• 22 مهر 1400

    دکامرون-جووانی-بوکاتچو

    قصه‌هایی که هفت زن جوان و سه مرد جوان در ظرف ده روز برای هم نقل کرده‌اند... مظهر کامل عشق توأم با یأس و ناکامی است... زنی است باشعور و متکی به نفس... معشوقه‌ای است ضربت‌خورده و جریحه‌دار... برده و کنیز عشقی ناکام است... غرق در افکار شهوانی و لذت‌رانی‌های ساده‌دلانه... تبهکار شریری که چون می‌میرد بر اثر اعترافات دروغینش به او به چشم یک قدیس می‌نگرند... صحنه‌ی وقوع آنها در تمامی ایتالیا... به دهقانان ساده‌دلِ وعده داده که پری از پرهای جبرئیل را به ایشان نشان دهد... سخن از کلک‌هایی است که زنان به ...

  • 31 شهریور 1400

    رمان-و-داستان-ایرانی-در-گفتوگو-با-صمد-طاهری

    از 6 سالگی امتیاز سکونت در خانه‌های سازمانی شرکت نفت به پدرم تعلق گرفت و به شاه‌آباد (فیروزآباد) منتقل شدیم... زمانی که جنگ آغاز شد، ما به شیراز آمدیم... مسجد بهبهانی‌ها کتابخانه بسیار بزرگ و مفصلی داشت... در تهران آواره بودم ... دور هم بنشینیم، داستان‌هایمان را برای هم بخوانیم و نقد کنیم. نقدهای بدون تعارف که پوست طرف را می‌کندند... در خلق داستان مهم‌تر از هرچیزی نقب زدن به عمق عواطف انسانی است... هرچقدر شدت باورپذیری بیشتر باشد، شدت تاثیرگذاری داستان بیشتر می‌شود ...

  • 08 تیر 1400

    هرژه-و-قصههای-تن-تن-و-میلو-شهرام-اشرف-ابیانه

    وقتی وارد مدرسه شد، آن‌جا را زیادی کسل‌ کنند‌ه یافت. پس ترکش کرد و وارد دبیرستان پیش‌آهنگان نیروی دریایی شد... ما مدام منتظر حادثه‌ای هستیم اما هربار متوجه می‌شویم رودست خورده‌ایم... تقطیع‌ها در صحنه‌های داخلی، خاصه در گفت‌وگوی دو نفره‌ی شخصیت‌ها‌، کاملا‌ از شیوه‌ی دکوپاژ نماهای «پلانو‌»یی‌ فیلم‌های‌ هالیوودی تبعیت می‌کند‌...فیلم‌های جیمزباند در دهه‌ی بعد، وامدار قصه‌های تن تن‌ بودند‌... بعد از جنگ، به ماجراهای‌ تن‌ تن به علت همکاری هرژه با نازی‌ها چندان اعتنایی نمی‌شد... شخصیت ملی بلزیک شد ...

  • 15 تیر 1398

    جشن-جنگ-در-گفتوگو-با-احمد-دهقان

    ادبیات در هر کشوری کم‌کم ‌به بلوغ می‌رسد و رشد ادبی در هیچ ‌جای جهان نمی‌تواند با دوپینگ اتفاق بیفتد... همه آدم‌ها در حال نمایش دادن ذات واقعی خودشان هستند و جنگ را به مثابه یک شوخی و به مثابه یک جشن می‌بینند... یکی دارد علنا با پیکر همین آدم‌هایی که در کانال جا مانده‌اند، کاسبی می‌کند... این جنگ شرقی با عرفان شرقی و باورهای شرقی درهم‌ آمیخته... شبه‌ادبیات که از سوی نهادهای مزاحم فرهنگی تولید می‌شوند... ادبیات جنگ را چیزی به نام شبه‌ادبیات جنگ دارد، خفه‌ می‌کند ...

