بوف کور را منحط می‌خواند و سنگ صبور را تلاشی رقت‌آور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسنده‌ای که حس جهت‌یابی را از دست داده... پیداست مترجم از آن انگلیسی‌دان‌های «اداره‌جاتی» است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمانی را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیت‌های دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است... البته 6 مورد از نقدهای او را هم پذیرفت


نگاهی به مجادله‌های نجف دریابندری در فضای روشنفکری ایران | اعتماد


در ایامی که از درگذشت استاد نجف دریابندری گذشته، خیلی‌ها به بازخوانی کارنامه حرفه‌ای آقای مترجم و نظریات او در کار و ترجمه پرداخته‌اند. از جمله چیزهایی که در مورد دریابندری جالب است، صراحت لهجه اوست که گاهی حتی باعث دلخوری‌هایی هم می‌شد. مثلا نجف دریابندری رمان معروف «بوف کور» صادق هدایت را «منحط» می‌خواند و می‌گفت منظورش نقطه مقابل «مترقی» است (کتاب «یک گفت‌وگو» با ناصر حریری، ص 154تا 179)؛ «سنگ صبور» صادق چوبک را «تلاشی رقت‌آور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسنده‌ای که حس جهت‌یابی را و تناسب از دست داده» می‌دانست (مجموعه مقاله «در عین حال»، ص 94 تا 108)؛ از نثر ابراهیم گلستان خوشش نمی‌آمد و می‌گفت «آن به اصطلاح سبکی که برای خودش درست کرده، به‌کلی دست و پاگیر شده، آدم را کلافه می‌کند.» (کتاب «گفت‌وگو با نجف دریابندری» مهدی مظفری ساوجی، ص 301 تا 306)؛ «سووشون» خانم دانشور را «کم‌خون و کم‌رمق» می‌دانست و در عوض از «شوهر آهوخانم» علی‌محمد افغانی به‌شدت دفاع می‌کرد (گفت‌وگو با مسعود خیام در «آدینه» شماره 37).

چنین گفت نجف دریابندری احسان رضایی

یا در مورد فیلم «قیصر» کیمیایی، نجف دریابندری هم مثل پرویز دوایی از کسانی بود که از فیلم حمایت می‌کرد و در برابر «سخیف» خواندن فیلم از طرف دکتر کاووسی مقاومت کرده و البته پیروز شدند (مقاله دریابندری درمورد «قیصر» در کتاب «در عین حال»، ص 118 تا 125 و جواب تند او به دکتر کاووسی، ص 126 تا 131 همان کتاب). طبیعتا این صراحت در اظهارنظر، باعث جواب‌های صریح تندی هم از طرف کسانی که نظر متفاوتی نسبت به این مسائل داشتند، می‌شد که پرداختن به این جدال‌ها، می‌تواند بخشی از تاریخ روشنفکری معاصر باشد. اما جدال‌هایی به همین اندازه صریح و تند بر سر مهم‌ترین بخش کاری نجف دریابندری، یعنی ترجمه‌های او هم درگرفته است. توجه به این نقدها و خواندن آنها، هم می‌تواند نشان از سختی کار ترجمه باشد و هم درسی است برای مترجمان جوان و علاقه‌مندان ادبیات.

مهم‌ترین منتقد دریابندری در کار ترجمه، جناب یدالله موقن است. او و دریابندری دو کتاب فلسفی مشترک دارند که اتفاقا هر دوی این آثار از اِرنست کاسیرِر، فیلسوف نوکانتی آلمانی و تاریخ‌نگار فلسفه غرب است. یکی را موقن با عنوان «اسطوره دولت» ترجمه کرده و دریابندری «افسانه دولت»، دیگری را موقن به «فلسفه روشنگری» ترجمه کرده و دریابندری به «فلسفه روشن‌اندیشی.» موقن که ظاهرا این بازترجمه‌ها را حمل بر مشکل شخصی کرده بوده، دو مقاله در نقد ترجمه‌های دریابندری نوشته است؛ یکی در «کیهان فرهنگی» شماره 11 (بهمن 68) در نقد «افسانه دولت» که به‌خصوص در مورد ترجمه عنوان اثر که دریابندری myth را به افسانه برگردانده توضیح مفصلی داده و بعدها هم در «نگاه نو» شماره 21 (مرداد- شهریور 73) 16 غلط از ترجمه «فلسفه روشن‌اندیشی» گرفت. دریابندری در برابر این مقالات، بعدها (80) با انتشار کتابی 250صفحه‌ای با عنوان «افسانه اسطوره» از انتخاب واژه افسانه به عنوان معادل myth دفاع کرد و با ذکر مباحث لغوی، تاریخی و چکیده نظریات اسطوره‌شناسی مدرن نشان داد که به نظرش لغت اسطوره، اصلا برگردان مناسبی نیست.

