Loading
با آمدن پدر از دشت‌بانی، ناصر و گلنار و بابابزرگ، همه‌شان با هم می‌روند که ماهی بگیرند. پدر می‌خواهد خبر باردار بودن مادر را به‌شان بدهد. اما توی شوق و سرخوشی خبر، یک‌هو چیزی سوت مانند و دنباله‌دار، شیشه‌ی تب‌دارِ آسمان قصر شیرین را خط می‌اندازد و می‌رود طرف "بابا یادگار" و همان‌جا است که قصه‌ی جنگ برای ناصر و خانواده‌اش کلید می‌خورد. داستان از اواخر شهریور 59 آغاز می‌شود و در زمستان وقتی که فرمانده آن‌ها را به پشت جبهه حرکت‌ می‌دهد؛ ختم می‌شود. ...
عیوض و بی بی صنم تصمیم می‌گیرند به کرمانشاه بروند تا بلکه بتوانند با تغییر کار و روش زندگی از تنگدستی نجات پیدا کنند. اما نه تنها موفق نمی‌شوند که پسر بزرگ‌شان رحیم را هم که از مدت‌ها پیش مریض بود از دست می‌دهند و ناامید به ولایت خود بر می‌گردند... بی بی صنم که برای گذراندن زندگی به هر کاری از جمله پنبه ریسی و نانوایی دست می‌زند و نمی‌تواند از عهده تأمین معیشت برآید پس از شوهر دادن دختر بزرگش به قربانعلی کفاش با بقیه بچه‌هایش به اصفهان کوچ می‌کند. ...
"بهاء" طبیبی است که در ممالک مترقی درس‌ خوانده است و حالا که به ایران برگشته، به امر "میرزا محسن لواسانی" که از یاران "شیخ فضل‌الله نوری" است به مدرسه‌ی خان می‌رود تا در آن‌جا به مداوی بیماران بپردازد. داستان بعد از قتل شیخ فضل‌الله روایت می‌شود؛ زمانی که چماق‌داران به میرزا حمله می‌کنند تا او را به میانه‌ی بازارچه ببرند و در میان کتاب‌هایش بسوزانند. ...
حله که به اجبار و خواست برادر بزرگش، عبید به عقد حبیب مردی عیاش و قاچاقچی، در آمده و شهر و دیارش را ترک گفته بود، پس از یک زندگی زناشویی ناموفق طلاق می‌گیرد و به زادگاهش باز می‌گردد... شبیرو، عموی مادر حله، بازمانده‌ای از برده‌های زنگبار است که زمانی به بندر آورده شده‌اند... خدو یک سابقه‌دار سیاسی فعال است و دیری نمی‌گذرد که همراه با رفقایش قریش و دادیار بازداشت می‌شود. ...
زینت‌السادات که رقاصه‌ی معروفی است؛ ناگهان شبی در میانه‌ی مجلس رقص یکی از درباریان پهلوی، به شهرت و ثروتش پشت می‌کند و با نوجوانی که در عطش شهوانی دیوانه‌واری گرفتار شده است؛ فرار می‌کند. از ترس دربار و اطرافیانش به روستایی پناه می‌برد و در آنجا هرچند سخت زندگی تازه‌ای برای خودش و نوجوان دست و پا می‌کند. پسر را به عقد خادمه‌اش در‌می‌آورد و او که کمال نام دارد، زینت را مثل مادر خویش می‌پذیرد. ...
«علی» دوست دوران کودکی دانیال دلفام (فیلمساز و خبرنگار)، که یکی از فرماندهان جنگ است و «آعلیجان» نامیده می‌شود، در یکی از عملیات‌ها در اروند به شهادت می‌رسد. جنازه‌ی آعلیجان پس از سال‌ها دست نخورده پیدا می‌شود. شب چهلم او، مردی که صدایی کاملاً شبیه صدای آعلیجان دارد به دانیال دلفام و دیگر دوستان آعلیجان تلفن می‌زند و خود را آعلیجان معرفی می‌کند... او فرزند مردی بیمار است که هفت پسر از هفت زن دارد. ...
