آناهیتا مجاوری | آرمان ملی


تنها تعداد انگشت‌شماری از نویسندگان آثار داستانی جدی در بریتانیا موفق می‌شوند ده‌ها جلد از هزاران جلد کتاب‌شان را به فروش برسانند و تعداد آنهایی که می‌توانند همین کار را در در کشور دیگری انجام دهند از این هم کمتر است؛ جان فاولز [john fowles] (۲۰۰۵-۱۹۶۰) یکی از این نویسندگان بود. «کلکسیونر» [The Collector‬] (۱۹۶۳) اولین کتاب او بود که نامش را سر زبان‌ها انداخت. اما کتابی که از جان فاولز یک ستاره‌ جهانی در ادبیات ساخت رمان «مجوس»[The magus] (۱۹۶۵) بود که به‌طرز حیرت‌آوری بیش از پنج میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفت و در سال ۱۹۹۹ در فهرست ۱۰۰ رمان کتابخانه مدرن آمریکا، به انتخاب خوانندگان شماره ۷۱ و به انتخاب هیات‌داوران، شماره ۹۳ را به خود اختصاص داد. در سال ۲۰۰۳ نیز در نظرسنجی «خواندنی‌های بزرگ» سرویس جهانی بی‌بی‌سی به انتخاب خوانندگان بریتانیایی، در رده شصت‌وهفت قرار گرفت. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با جان فاولز درباره نوشتن، ادبیات و رمان‌های اوست.

جان فاولز [john fowles

جایی گفته بودید که روحیه‌ نویسندگی رمان‌نویسان، چه خودشان به آن واقف باشند چه نباشند، در سنین کم شکل می‌گیرد. کمی بیشتر در مورد شکل‌گیری شخصیت خودتان به عنوان رمان‌نویس توضیح می‌دهید؟

آن جمله را به‌طور کلی گفتم. این جمله در مورد هر رمان‌نویسی صدق می‌کند. آن‌ چیزی که رمان‌نویس را از سایرین مجزا می‌کند تمایل افراطی‌اش به نوشتن است. این حقیقت وجود دارد که رمان‌نویسان باید همواره در حال نوشتن باشند. فکر می‌کنم این تمایل برخاسته از حسی باشد که می‌گوید چیزهایی که در زندگی از دست می‌روند قابل بازیابی نیستند. در زندگی هر رمان‌نویسی لحظاتی بحرانی وجود دارند که سرشار از حس فقدان هستند و این لحظات در زندگی سایرین به این شدت وجود ندارد. به‌شخصه فرضم بر این بود که باید این موضوع را عمیقا حس کنم و من تا زمانی که رمان ننوشته بودم آن را به‌درستی درک نکردم. درواقع باید بنویسید تا درکش کنید. نوشتن نوعی واپس‌گرایی، و رمان‌نویسی تلاشی برای بازیافتن دنیای ازدست‌رفته است.

با توجه به‌آنچه راجع به شکل‌گیری شخصیت رمان‌نویسان گفتید چه چیزی شما را به این سمت سوق داد تا یک زندگینامه‌نویس شوید؟
من در منطقه‌ لی‌آن‌سی بزرگ شدم. یک منطقه‌ در حومه‌ شهر که در ساوتندآن‌سی واقع شده. زندگی‌ام همان زندگی معمولی هر بچه‌ حومه‌نشین از طبقه متوسط بود، اما آنچه مانع می‌شد تا مانند بچه‌های دیگر در دوران بزرگسالی هم فردی معمولی از طبقه متوسط باشم عشق به طبیعت بود. عاشق این بودم که از شهر خارج شوم و به دل طبیعت بروم. از این نظر شانس آوردم چون عمو و پسرعمویی داشتم که طبیعی‌دان بودند و در سال‌های اولیه‌‌ زندگی‌ام نقش مهمی ایفا کردند. برای پیداکردن پروانه‌ها و تماشای پرندگان به خارج از شهر می‌رفتیم و قدم می‌زدیم. بعد از آنها هیتلر بود که نقش مهمی در زندگی‌ام داشت؛ چون به‌خاطر جنگ مجبور شدیم محل زندگی‌مان را ترک کنیم و به روستای دورافتاده‌ دِوون برویم. این تجربه‌ای بود که در شکل‌گیری شخصیت من نقش داشت. کودک تنهایی بودم و تنها دوستم طبیعت بود.

