رنجنامه دولتمرد تکنوکرات | اعتماد


اسباب و لوازم توسعه یک کشور چیست و چرا ایران در چند دهه اخیر از قافله توسعه عقب مانده است؟ این پرسش محوری و دغدغه اصلی مردی است که روایتش را از حدود چهل سال مسوولیت در سطوح مختلف و خصوصا هشت سال معاون اولی دولت یازدهم و دوازدهم در کتابی به نام «در اندیشه ایران» به رشته تحریر درآورده است. جهانگیری در این کتاب بیش از همه به چند موضوع و چالش مهم پیش روی دولت پرداخته است. جنگ اقتصادی امریکا و راهکارهای دولت برای اداره کشور در این شرایط، پدیداری کرونا و مدیریت آن، اختلافات داخلی و مانع‌تراشی‌ها بر سر راه دولت خصوصا در دوره دوم، وقوع بلایای طبیعی و بحران‌های اجتماعی و نحوه مواجهه با آنها، سرمایه اجتماعی شکل گرفته در آغاز فعالیت دولت تا انعقاد برجام، انجام نافرجام برجام و...

در اندیشه ایران

اما به نظر می‌رسد چکیده تجارب و دغدغه‌های نویسنده در بخش پایانی یا پی گفتار کتاب مطرح شده است. در جایی که چند پرسش کلیدی مطرح می‌کند و پاسخ خود را به این پرسش‌ها نیز ارایه می‌کند. اینکه ما در سده‌های گذشته (تا دوره قاجار) چرا از مسیر توسعه منحرف شده‌ایم به انحای مختلف مورد بحث قرار گرفته است و صاحب‌نظران دلایل گوناگونی برای آن ذکر کرده‌اند. اصلاحات امیرکبیر نیز به خاطر دوره کوتاهش علاج درد نبود و به‌رغم نگاه ترقی‌خواهانه و جانفشانی‌هایی که برای انقلاب مشروطه انجام شد بازهم بازگشت به عقب داشتیم. در دوره پهلوی اول اولین جرقه‌های توسعه مدرن در ایران زده شد و در دهه‌های بعد نیز با فراز و نشیب ادامه یافت و شاید اوج دوران توسعه ایران در دهه چهل شمسی اتفاق افتاد. بعد از انقلاب نیز شرایط حکومت انقلابی و وقوع جنگ تحمیلی هشت ساله پرداختن به امر توسعه را عقب انداخت و از اولویت خارج کرد. اما مساله اصلی بعد از پایان جنگ است. به‌رغم تدوین و اجرای شش برنامه توسعه پنج ساله و روی کار آمدن دولت‌هایی که هر یک به شکلی دغدغه توسعه کشور را داشتند و (البته برخی هم نداشتند) و پیشرفت‌هایی که در عرصه‌های مختلف حاصل شده اما با هیچ متر و معیاری نمی‌توان ایران امروز را کشوری توسعه یافته به صورت متوازن و پایدار دانست.

مرور اتفاقات سه دهه اخیر نشان می‌دهد که همگرایی روی مفهوم، اهداف و مسیرهای توسعه در کشور شکل نگرفته و از آن بدتر ظهور و فرصت یافتن نسلی از افراد و جریان‌های ضدتوسعه است که در این سال‌ها گاه تا بالاترین سطوح حاکمیت نیز نفوذ کرده‌اند. شوربختانه این جریانات با انواع رانت‌های سیاسی و اقتصادی همواره در برابر جریان‌های توسعه‌گرا تقویت و حمایت نیز شده‌اند. نظارت استصوابی، گزینش‌های سلیقه‌ای و اهرم رسانه فرصت بزرگی برای نفوذ و جولان این جریان‌ها در دهه‌های اخیر فراهم کرده است و قدرت آنها به ویژه در برابر دولت‌هایی که تلاش کرده‌اند با حل مسائل ساختاری و بین‌المللی ایران چرخ‌های توسعه را به حرکت درآورند نمود بیشتری داشته و عملا منجر به زمینگیر شدن این دولت‌ها شده است. خاطرم هست یک بار یکی از نمایندگان ادوار مجلس در مصاحبه‌ای قریب به مضمون گفته بود: «ما می‌دانیم که رشد گردشگری منجر به توسعه کشور می‌شود اما ما مسوول توسعه کشور نیستیم و وظیفه ما اجرای احکام اسلامی است.»

تردیدی نیست که اجرای احکام اسلامی امر ضروری است اما کجای احکام اسلام مخالف توسعه بوده است؟ و آیا سرکنگبین این نگاه صفرا نفزوده و واقعا احکام اسلامی در کشور اجرا شده است؟ از این قبیل شطح و طامات در گفته‌های سیاستمداران و صاحبان تریبون در دهه‌های اخیر زیاد بوده و نتیجه آن‌هم وضعیت فعلی است. دولتی که با همه حمایت‌های گسترده اجرای برنامه چهارم توسعه و سند چشم‌انداز را کنار گذاشت و تشویق هم شد. مجلسی که در برابر احیای برجام و حل مشکلات کشور (ولو به صورت مقطعی) ایستاد و انقلابی‌ترین مجلس لقب گرفت. گروه‌هایی که مقابل هر گشایش اقتصادی، سرمایه‌گذاری، اصلاح نظام بانکی و... ایستادند و هزینه‌های زیادی به کشور تحمیل کردند و...

تردیدی نیست که کشورهای خارجی چه دشمنان آشکار چه دشمنان پنهان دوست‌نما هیچ‌گاه نخواسته‌اند ایران در مسیر واقعی توسعه قرار گیرد و به اشکال مختلف چه با جنگ، چه با تحریم، چه با مداخله در جنبش‌های اجتماعی به ‌طور مستقیم و چه با تحریک ایادی و اذنابشان در سطوح مختلف حکومت، رسانه و کف جامعه به ‌طور غیرمستقیم در مسیر توسعه ایران سنگ‌اندازی کرده‌اند.

بازگردیم به کتاب «در اندیشه ایران»... جهانگیری گاه‌گاه اشاره‌هایی به برخی وقایع پشت پرده دارد که ممکن است حس کنجکاوی برخی خوانندگان علاقه‌مند را ارضا نکند اما گزارش جامعی از سیر تحولات سیاسی و اقتصادی و توسعه‌ای چند دهه اخیر خصوصا روزهای پرالتهاب و پرامید دولت یازدهم و دوازدهم ارایه می‌دهد. ترکیبی که کتاب در اندیشه ایران را که در 463 صفحه به همت انتشارات اطلاعات در سال 1404 به بازار کتاب عرضه شده، به اثری مفید و جذاب برای دانشجویان و علاقه‌مندان و کاروان عرصه سیاست و اداره و اقتصاد توسعه و تاریخ معاصر ایران تبدیل می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...