زایش فانتزی مدرن از دل رمانتیسم آلمانی | ایبنا


«گردو‌شکن و شاه موش‌ها» [Nussknacker und mausekönig] اثر ارنست تئودور آمادئوس هوفمان [Ernst Theodor Amadeus Hoffmann]، یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین آثار ادبیات کلاسیک جهان است؛ اثری که بسیاری از منتقدان آن را نه‌فقط یک داستان خیال‌انگیز، بلکه آغازگر فانتزی مدرن در ادبیات غرب می‌دانند. داستانی که در سال ۱۸۱۶ نوشته شد، اما همچنان پس از گذشت بیش از دو قرن، زنده، الهام‌بخش و تأثیرگذار باقی مانده است؛ و اکنون با ترجمه مهدی غبرایی با عنوان «گردو‌شکن» [The nutcracker] از سوی نشر افق منتشر شده است.

گردو‌شکن و شاه موش‌ها» [Nussknacker und mausekönig] اثر ارنست تئودور آمادئوس هوفمان [Ernst Theodor Amadeus Hoffmann

این نسخه به‌دلیل تصویرگری‌های روبرتو اینوچنتی [Roberto Innocenti]، تصویرگر نامدار ایتالیایی و برنده‌ی جایزه‌ی هانس کریستین اندرسن، جایگاهی ویژه دارد. اینوچنتی که پیشتر با تصویرهای درخشانش جان تازه‌ای به داستان کلاسیک «پینوکیو» (ترجمه بهروز غریب‌پور، نشر افق) بخشیده بود، در «گردو‌شکن و شاه موش‌ها» نیز با نگاهی دقیق، تاریخی و در عین حال شاعرانه، جهان خیال‌انگیز هوفمان را به تصویر کشیده است. تصاویر او نه تزئینی صرف، بلکه روایتی موازی با متن‌اند؛ تصاویری که فضای وهم‌آلود، تاریک و جادویی داستان را برای خواننده امروز ملموس‌تر می‌کنند و پیوند میان متن کلاسیک و مخاطب معاصر را تقویت می‌سازند.

هوفمان از برجسته‌ترین چهره‌های جنبش رمانتیسم آلمانی بود؛ نویسنده‌ای چندسویه که در کنار ادبیات، در موسیقی، نقاشی و نقد هنری نیز حضوری جدی داشت. آثار او اغلب بر مرز میان واقعیت و خیال حرکت می‌کنند و جهانی می‌سازند که در آن امور روزمره ناگهان به قلمرو شگفتی، اضطراب و جادو پا می‌گذارند. «گردو‌شکن و شاه موش‌ها» شاید شناخته‌شده‌ترین نمونه از این جهان باشد؛ داستانی که نشان می‌دهد چگونه تخیل می‌تواند واقعیت را دگرگون کند، بی‌آنکه از آن جدا شود.

در نگاه نخست، داستان ساده به نظر می‌رسد: دختری به نام ماری در شب کریسمس هدیه‌ای عجیب دریافت می‌کند؛ عروسکی چوبی به شکل گردو‌شکن. اما با فرارسیدن شب و خوابیدن بزرگ‌ترها، جهان تغییر می‌کند. اسباب‌بازی‌ها جان می‌گیرند، موش‌ها ارتشی هولناک می‌سازند و گردو‌شکن در نبردی سرنوشت‌ساز با شاه موش‌ها وارد می‌شود. ماری به‌تدریج وارد جهانی می‌شود که نه کاملاً رویا است و نه به‌طور کامل واقعیت.

اهمیت اصلی این داستان دقیقاً در همین نقطه است: خلق جهانی دوم. جهانی که از دل زندگی روزمره بیرون می‌آید، اما قوانین و منطق خاص خود را دارد. منتقدان ادبی بارها تأکید کرده‌اند که هوفمان با این اثر، الگویی را بنیان گذاشت که بعدها در ادبیات فانتزی به شکلی گسترده ادامه یافت: الگویی که در آن کودک یا نوجوان از دل یک موقعیت عادی، وارد قلمرویی خیالی می‌شود و از خلال آن، تجربه‌ای عمیق‌تر از جهان و خود به دست می‌آورد.

