هجدهمین شماره ماهنامه سه‌نقطه (مکتوب طنز [+ جد] فارسی) منتشر شد. این شماره از سه‌نقطه با پرونده‌ای با موضوع «رفتار اقتصادی» و با عنوان «چهارراه استانبول» منتشر شده است.

سه‌نقطه هیجده وسط چهارراه استانبول

به گزارش کتاب نیوز به نقل از جام جم؛ در قسمت پرونده مریم حسن‌نژاد، مریم نظام‌دوست، فاطمه فهیمی، فاطمه خسروانی، محمد رفیعی‌دِ، کوثر محبی، سیدمصطفی موسوی، رضا سعیدی ورنوسفادرانی و سیدمحمد صاحبی درخصوص رفتار اقتصادی مردم و دولت نوشته‌اند. مریم حسن‌نژاد در یادداشت «یکی پول وفا ندارد، یکی دنیا» رفتار اقتصادی بشریت از آغاز تا امروز را بررسی کرده است. مریم نظام‌دوست نیز در «اقتصاد به زبان آدمیزاد» اصطلاحات و جستارهای وابسته و پیوسته اقتصادی را شرح داده. «بروکلی‌ات را قورت بده» به قلم فاطمه فهیمی در باب فضلیت‌های فراموش شده اقتصادی است و در «خورشت کرفس در حلق محتکر» فاطمه خسروانی به بد رفتاری‌های اقتصادی ما پرداخته. «نهایت استفاده را کننده انتقالی تفاوت‌گرای همه چیز خواه» محمد رفیعی‌دِ نیز به بررسی تیپ‌های شخصیتی اقتصادی همراه با آزمون فردی پرداخته، کوثر محبی با «یک لیوان دارم شاه ندارد، نیمه پرش تاه ندارد» و شرح راهکارهایی برای زنده‌مانی در شرایط بغرنج اقتصادی، سیدمصطفی موسوی با «ب مثل بحران» که مروری است بر «ب»های بحران‌زای برهه حساس کنونی، رضا سعیدی ورنوسفادرانی با «شما این پولا رو چیکار می‌کنید؟» و شرح مختصر یک ورنوسفادرانی و عقبه‌اش و سیدمحمد صاحبی در « همه دم درآورده‌اند» که بررسی تأثیر یک عامل بیرونی روی چرخه اقتصاد یک مملکت از عقب است، اقتصاد و زیرمجموعه‌های آنها را تا حد امکان تحلیل و بررسی کرده‌اند.

در بخش کرسی آزادنویسی سه‌نقطه هجدهم، علی‌اکبر قاضی‌زاده در «اعلان صحی» این بار از نسخه شفابخش میرزاسعیدخان نمکی آرانی، مباشر صحّیه دولت علیه نوشته است. یوسفعلی میرشکاک با «این روحوضی باشد و آن تیارت» و ادامه نظیره‌اش بر کلیله و دمنه، کوروش علیانی در فکر کردن با گردن با «لختی به همه جسارتیدیم»، سیداکبر موسوی در پای استدلالیون با «قمصور، قورباغه رنگ شده و موسیقی پاییز»، سیدمحمد صاحبی نیز با قسمت جدید خار گلستان یعنی «وزیر، پسرش، دانشمند، دوغ و دیگران» و رضا دباغی هم با ادامه شکوه علفزارش و روایت «سرخ‌پوستی که مائویست شد» در این قسمت حضور دارند. این بخش باشگاه نویسندگان همیشگی سه‌نقطه است که هریک در فرم و با بیان مخصوص به خود می‌نویسند.

هجدهمین شماره ماهنامه سه‌نقطه، که به مدیرمسؤولی امید مهدی‌نژاد، سردبیری مرتضی کاردر و مدیریت هنری محمد صمدی منتشر می‌شود در 212صفحه و با قیمت 40هزار تومان در کتابفروشی‌ها و دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه‌های آنلاین عرضه شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

از داستانی که عمه‌ الیزابت موعظه‌گو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سخت‌کوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک می‌کند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر می‌شود زن او شود... خانه را ترک می‌کند و بچه را از بین می‌برد... محکوم به اعدام می‌شود... زیبایی جسمانی‌اش طبق اصول اخلاقی «پاک‌دینان» به منزله‌ی دامی است که شیطان نهاده ...
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...