وقتی می‌گویید تنها بودم یعنی معتقدید که تنهایی شما را هم توانمند کرده و هم برای زندگی منزوی یک رمان‌نویس تعلیم داده است؟
فکر می‌کنم انزوا نشانه خیلی خوبی است که متوجه شویم فردی در آینده رمان‌نویس می‌شود.

تنهایی یا انزوا؟ چون ممکن است فردی تنها باشد ولی منزوی نباشد؟
بله حق با شماست. فکر کنم نوعی تنهایی درونی تعریف بهتری باشد. درواقع من منزوی نبودم، مدرسه می‌رفتم و دوستانی هم داشتم اما الان اگر یک کلاس دانش‌آموز به من نشان بدهند و بگویند حدس بزن رمان‌نویس آینده کدام یکی است، آنهایی را انتخاب می‌کنم که کمتر حرف می‌زنند و در رویدادهای جمعی کمتری حضور دارند. مهم است که یک رمان‌نویس در دو جهان زندگی کند. عدم توانایی زیستن در دنیای واقعی عامل مستعدکننده‌ای محسوب می‌شود. درواقع رمان‌نویس از جهان واقعی فرار می‌کند و به دنیای دیگری پناه می‌برد.

اما خود شما در مدرسه این‌گونه نبودید. سردسته‌ بچه‌های دیگر بودید، کریکت بازی می‌کردید و...
بله من کودکی با دو شخصیت بودم. درعین‌حال که در جمع دوستانم حضور داشتم نوعی تنهایی را هم تجربه می‌کردم.

شما نوشتن را در اواسط دهه‌ بیست زندگی‌تان آغاز کردید، ولی اولین رمان‌تان در اواسط یا اواخر دهه‌ 30 زندگی‌تان منتشر شد...
بله همین‌طور است. 10 سالی در خلوت خودم می‌نوشتم.

آن 10 ‌سالی که می‌نوشتید، ولی چاپ نمی‌شد چگونه گذشت؟ در انتظار به‌سر می‌بردید یا استیصال و درماندگی؟
بیشتر استیصال بود. اینطور نبود که مطالبم را برای چاپ به جایی بدهم و آنها را رد کنند. خودم می‌دانستم که به اندازه‌ کافی خوب نیستند. آن سال‌ها درگیر نوشتن «مجوس» بودم و فکر می‌کردم آن‌ چیزی که باید باشد نیست. مدت‌ها روی کتاب کار کرده بودم و احساس مغلوب‌شدن می‌کردم درنتیجه آن را کنار گذاشتم. شروع کردم به نوشتن رمان «کلکسیونر» تا از این تنگنا خارج شوم و بعد از آن بود که حسم به «مجوس» بهتر شد.

جان فاولز [john fowles]  «کلکسیونر» [The Collector‬]  «مجوس»[The magus]

گفتید «مجوس» را در یک ماه نوشتید؟

نه. پیش‌نویس اول آن را در یک ماه نوشتم، اما بازبینی‌های زیادی روی آن انجام دادم. از زمان شروع تا پایان کار بیش از این طول کشید.

در «مجوس» مثل بسیاری از رمان‌های دیگرتان شخصیت‌ها درگیر بازی‌هایی هستند. «بازی خدا» عنوان اصلی کتاب بود یا تنها یکی از عناوین ممکن بود؟
عنوان اصلی بود.

چرا می‌خواهید خوانندگان «مجوس» را درگیر بازی کنید و بعد به آنها بگویید که این یک بازی بود و حقیقت نداشت؟
در مورد «مجوس» این موضوع کاملا درست است. این اتفاق عامدانه می‌افتد. دو یا سه پایان ممکن برای داستان درنظر می‌گیرم و طوری برنامه‌ریزی می‌کنم که در یک نقطه از داستان از توهم خاصی خارج و وارد توهم دیگری شوید. درواقع این‌طور فکر نمی‌کنم که یک نوع بازی در حال انجام است، بلکه از نظر من اینها واقعیات ادبی هستند.

