سرایش آن را به دوره‌ی زندان یا پس از زندان و تبعید بهار منسوب داشته‌اند که به‌کلّی نادرست است؛ در آن هنگام، شاعر- اگرچه مغضوب دستگاه بود- هنوز نمایندگی مجلس را بر عهده داشت... یک ماه پس از انتشار ترانه، این تصنیف را منع کردند... او را در ناهید «طماع‌الشعرا» می‌خواندند... این الفاظ رکیک و پست و آهنگ‌های وحشیانه و مضامین بی‌ادبانه و خلاف عفت و نجابت و بی‌مزه را به باد مذمت بگیرید و بفهمانید که ادبیات ملّی ما این‌ها نیست

کتاب «دلمشغولی‌های بهار» مجموعه‌ای است از بررسی‌های دکتر ناصرالدین پروین درباره‌ی محمدتقی بهار. در این کتاب، زندگی اجتماعی و فرهنگی و دوره‌ی کمتر شناخته شده اما طولانی و پرتلاطم «روزنامه‌نگاری» ملک‌الشعرا مورد بحث قرار گرفته است.
مقاله‌های سیاسی و اجتماعی بهار از نظر حجم بزرگ‌ترین بخش از میراث قلمی اوست. این مقاله‌ها ضمن روشن ساختن گوشه‌هایی از تاریخ معاصر ایران، سیر اندیشه سیاسی و تحول نثر و حتی نظم ملک‌الشعرا را می‌شناساند. در پایان کتاب 52 مقاله برگزیده‌ی بهار آورده شده است. دکتر پروین در مقاله‌ای تاریخ دقیق اجرای ترانه‌ی «مرغ سحر»، اثر جاودانه‌ی ملک‌الشعرا بهار، و انگیزه‌ی راستین سرودن آن را مطرح ساخته‌ است. در اینجا بخشی از این مقاله را می‌خوانیم:

ناصرالدین پروین دلمشغولی های بهار

ناله‌ی این مرغ بهاری را بهار در یک خزان سیاسی شنید. ناله‌ای که گویی از پگاهی دوردست آغاز شده و همه‌ی گروه‌های پُراِدبار را تا روزگار ما درنوردیده است.

کدام شام تاریک؟
خاطره‌های شاعر و ترانه‌سرای نامدار، اسماعیل نواب صفا را می‌خواندم. دیدم اشاره‌ای به آن خزان سیاسی کرده و ناله‌ی بلبل هزارآوای سحرخیز ملک‌الشعرا را مربوط به «حوادث دوران محمدعلی‌شاه و بستن مجلس شورای ملّی و بلاتکلیفی مملکت در لحظاتی حساس» انگاشته است. وی، با اشاره به روایتی از زبان موسی نی‌داود، می‌افزاید: «در غیر این صورت، رضاشاه پس از شنیدن این شعر و آهنگ، مجریان آن را مورد محبت قرار نمی‌داد.» گویی نویسنده‌ی ساده‌دل که خود در دوره‌ی خودکامگی رضاشاهی زیسته، از کارهای او ناآگاه بوده، محبت او را به بازماندگان خودکامگی محمدعلی‌شاهی و تعیین مقرری را برای سالارالدوله برادر خونریز و آزادی‌ستیزش نمی‌دانسته است. وانگهی، از زبان یکی از دو برادر سازنده‌ی آهنگ مرغ سحر می‌گوید: «در واقع، ترانه‌ای است که استاد بهار برای مخالفت با رضاشاه سروده است» و این سخن با آن نمی‌خواند.

درباره‌ی زمان سرودن مرغ سحر، به همین بسنده می‌کنم که بهار، سخن‌ها به نثر و نظم درباره‌ی دوره‌ی مشروطه‌خواهی گفته و از سروده‌های آزادیخواهانه‌ی خود یاد کرده است. در آن‌ها، هیچ اشاره‌ای به آن ترانه که بی‌درنگ پس از اجرایش در دل‌ها نشست، دیده نمی‌شود. وانگهی، چنان‌که خواهیم دید، در سال 1306 که برای نخستین بار اجرا شد، نام سراینده‌ی ترانه را پنهان داشتند. کسانی هم سرایش آن را به دوره‌ی زندان یا پس از زندان و تبعید بهار منسوب داشته‌اند که به‌کلّی نادرست است. در آن هنگام، شاعر- اگرچه مغضوب دستگاه بود- هنوز نمایندگی مجلس را بر عهده داشت.

به روایت استاد شادروان هدایت‌الله نیرسینا، یک ماه پس از ضبط مرغ سحر با صدای ملوک ضرّابی، شهربانی رضاشاهی جلوی توزیع آن را گرفت. وی می‌نویسد: «اما در حدود یک ماه پس از انتشار ترانه، این تصنیف را منع کردند و همین منع و توقیف، انگیزه‌ی ایجاد بازار سیاه در مورد این صفحه‌ی شورانگیز شد و قیمت آن از 15به40 تا 50 ریال افزایش یافت.»

