان‌پرست می‌دانست، آنها نه ربطی به یزید دارند و نه شیطان را می‌پرستند. روایت اصلی رمان به قدری جذاب است که خواننده را به خوبی با خود همراه می‌کند، هرچند روایت‌های فرعی رمان نیز به درستی مابین روایت اصلی آمده‌اند و در میان تلخی زندگی ملکناز، خرده روایت‌هایی مانند ماجرای طلاق ابراهیم کمی از تلخی بی‌اندازه روایت اصلی می‌کاهد. شخصیت‌پردازی فوق‌العاده شکل می‌گیرد به‌طوری که خواننده را به حسین تبدیل می‌کند و در پی ملکناز می‌فرستد. ملکناز، دختری که هیچ‌کدام از عناصر زیبایی را، آنهایی که ما از زیبایی می‌شناسیم و به خوردمان داده‌اند را ندارد. اما در پی او می‌دویم بی‌آنکه او را ببینیم یا بخواهیم او را ببینیم. بی‌آنکه میل به دیدنش‌ داشته باشیم پی او می‌دویدیم.

«بی‌قراری» مملو از پاراگراف‌ها و جمله‌هایی تکان‌دهنده است که می‌توان هر کدام را برای پشت جلد کتاب انتخاب کرد و در فضای مجازی به عنوان معرفی کتاب منتشر کرد. جمله‌هایی که گاه آدمی را تکان می‌دهند و گاه آنقدر تلخ می‌شوند که سخت می‌توان دوباره آن را خواند: «ملکناز هنگام شیر دادن بچه را از من می‌گرفت و بعد دوباره به من می‌داد. تشنه و گرسنه بودیم. خیلی خسته بودیم. حمل کردن بچه هم سخت بود، به علاوه ملکناز هم بچه را نمی‌خواست. یک بار او را زیر صخره‌ای رها کرد که بمیرد؛ اما بعد از یک ساعت طاقت نیاورد، برگشت، همان‌جا زیر سایه صخره در حال استراحت به بچه شیر داد. چند روز بود از گرسنگی علف می‌خوردیم، مثل حیوانات نشخوار‌کننده، علف‌های تلخ و شیرین می‌خوردیم.» (از متن کتاب، ص 130)

لیوانلی در بی‌قراری تصویرسازی‌های بجا و درست و دقیقی ارایه می‌کند، آنقدر که خواننده می‌تواند معبد خورشید را با جزییات ببیند و خود را در آن تصور کند. او در مقام نویسنده بخش کوچکی از آنچه بر سر مردم سوریه آمده را به رشته تحریر درآورده، بخش کوچکی از جنایات هولناک داعش. از دردهای مسلمان بودن، وقتی برای فرار از آنچه داعش دین می‌نامد به امریکا سفر می‌کند و در آن‌جا آنها که از آن بیزارند به فجیع‌ترین شکل ممکن قصابی‌اش می‌کنند. بگذار قصه‌ای برایت بگویم: در دینِ شما، یکی از اولیای زن، در یک دستش یک دلو آب و در دیگری یک ظرف آتش می‌گیرد راه می‌افتد. وقتی از او می‌پرسند کجای می‌روی؟ می‌گوید: با این سطل آتش جهنم را خاموش می‌کنم و با آن دیگری بهشت را آتش خواهم زد. چون‌که ریاکاری انسان‌ها به خاطر وعده بهشت و خوفِ جهنم را دوست نداشت و نمی‌خواست. (از متن کتاب، ص 100) کتاب دقیقا حجمی که باید را دارد، کلامی اضافه گویی ندارد، نه زیاد است و نه کم، آنچه می‌خواست بگوید را در بهترین قالب بیان کرده است. خواندنش به خواننده روح تازه می‌بخشد و ذهنش را در مقابل آن‌چه در خاورمیانه در حال رخ دادن است باز می‌کند.

بی‌قراری بوی خون می‌دهد بی‌آنکه گلوله‌ای در آن شلیک شود و به خط مقدم نبرد پا بگذارد، چراکه تمام خاورمیانه خط مقدم است. متاسفانه بعد از خواندن کتاب و درست هنگامی که مشغول نگارش این چند خط بودم متوجه شدم ترجمه دیگری از این کتاب توسط مترجم و نشر دیگری به بازار آمده که بخش کوچکی از مصائب عدم عضویت در کپی رایت جهانی است. با این وصف احتمالا بخشی از زحمات مترجمان کتاب‌ها و سرمایه‌گذاری نشرها آسیب خواهد دید و اجرا و تابعیت از قوانین کپی‌رایت بیش از آنکه به زیان ناشرین منجر شود به درآمد بالاتر آنها ختم خواهد شد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...