یکی دیگر از ماجراهای پرسروصدا بر سر ترجمه‌های دریابندری، داستانی بود که بر سر «گور به گور» فاکنر اتفاق افتاد. در زمستان73 روزنامه «خبر جنوب» شیراز دست به انتشار ضمیمه‌ای ادبی با عنوان «سرو» زد. مهم‌ترین مقاله این فصلنامه نقدی بود که شخصی با نام مسعود طوفان بر «گور به گور» انجام داد و به عقیده خودش در 43 صفحه متن کتاب 102 مورد غلط پیدا کرد. به عنوان نمونه‌ای از مطالب این نقد، او برای ترجمه عنوان داستان فاکنر یعنی: As I Lay Dying دو عبارت «جان که می‌سپردم» یا «جانسپار که افتاده بودم» را پیشنهاد داده بود و گفته بود عنوان انتخابی دریابندری، از معنای مورد نظر نویسنده دور است. در مقابل این نقد، نجف دریابندری و دو نفر از دوستانش، منوچهر بدیعی و صالح حسینی، جوابیه‌هایی نوشتند که در «دنیای سخن» شماره 63 (بهمن و اسفند 73) منتشر شد و در برابر ایرادهای او پاسخ‌هایی دادند و البته دریابندری 6 مورد از نقدهای او را هم پذیرفت.

کریم امامی هم (در «کلک» شماره 60، اسفند 73) این‌طور از نجف دفاع کرد: «بیشتر دوستداران ترجمه‌های دریابندری کار او را در کلیتش تحسین می‌کنند و نه لزوما به خاطر برگردان دقیق تک به تک واژه‌ها ... نقطه قوت ترجمه‌های او در خواندنی بودن و دلچسب بودن‌شان است که به لطف فارسی خوب و لحن مناسب و بذل ذوق فراهم می‌آید.» این مطلب را که کم‌کم دارد طولانی می‌شود با ذکر یک جدال قلمی دیگر به پایان می‌بریم. در شماره دوم گاهنامه «نقد آگاه» (62) نجف دریابندری از ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی در رمان «گریزگاه شیطان» فردریک فورسایت ایراد گرفت که در شماره سوم همان گاهنامه (63) علی‌اصغر بهرام‌بیگی به او جوابی داد. حرف اصلی دریابندری در نقدش این بود: «ترجمه کتاب، هیچ ارزش ادبی ندارد. البته ترجمه‌ای است روی هم رفته صحیح و آن نوع اغلاطی که معمولا در کار مترجمان کتاب‌های پلیسی و جاسوسی فراوان است در این کتاب شاید نتوان سراغ گرفت. اما پیداست مترجم از آن انگلیسی‌دان‌های «اداره‌جاتی» است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمانی را - که زبان اصلی آن ساده و روشن و دقیق است - مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیت‌های دراماتیک و شگردهای ادبی نویسنده ترجمه کرده است.» این حرف، می‌تواند نمونه خوبی از نگاه دریابندری به کار ترجمه و نیز پایان‌بخش این گزارش کوتاه باشد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...
تجربه‌نگاری نخست‌وزیر کشوری کوچک با جمعیت ۴ میلیون نفری که اکنون یک شرکت مشاوره‌ی بین‌المللی را اداره می‌کند... در دوران او شاخص سهولت کسب و کار از رتبه ١١٢ (در ٢٠٠۶) به ٨ (در ٢٠١۴) رسید... برای به دست آوردن شغلی مانند افسر پلیس که ماهانه ٢٠ دلار درآمد داشت باید ٢٠٠٠ دلار رشوه می‌دادید... تقریبا ٨٠درصد گرجستانی‌ها گفته بودند که رشوه، بخش اصلی زندگی‌شان است... نباید شرکت‌های دولتی به عنوان سرمایه‌گذار یک شرکت دولتی انتخاب شوند: خصولتی سازی! ...
هنرمندی خوش‌تیپ به‌نام جد مارتین به موفقیت‌های حرفه‌ای غیرمعمولی دست می‌یابد. عشقِ اُلگا، روزنامه‌نگاری روسی را به دست می‌آورد که «کاملا با تصویر زیبایی اسلاوی که به‌دست آژانس‌های مدلینگ از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی رایج شده است، مطابقت دارد» و به جمع نخبگان جهانی هنر می‌پیوندد... هنرمندی ناامید است که قبلا به‌عنوان یک دانشجوی جوان معماری، کمال‌گرایی پرشور بوده است... آگاهیِ بیشتر از بدترشدنِ زندگی روزمره و چشم‌انداز آن ...