درطول داستان دائم به دنیای ناشناخته‌ها پا می‌گذارد. چه در بسیج، چه در جبهه و چه در شمال و معدن، دنیایی که قبلاً هیچ‌گونه اطلاعاتی درباره‌ی آن نداشته است. با اینکه فاصله‌ی آشنایی ارمیا با مصطفی تا شهادت او، بیش از شش ماه نیست؛ ولی همین همراهی کوتاه مدت، تاثیر عمیقی بر ارمیا می‌گذارد. به‌طوریکه عاشق می‌شود و عارف مسلک پیش می‌رود. دنیای خود را با مصطفی یکی می‌بیند و هرگز نمی‌خواهد از یاد او جدا شود. ...
وقتی که ننه، خواهر و پسرعموی چمل از خرید بر می‌گردند، غول که نام او «کل کل اشتر» است از چشم آنها ناپدید می‌شود. هفت روز بعد از عروسی، وقتی که چمل با بتیل برای خرید نان از خانه بیرون می‌روند، ناگهان صدای وحشتناکی می‌آید و آنها می‌بینند که دود غلیظی از کوچه‌شان بلند می‌شود... ...
شفی محمد، که در شهر بمپور سیستان و بلوچستان زندگی می‌کند، 24 ساله و عضو سپاه است. او تحت تاثیر دوستان پاسدارش، پنهانی و بدون اجازه‌ی پدر و مادر بارها به جبهه می رود و بر می‌گردد... میان خانواده و اعضای طایفه و دوستان و آشنایان جایگاهی ندارد و همه او را طرد می‌کنند... به ناچار به ایرانشهر می رود و در آن‌جا به کمک شریف و حاج کاتب با دختری به نام "بماه" که فرزند شهید است، ازدواج می کند. ...
گاهی انسان فراموش می کند که عابر است و پل، موقت، و گرنه چه دلیل یا سودی دارد افسوس خوردن و ماتم گرفتن یا مقصر دانستن خود یا دیگری و عجیب انگاشتن این که پلی که تکیه‌گاهی باید باشد ناگهان زیر پا خالی بشود و فرو بریزد؟... هیچ چیز امن نیست و نادر همیشه این احساس را با خودش همراه دارد. ...
روایتی است از ایران 1332 و آغاز بیداری مردم ایران با بیرق "نهضت ملی شدن صنعت نفت" که البته همه این‌ها در پیرنگ داستان دیده می‌شود و هیچگاه از عمق و "سایه" به سطح نمی‌آید. بیگدلی با تعلیقی خاص و روایت خوابی سفید اما تلخ، خواننده را برای حل معمایی تاریخی با خود همراه می‌کند. "خواب می‌بینم که اسحاق هنوز پنج سالش است و من پیر و شکسته شده‌ام آن وقت‌ها همسال بودیم ما. و زمان بر من چه سخت گذشته خواب می‌بینم؛ دستش توی دست من است. راه می‌رویم در خیابان های سنگفرش. ...
"سلوچ" مقنّی و کارگر است. همسرش "مرگان" زنی است میانسال که درخانه‌های اهالی کار می‌کند تا نانی به خانه بیاورد. پسر بزرگتر "عباس" که عاشق قمار است و دزدیدن پول برادر کوچکتر. "ابراو" ــ پسر کوچکترـ نوجوانی است گریزان از فقر خانواده که تن به هر کاری می‌دهد تا گرد فقر را از خانه دور کند. "هاجر" هم دختر مرگان و سلوچ است که حضوری شبح‌وار در خانه دارد. ...
احمد بشیری روایت قدیمی کتاب «تاریخ منصوری» را به دستور شیخ یحیی کندری، راوی آن روایت، باز‌خوانی می‌کند. ماحصل این بازخوانی زنده شدن فاعلان روایت است، همانند قیامتی صغری... وقتی سعید بشیری به بهانه‌ی تحقیق دانشگاهی، این روایت دو گانه را به انضمام روایتی از قدیس یهودی بازخوانی می‌کند،‌ روایت خود را نیز در دنیای کلمات جان گرفته‌ی قبلی، پیش چشم خواننده به تصویر می‌کشد. ...