  • 09 بهمن 1395

    سینما-و-ادبیات-در-گفتوگو-با-هوشنگ-مرادی-کرمانی

    سر کلاس علی حاتمی و سعید نیک‌پور و داود رشیدی و نصرت کریمی بوده‌ام... حتی نقش سیاهی‌لشکر هم به من نمی‌دادند... زبان‌ها، لهجه‌ها و فرقه‌های مختلفی که داریم یاد نگرفته‌اند همدیگر را دوست داشته باشند... هر کسی بعد از 12 سال شکل شغلش می‌شود... اگر کتاب درسی را تکان دهید، اخلاقیات و نصیحت از آن شره می‌کند!... پینوکیو خیلی شبیه ایتالیایی‌هاست، الیور توئیست خیلی انگلیسی... معاون وزارتخانه گفت ما دنبال یک دانش‌آموز پاستوریزه‌ایم... دنبال چاپ قدیمی‌اش هستند چون فکر می‌کنند چاپ جدیدش سانسور شده ...

  • 02 مرداد 1385

    ناصر-ارمنی-برشی-از-کتاب

    دختر بیچاره صبح بلند شده- فرض کنیم راست بگویی و واقعاً آنجا نرفته باشی- صبح بلند شده و دیده ملحفه‌ی سفیدش خونی است. بعد ملحفه را جا به جا می‌کند و می‌بیند یک انگشت که داخلش یک انگشتر است، روی تختش افتاده. پزشک قانونی در مورد انگشت می‌گفت که تقریباً هم زمان با سکته‌ی دختر قطع شده بود. اینها را نمی توانی انکار کنی؟! -نه.. ولی به همه‌ی مقدسات عالم من اصلاً به خانه‌ی دختر نرفته‌ام. هنوز هم نمی‌دانم خانه اش کجاست ...

Loading
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...
می‌خواهد حقوقِ ازدست‌رفته همسرش را به دست آورد، اما برای اثباتِ قابلیتهای خودش و به‌دست‌آوردن مال و جاه به صغیر و کبیر رحم نمی‌کند و دیگران در نظرش در حکم ابزارند... چشم‌انداز من بیشتر متوجه تداوم ادبیاتِ نیاکان بوده و هست... اصل را بر شناخت بگذاریم... اجازه بدهید به‌جای لفظ‌های آزادی و دموکراسی که فرصتِ فهمِ آن به ما داده نشده، بگویم قانون... ملتی که از خودش تهی شود دیگر ارجی نخواهد داشت و بیش از آنکه تا اکنون لِه شده‌ایم لِه خواهیم شد ...
چهل سال از حبس ابدش را بین دیوارهای بلند زندان، بدون هیچ تلاشی، «منفعل» و لبریز ترس، مشغولِ مردن بوده است... می گوید: «امید چیز خطرناکیه! گاهی یه مرد رو دیوونه میکنه!»... اما «اندی» در تمام این سال‌ها از تلاش برای «زندگی» بهتر ناامید نشده است: چه ساختن مجسمه‌های سنگی کوچک، چه بازسازی کتابخانه، چه برنامه‌ریزی برای یک نقشه‌ی محال فرار!... یا باید به زندان عادت کنیم یا به قول مولانا: حفره کن زندان و خود را وا رهان ...
آیتماتوف گفت: هر وقت نویسنده‌ای چون گابریل گارسیا مارکز داشتید، آن ‌وقت ادبیات عرب نیز خواهیم خواند... تجربه زندان تجربه‌ جالبی است؛ درست تجربه‌‌ای مثل سایر تجارب بشری، چونان تجربه عشق، تجربه ایستادن بر لبه مرگ و تولد دوباره... شما نمی‌توانید نویسنده و مولفی را بیابید، فاقد جهان‌بینی سیاسی. چنین چیزی محال است... ادبیات به تصویر کشیدن روح است ...
آنچه از آن می‌گریزد همیشه همراه او و با اوست... جانبازی ست که به تازگی همسرش نیز از دنیا رفته... پسرکی ناشناس سهیل را پدر می‌خواند... محبوبه، راننده اسنپ درون‌شهری است... به زن اتهام دزدی زده و او را برای مدتی بیکار کرده است... جعبه‌ای ساده و مستطیل شکل که پنجه بچه‌خرسی درون آن است... سفر تنها به عنوان عنصر پیش‌برنده پیرنگ به کار گرفته نشده بلکه به عنوان درون‌مایه اثر، مورد پرداخت قرار گرفته است ...
در حال بارگزاری ...