فکر می‌کنید گرایش‌تان به سوسیالیسم در آثارتان نمود دارد؟
نمی‌دانم. سال‌ها پیش با خودم عهد کردم که عقاید سیاسی‌ام را وارد آثارم نکنم و اگر به هر دلیلی این اتفاق افتاد آنها را از نوشته‌هایم جدا کنم.

اما شما عقاید فلسفی‌تان را وارد آثارتان کرده‌اید.
بله درست است.

به نظر شما عقاید فلسفی در رمان جای دارند اما عقاید سیاسی نه؟
من عقاید فلسفی‌ام را وارد رمان کردم اما کار اشتباهی بود؛ چون هیچ فلسفه‌ جدی و پرمایه‌ای از طریق رمان بیان نمی‌شود. آنها صرفا عقاید شخصی من بودند، حال این اختیار با خواننده است که آنها را بپذیرد یا رد کند.

مدتی در یونان اقامت داشتید...
بله در جزیره‌ اسپتسِس دوسالی اقامت داشتم. در مدرسه‌ شبانه‌روزی درس می‌دادم، اما بیشتر هدفم این بود که مدت بیشتری را خارج از مرزهای انگلستان سپری کنم. آن روزها حال‌وهوای یونان در سرم بود و به‌نظرم کشور متفاوتی می‌آمد.

بعد از اقامت در یونان چه کردید؟
یونان از آن دست مکان‌هایی بود که واقعا من را به نوشتن ترغیب می‌کرد. در یونان چیزهایی نوشتم و بعد از آن به انگلستان بازگشتم و در این دوره یکی‌دو انتخاب هوشمندانه داشتم. با وجود اینکه پیشنهادات شغلی بهتری داشتم شغل‌های سطح پایین‌تری را انتخاب کردم.

چرا می‌گویید انتخاب‌های هوشمندانه؟
چون وقتی قرار است رمان‌نویس باشید باید شغلی را انتخاب کنید که وقت و انرژی زیادی از شما نگیرد. نویسندگی شغل زمان‌بری است و مثلا یک معلم خوب نمی‌تواند همزمان رمان‌نویس خوبی هم باشد، اما معلمی که در کار معلمی زیاد انرژی نمی‌گذارد و معلم تمام و کمالی نیست، می‌تواند رمان‌نویس خوبی شود.

با توجه به اینکه گفتید مشاغل جانبی‌تان وقت زیادی از شما نمی‌گرفتند، اما می‌دانیم که تدریس شغل زمان‌بری است...
درواقع زمان‌بر بود، اما وقتی به خانه بازمی‌گشتم دیگر ذهنم درگیر آن نبود و به‌راحتی می‌توانستم آن را کنار بگذارم و به نوشتن بپردازم. عصرها مشغول نوشتن «کلکسیونر» بودم و می‌توان گفت همه‎ پیش‌نویس آن را در تعطیلات یک‌ماهه‌ام نوشتم. گاهی ممکن است نویسندگان جوان فشار زیادی روی خودشان حس کنند و با خودشان بگویند کاش زمان بیشتری داشتم و می‌توانستم بیشتر فکر کنم و... اما به نظر من، این فشار برای نویسنده‌ جوان خوب است.

تاکنون برای‌تان پیش آمده که در محل زندگی‌تان (لایم ریجیس) احساس غربت کنید؟
سالیان سال با جامعه‌ انگلیسی غریبگی می‌کردم؛ به‌خصوص با طبقه‌ متوسط جامعه. البته فکر می‌کنم که این برای یک رمان‌نویس اتفاق خوبی است. اگر رمان‌نویسی احساس غربت نکند با مشکلاتی مواجه می‌شود. اگر کاملا با محیط و جامعه احساس یگانگی کند دیر یا زود احتمالا وارد کسب‌وکار دیگری خواهد شد؛ چراکه در این صورت دیگر آن فاصله‌ ضروری با اجتماع را نخواهد داشت و نمی‌تواند جامعه را نقد کند. همانطور که می‌دانیم نقد و اصلاح جامعه از وظایف و کارکردهای رمان است.

فکر می‌کنید امروزه رمان همچنان از چنین قدرت اصلاحی برخوردار است؟
بله، از این بابت کاملا مطمئنم.