ناصر رزمنده‌ای جوان است که مشق و درس را رها می‌کند و به همراه دوستش علی روانه منطقه جنگی جنوب می‌شود... د. در حین عملیات بسیاری از دوستانش شهید و مجروح می‌شوند و خود او نیز که جراحتی سطحی برداشته است، به پشت خط می‌آید و بعد از چند روز به شهر خود بازمی‌گردد و زندگی عادی را از سر می‌گیرد اما مدتی بعد مجدداً با دریافت تلگراف رسول که خبر از عملیات قریب‌الوقوع می‌دهد؛ خود را آماده بازگشت به منطقه می‌کند. ...
نوجوان در کل داستان اسمی ندارد و فقط یک کد بیسیمی به عنوان "موسی" دارد که شاید تمثیلی است از داستان موسی و خضر. فرمانده او - قاسم - در واقع خضر راه‌بر اوست که او را به درون اجتماع هل می‌دهد تا خودش بیازماید و اشتباه کند و یاد بگیرد... مهندس تمام افراد درگیر در این جنگ را به عنوان مهره‌های سیاه بدبخت و مفلوکی می‌داند که به دست مهره‌های سفید مغلوب خواهند شد. ...
روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه‌زاد این خانواده. .. ابوراصف آینه "نواب" است و قاجار آینه "قوام‌السلطنه". موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد می‌شود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر می‌دهد و سفر او را به فرانسه باعث می‌شود. همین نقطه ثقل، مسیر داستان را می کشاند به پاریس و ما بخش مهمی از قصه را در پاریس با علی و مهتاب و مریم دنبال می کنیم... ...
بسیجی آزاده‌ای که بعد از تحمل سالهای اسارت به ایران برگشته ولی بی‌دلیل به زندان افتاده و در آنجا مفاسد سیستم قضایی، او را بسیار سردرگم و خسته کرده است.... پس از مجروحیتش همان دختر، از او خواستگاری می‌کند... با کنار گذاشتن آرمان‌هایش درصدد به دست آوردن ثروت از هر طریقی است. ...
من از روز اول فارغ از دعوای ایران و عراق به موضوع نگاه می‌کردم و اصلاً قصد نداشته‌ام بگویم عراق بد بود و ایران خوب. به این مسأله تنها به عنوان یک مقطع از حرکت آدمی نگریسته‌ام به طوری که حتی سعی کرده‌ام از واژه عراق هم کمتر استفاده کنم. خیلی از داستان‌های جنگ طوری هستند که الان باید آنها را سوزاند چون باعث به وجود آمدن کینه بین دو ملت می‌شود در حالی که «شطرنج با ماشین قیامت» و «داستان‌های شهر جنگی» اینطور نیستند و من این را مدیون مطالعه‌ای می‌دانم که پیش از جنگ داشته‌ام و نیز برخورد با آدم‌های بز ...
گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه می‌شود تا صوقی خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانه حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی پسر حاج حسین است. در این ماجرا مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته می‌شود. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماه‌درویش،جوانی که هرسال برای روضه‌خوانی و شمایل‌گردانی به سیاه‌چادرها می‌آید دارد، فرار می‌کند. ...
شخصیت‌های رمان هریک روحیه و عملکرد گروه اجتماعی معینی را مجسم می‌کنند... یوسف، خان روشنفکر و متکی به ارزش‌های بومی، حاضر نیست با فروش آذوقه به بیگانگان بر وسعت قحطی بیفزاید... زری زنی ایلیاتی را که برایش از مراسم سووشون (سوگ سیاوش) گفته بود به یاد می‌آورد. گویی یوسف، سیاوشی است تنها در محاصره انبوه دشمنان. ...