امروزه نیز از محبوبیت این تصنیف اندکی کم نشده، گرچه که زمانی نزدیک به 100 سال از آن می‌گذرد. آن‌چه مسلم است این تصنیف بهار یادآور دو انقلاب، یعنی انقلاب مشروطه و انقلاب 57 است. شعری که در حقیقت بازگوکننده‌ی آرزوها و آرمان‌های آزادیخواهانه‌ی یک ملّت است و در آینده نیز همچنان جایگاه ارزشمند خود را حفظ خواهد کرد.

نخستین اجرای ترانه
نخستین خواننده‌ی ترانه‌ی مرغ سحر، به احتمال قوی خانم ایران‌الدوله (هلن) و محل اجرایش باغ سهم‌الدوله بود که شرحش را خواهم داد. بعدها، چنان‌که آقای دکتر ساسان سپنتا نیز نوشته‌اند، این ترانه را ملوک ضرّابی خواند و به صورت صفحه روانه بازار ساخت؛ اما هنوز کسانی به‌نادرست، نخستین اجرا را به قمرالملوک وزیری منسوب می‌کنند و محل آن را هم گراند هتل تهران می‌نویسند. شگفت آن‌که در چاپ‌های دیوان شاعر بزرگ ما نیز این اشتباه راه‌یافته و همان سخنان را با کلّی‌بافیِ حاکی از بی‌خبری از انگیزه‌ی سرایش ترانه، گردآورنده‌ی ترانه‌ها تکرار کرده است. روشن است که به سال1306، مانعی در مورد اعلام نام قمر به‌ عنوان خواننده‌ی ترانه‌ای در جشن یک روزنامه‌ی طرفدار رضاشاه، وجود نداشت و اگر او اولین خواننده بود، اعلام می‌شد.
من ندیده‌ام در جایی به نخستین اجرای این ترانه اشاره شده باشد و چنان‌که گفتیم، برای کسانی درباره‌ی زمان سرایش آن نیز ابهام‌هایی وجود دارد. ازاین‌رو، مناسب می‌بینم شرحی در این زمینه بدهم:

در هفتم تیر 1306، روزنامه‌ی طنزآمیز ناهید جشنی به مناسبت آغاز هفتمین سال انتشار خود برپا کرد و «تصنیف در ماهور» به‌عنوان «اثر طبع یکی از اساتید سخن» در آن جشن اجرا شد و متنش را پیوست اولین شماره‌ی سال هفتم کردند. محل اجرا هم «باغ آقای سهم‌الدوله» بوده است. این تصنیف، بعدها «مرغ سحر» یا «ناله‌ی مرغ سحر» نام گرفت و سراینده‌ی استادش نیز شناسایی شد. متن جدا چاپ شده‌ی تصنیف را ضمیمه‌ی این یادداشت کرده‌ام.

چرا روزنامه‌ی ناهید؟
روزنامه‌ی هفتگی ناهید (با وقفه‌هایی: 22 فروردین 1300- 30 اردیبهشت 1312)، ارگان طنزآمیز هواداران سردار سپه بود و به دست میرزا ابراهیم ناهید و یاری قلمی عارف قزوینی درمی‌آمد. ناهید دشمنان بسیاری برای خود فراهم آورد که بیشتر، مخالفان خودکامگی سردار سپه یا کسانی بودند که این روزنامه به آن‌ها پرخاش کرده یا ناسزا گفته بود. یکی از اینان، ملک‌الشعرای بهار است. او را در ناهید «طماع‌الشعرا» می‌خواندند. شاعر هم در چند سروده، میرزا ابراهیم ناهید و روزنامه‌اش را هجو کرده است. ازجمله:
ای سیه‌نامه‌ی ناهید و طرفدار رضا؛ آلتِ آلتِ بدخواه وطن در هر باب

بااین‌حال، از سال 1305 به بعد، بسیاری از شعرهای تازه‌ی بهار در روزنامه‌ی ناهید به چاپ می‌رسید و گمان می‌برم که سراینده‌ی مغضوب دستگاه رضاشاهی، بدین‌وسیله خواسته است خود و خانواده‌اش را از بدگمانی آن دستگاه کینه‌جو مصون دارد و بستن پرونده‌های پیشین را یادآور شود. اولین سروده، «چهار خطابه»ی اوست که در آن مدح و مجیزی از شاه نو به تخت نشسته کرده است. این تمهیدها، جانش را نجات داد، اما سالی پس از نخستین اجرای مرغ سحر به زندانی افتاد که آغاز یک دوره‌ی رنج‌آمیز پنج‌ساله بود و شگفت آن‌که در آن زندان، با ابراهیم ناهید هم‌بند شد.

