«بله، فرار کردن از اینها برای چه؟ اینجا، پر از گرد و غبار خفقان‌آور است؛ در این خانه، همه‌ چیز نفرت‌آور است، در دادگاه‌ها جایی که بین وکیل‌ها آمد و رفت می‌کنم، جز حرکات بیهوده و دلواپسی‌های ناچیز چیز دیگری وجود ندارد؛ تمام اشخاصی که هنوز در شهر هستند، تمام این چهره‌هایی که از صبح تا شب، در برابر دیدگانم می‌گذرند، بی‌حیایی صداقت‌آمیزشان را، خودخواهی‌شان را، بزدلی روح‌های کوچک‌شان را و بی‌حسی قلب‌شان را، بی‌اندازه آشکار و بی‌پیرایه نمایان می‌سازند. راستی بهشت مالیخولیایی‌ها که آشکار فریاد می‌زند، همین است! »

همیشه شوهر [The eternal husband] فئودور داستایوسکی

همیشه شوهر [The eternal husband] عنوان کتابی از نویسنده بزرگ روسیه، فئودور داستایوسکی است که با ترجمه زنده‌یاد علی‌اصغر خبره‌زاده در انتشارات نگاه منتشر شده است. همیشه شوهر درباره مردی است که همیشه شوهر است! این کتاب در درجه اول درباره «ولچانینف» است. او فردی ۳۸ یا ۳۹ ساله است که احساس می‌کند ناگهان پیر شده و با وجود بی‌بندوباری و بداخلاقی هنوز جسورانه و پر از لطافت رفتار می‌کند. اما مشکل اصلی ولچانینف این است که گرفتار مالیخولیا شده. حالتی که در اغلب قهرمان‌ کتاب‌های داستایوسکی وجود دارد. حافظه ولچانینف به هم ریخته و چشمان درشت و آبی‌اش آن برق همیشگی را از دست داده. تصویرهایی از گذشته پیش روی خود و تقریبا خاطرات ده یا پانزده سال پیش را که فراموش کرده بود با ریزترین جزییات می‌بیند. خاطراتی که برخی از آنها اکنون به نظرش شبیه جنایت است. از همین‌رو ولچانینف دیگر اطمینانی به روح تاریک، منزوی و مریض خود نداشت. در کنار این وضعیت ولچانینف درگیر یک محاکمه است که شرایط او را وخیم‌تر می‌کند.

«ولچانینف نه تنها معتقد بود که این دسته از زن‌ها وجود دارند، بلکه عقیده داشت یک دسته شوهرانی هم که طرف مقابل آنها هستند، یافت می‌شوند که تنها ماموریت‌شان این است که با این‌جور زن‌ها به سر برند. به عبارت دیگر به نظر او وظیفه اساسی این‌طور مردها این است که «همیشه شوهر» باشند یا واضح‌تر بگوییم، در همه زندگی‌شان فقط شوهر باشند، نه هیچ چیز دیگر. «چنین مردی متولد و بزرگ می‌شود تا یک‌بار ازدواج کند و بعد ضمیمه و تابع زنش شود. » مردی بود که مدت درازی آزاد زیسته بود، اکنون دیگر زیاد جوان نبود. سی‌وهشت یا سی‌ونه سال داشت و این «پیری» همان‌طور که خودش می‌گفت، «تقریبا به‌طور ناگهانی» فرا رسیده بود اما خودش می‌فهمید که این پیری به‌ واسطه گذشت سال‌ها نیست. ولی می‌توان گفت که کیفیت این سال‌ها او را پیر کرده بود و علت بدبختی‌هایش نیز بیشتر درونی بود تا بیرونی.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...