«انجمن کتاب ایران» آن را به عنوان داستان برگزیده سال 1340 انتخاب می‌کند و منتقدان وقت به ستایش از آن می‌پردازند: «بی‌هیچ گمان، بزرگترین رمان زبان فارسی به وجود آمده و (با قید احتیاط) تواناترین داستان‌نویس ایرانی، درست همان لحظه‌ای که انتظارش نمی‌رفت، پا به میدان نهاده است.» ... هما در سراشیب سقوط اخلاقی به دسته ی مطرب‌ها می‌پیوندد و رقاص می‌شود. سیدمیران به نجات او از ابتذال می‌اندیشد. عشق جوانانه پیرمرد را سودایی کرده است. هما به عقد سیدمیران در می‌آید و هووی رسمی آهوخانم می‌شود. ...
آل احمد از دریچه حوادثی که در مدرسه‌ای کوچک می‌گذرد، مسائل جامعه را وارسی کرده است. اما برخلاف نون والقلم به فلسفه‌بافی و حکم صادر کردن نپرداخته، بلکه کوشیده است از طریق حوادث و شخصیت‌های داستانی حرف خود را بزند، و در این راه از تمامی تجربه‌های دوران معلمی خویش سود برده است. در واقع، این داستان –مثل نون والقلم- به نوعی شرح حالی از خود نویسنده است... مدیر که نمی‌تواند با دنیای نابهنجار اطرافش بسازد به بچه‌ها روی می‌آورد و در معصومیت آنها پناهی می‌جوید. ...
آرزوهاى رئیس فعلی انجمن قلم ایران ... صنف ما نویسندگان مشکلات زیاد و فراوانى دارد و انجمن قلم مى تواند عهده دار حل این مشکلات و استیفاى حقوق این اعضا باشد... نسل من از آن سال ها تا به امروز هیچ ارتباطى با کانون نداشته است. چه موافق و چه مخالف... کانون نویسندگان ایران، همان قدر مى توانست رسانه داشته باشد که ما داریم. تازه در بسیارى از مواقع رسانه کانون بیشتر بوده است. ...
جناب آقای رئیسی در اولین سخنرانی خود گفتند که آستان قدس را مرکزی علمی کشور خواهند کرد. بنده نمی دانم مقصود ایشان از «علم» و مرکز علمی کردن مشهد چه بود، اما امروز پس از سه سال و اندی، در این حوزه، اتفاق درخوری نیفتاد... کتابخانه آستان قدس، با امکاناتی که دارد، و توجهی که به آن هست، در حال حاضر، یک جای مرده به حساب می آید... تقریبا از نظر دسترسی به منابع آن و در خسّت و ضنّت، کتابخانه مرعشی قم با آستان قدس، رقابت دارند. ...
این زن این همه در خانه‌ی شما زحمتِ بی اجر می‌کشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید... نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. من در رو باز کردم. گفتم تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. ...
چرا جامعه ایرانی از میان همه مخالفان رژیم پهلوی که در میان آنان سیاست‌مداران کارکشته، متخصصان برجسته و مبارزان با صداقت و وطن پرست از چپ و راست موجود بودند؛ با اجماعی کم‌نظیر، روحانیان و نظام پیشنهادی آنان، «جمهوری اسلامی» را برگزیدند؟... «وجود دشمن مشترک» یکی از عواملی است که به ایجاد «دالّ میان تهی» منجر می‌شود. در چنین شرایطی یک «مطالبه فراگیر» می‌تواند خود را به نماینده همه مطالبات تبدیل کند. ...
اگر یک‌دهم هزینه نمایشگاه‌ها را به تأسیس کتاب‌فروشی‌ها اختصاص می‌دادند الان در شهرهای دورافتاده کتاب‌فروشی داشتیم... نمایشگاه کتاب مسکنی بود که کدئین داشت و ناشران اکنون به شدت به آن وابسته شده‌ و روی فروش کتاب‌های‌شان در نمایشگاه حساب باز کرده‌اند... ۲۰۰ هزار تن کاغذ وارد شده اما تنها ۱۴ هزار تن توزیع شده و باقی را نمی‌دانیم چه شده است!؟ ... ...