تفاوت نخستین اجرا با اجراهای بعدی
گفتیم که در نخستین اجرا، نام ترانه‌سرا ذکر نشده است و تنها به مقام ادبی او اشاره کرده‌اند؛ جز این، یک تفاوت هم آن اجرا با آن‌چه می‌شناسیم دارد. روانشاد نواب صفا می‌نویسد:
«شادروان [یزدان‌بخش] قهرمان از قول [پدرزنش،] مرحوم بهار می‌گفت: تصنیف مرغ سحر را ساخته بودم و در آن قسمت از آهنگ که می‌گویم "شام تاریک ما را سحر کن"، ابتدا گفته بودم: "شام من، شام من را سحر کن". یک شب شنیدم رهگذری به شام من شام من می‌گوید "شام تاریک من را سحر کن" و من دیدم چه کلمه‌ی مناسبی را همین مرد رهگذر که میزان سوادش هم معلوم نیست انتخاب کرده، درحالی‌که من توجه نداشته‌ام و شعر را، به همین شکل اصلاح کردم.»
البته چنان‌که در تصویر نخستین متن ترانه نیز دیده می‌شود، در هر دو صورت «ما» آمده است و نه «من».

مخالفت بهار با ترانه‌های مبتذل
می‌دانیم که در میان نخستین شاعران زبان فارسی، کسانی به ترانه‌سرایی هم پرداخته‌اند و رودکی نمونه‌ی مشهور آن‌هاست. سپس، در درازای سده‌ها، این مردم عامی و عادی بودند که کلامی می‌آفریدند و با آهنگی همراه می‌ساختند. آن کلام‌ها، به‌مرور صیقل می‌یافت و از محلی به محلی می‌رفت.
در دوره‌ی جدید، یعنی از مشروطیت به بعد بود که به ضرورت‌های سیاسی و اجتماعی، شاعران راه و روش نخستین سده‌های ادب فارسی را تجدید کرده، به سرودن ترانه پرداختند. بهار و عارف و امیرجاهد و بعدها رهی معیری، نیرسینا، بیژن ترقی، حیدر رقابی(هاله)، معینی کرمانشاهی... و یک دو تن دیگر از اینان‌اند. بهار از این زاویه به ترانه‌های عامیانه می‌نگریست. یعنی ادیبی که ترانه را هم در دایره‌ی کار خود می‌داند. ناگزیر، با ترانه‌های عامیانه‌ای که چند تن (همچون اسماعیل مهرتاش) رواج می‌دادند و خوانندگانی چون جواد بدیع‌زاده و مرتضی احمدی می‌خواندند، مخالف بود.

درباره‌ی ترانه‌های رکیک و روحوضی که متأسفانه در گردهمایی‌هایی و بدتر از آن، در پیش پرده‌خوانی تماشاخانه‌ها اجرا می‌شد، من نظر ملک‌الشعرا را می‌پسندم، اما به نظر می‌رسد دامنه‌ی مخالفت او برخی از ترانه‌های شادی‌آفرین عامیانه‌ی تهران را نیز در بر می‌گرفته؛ اگرچه در آن‌چه می‌خوانیم، به نام آن‌ها اشاره نکرده است. وی، از آسایشگاه لزن به مجتبی مینوی که در آن هنگام در بی‌بی‌سی نویسندگی و گویندگی می‌کرد، نوشت:
این الفاظ رکیک و پست و آهنگ‌های وحشیانه و مضامین بی‌ادبانه و خلاف عفت و نجابت و بی‌مزه را به باد مذمت بگیرید و بفهمانید که ادبیات ملّی ما این‌ها نیست. این‌ها ادبیات جدید عصر پهلوی است. قبل از پهلوی و حتی قبل از مشروطه، تصنیف‌های عامیانه‌ی ما بسی بهتر از این‌ها بوده است. تصنیف مرحوم شیدا که ورد زبان زن و مرد تهران بود، به‌مراتب از اشعار ادبای توده فصیح‌تر و زیباتر بود.
وی آنگاه به‌عنوان نمونه‌های بد، از تصنیف‌های «یکی یک پول خروس» و «زالکه، زالزالکه» یاد کرده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دختر به پدر می گوید: برای تو همه جا میدون جنگه، ولی برای من نه... درباره‌ی یک زخم ناسور ملی ست، که این بار، از یک دعوای مضحک دونفره، سر باز کرده است. یک زخمی قومیتی، یک زخم مذهبی، یک زخم به پشتوانه‌ی سالها جنگ داخلی... فهمیدن اینکه همیشه و همه جا و در برابر همه کس نیاز به روحیه جنگاوری و سلحشوری نیست، و هر اختلافی را نباید تبدیل به جنگ حیثیتی کرد؛ سخت است ولی لازم ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...