در کتاب «مجوس» باور پررنگی در داستان دیده می‌شود که نمی‌دانم اعتقاد شخصی شماست یا نه. عبارت «اهمیت خطر» را زیاد استفاده کرده‌اید.
فکر می‌کنم این مربوط به‌جنبه‌ تاریخ طبیعی زندگی من باشد. اگر طبیعت را از نزدیک مطالعه کرده باشید می‌دانید که در رفتارشناسی معمولی‌ترین پرنده‌ها، حیوانات و حتی گیاهان موضوع خطر غیرقابل انکار است. من نمی‌دانم ایده‌های خوب سروکله‌شان از کجا پیدا می‌شود یا مثلا چرا بعضی روزها کلمات درست به ذهن متبادر می‌شوند و بعضی روزها نه، و همین‌طور نمی‌دانم چرا شخصیت‌های داستانم آنطور که من برنامه‌ریزی می‌کنم رفتار نمی‌کنند. به‌نظر احمقانه است. من آنها را طراحی و خلق می‌کنم و قاعدتا باید تحت فرمان من باشند، اما مواقعی هست که به‌طرز مرموزی از اختیار من خارج می‌شوند و آنطور که خودشان می‌خواهند رفتار می‌کنند. من آنها را ندیده می‌گیرم و وجودشان را انکار می‌کنم و این برای من همان خطر است. راز آن «اهمیت خطر» در همین نکته است.

این‌که گفته‌اید «نویسنده باید جایی بین معلم و واعظ قرار بگیرد» از کجا نشات می‌گیرد؟
نمی‌توانم انکار کنم که چیزهایی وجود دارند که دوست دارم به دیگران یاد بدهم و البته این ممکن است، چیزی بیشتر از یک احساس شخصی نباشد، اما چه می‌شود کرد من نویسنده‌ خودرایی هستم!

چه‌چیزهایی هستند که دوست دارید به دیگران یاد بدهید؟
انسانیت (البته برای بیانش کلمه‌ بهتری پیدا نکرده‌ام)، معتقدم اگر انسانیت بیشتری در جوامع وجود داشته باشد آگاهی بیشتری هم بر جامعه حاکم است.

انسانیت را چطور معنا می‌کنید؟
توضیحش سخت است، اما در عمل چیز سختی نیست. در اصل همان احترام به همنوع است.

رمان را در مقایسه با سایر گونه‌های ادبی مثل شعر و نمایشنامه چگونه می‌بینید؟ به‌نظر شما چیزی که رمان قادر به انجامش باشد، ولی سایر گونه‌ها نتوانند وجود دارد؟
بله فکر می‌کنم در رمان حوزه‌هایی وجود دارد که شما می‌توانید به تحلیل افکار و ضمیر ناخودآگاه شخصیت‌ها بپردازید.

آیا به اینکه «تلویزیون و رسانه‌های جمعی می‌توانند جای رمان را بگیرند» اعتقاد دارید؟
نه اصلا. از نظر من حرف پوچی است. در تلویزیون شما جمله‌ «او از خیابان عبور کرد» را فقط به یک صورت می‌توانید ببینید، اما در رمان هرکس می‌تواند برداشت متفاوتی داشته باشد و تصور ذهنی‌اش مختص خودش است. درواقع هنرهای تصویری به شما می‌گویند که فقط اجازه دارید این تصویر را ببینید، اما در رمان به این صورت نیست و به اندازه‌ تمام انسان‌هایی که آن را می‌خوانند تصویر ذهنی وجود دارد البته این موضوع نه‌فقط برای رمان، بلکه برای تمامی صورت‌های نوشتاری مانند شعر هم صادق است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...
در نیمه‌های دوره قاجار اقتصاد کشور با اقتصاد جهانی پیوند یافت و بخش کشاورزی و جامعه روستایی با توجه به این شرایط در معرض تغییر قرار گرفت... تا پیش از اصلاحات ارضی شکل غالب کار در کشور نه کار مزدی که کار رعیتی بود... هیچ برنامه ملی برای ثبت بیکاری و برقراری بیمه‌های بیکاری وجود ندارد... سیاست‌های دولت برای اسکان مهاجران بیکار با شکست مواجه شده... گفتارهای همدلانه انقلابیون موجب شد این گروه‌ها با انقلابیون همراه شوند ...