پژوهشگران ادبی، از جمله ماریا تاتار، این داستان را یکی از نخستین نمونه‌های کامل «سفر به جهان دیگر» در ادبیات مدرن می‌دانند؛ الگویی که بعدها در آثاری چون «آلیس در سرزمین عجایب»، «پیتر پن» و مجموعه‌های فانتزی قرن بیستم و بیست‌ویکم گسترش یافت. در این معنا، «گردو‌شکن» فقط یک قصه نیست، بلکه نقطه‌ عزیمت یک ژانر کامل است.

یکی از ویژگی‌های مهم این اثر، برخورد پیچیده‌اش با خیال است. جهان داستان نه صرفاً شاد و کودکانه، بلکه گاه تاریک، نگران‌کننده و حتی ترسناک است. موش‌ها تهدیدی واقعی‌اند، خطر مرگ وجود دارد و پیروزی آسان به دست نمی‌آید. همین ترکیب شگفتی و هراس است که به داستان عمق می‌بخشد و آن را از قصه‌های صرفاً اخلاقی یا سرگرم‌کننده‌ دوران خود متمایز می‌کند. هوفمان به‌جای آموزش مستقیم، تجربه‌ای ادبی خلق می‌کند؛ تجربه‌ای که خواننده، چه کودک و چه بزرگسال، آن را با تمام وجود حس می‌کند.

«گردو‌شکن و شاه موش‌ها» تنها در ادبیات باقی نماند. این داستان الهام‌بخش یکی از مشهورترین آثار هنری جهان شد: باله «گردو‌شکن» با موسیقی پیوتر ایلیچ چایکوفسکی. این باله که نخستین‌بار در پایان قرن نوزدهم روی صحنه رفت، امروزه به یکی از نمادهای فرهنگی فصل کریسمس بدل شده و هر سال در سراسر جهان اجرا می‌شود. این مسیر اقتباس - از داستان آلمانی هوفمان به روایت فرانسوی و سپس به شاهکار موسیقایی روسی- نشان‌دهنده‌ قدرت جهانی و فرامرزی این روایت است.

منتقدان ادبی بارها به این نکته اشاره کرده‌اند که موفقیت اقتباس‌های گوناگون از «گردو‌شکن» اتفاقی نیست. ساختار داستان، شخصیت‌ها و جهان آن به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که قابلیت انتقال به رسانه‌های مختلف را دارند. از ادبیات گرفته تا موسیقی، رقص، تصویرگری و سینما، این داستان بارها بازآفرینی شده و هر بار لایه‌ای تازه به آن افزوده شده است.
برای خواننده‌ قرن بیست‌ویکمی، «گردو‌شکن و شاه موش‌ها» صرفاً یک متن کلاسیک نیست. این اثر فرصتی است برای بازگشت به ریشه‌های فانتزی‌ای که امروز در رمان‌ها، فیلم‌ها و بازی‌ها می‌شناسیم. داستان نشان می‌دهد که فانتزی، از همان آغاز، ژانری کودکانه یا ساده‌انگارانه نبوده، بلکه راهی برای اندیشیدن به ترس، شجاعت، تغییر و گذار از کودکی به بلوغ بوده است.

هوفمان در این داستان، تخیل را نیرویی جدی و تحول‌آفرین می‌بیند؛ نیرویی که می‌تواند نظم جهان را برهم بزند و معنایی تازه بیافریند. همین نگاه است که باعث شده «گردو‌شکن و شاه موش‌ها» نه‌تنها در تاریخ ادبیات، بلکه در حافظه فرهنگی جهان جایگاهی ماندگار داشته باشد؛ چراکه داستان‌های بزرگ، الزاماً پیچیده یا طولانی نیستند. گاهی یک روایت کوتاه، اگر از تخیلی اصیل و نگاهی عمیق به تجربه انسانی برخوردار باشد، می‌تواند قرن‌ها دوام بیاورد و نسل‌های مختلف را به خواندن، دیدن و بازاندیشی فرا بخواند. «گردو‌شکن و شاه موش‌ها» دقیقاً از همین جنس است: داستانی که از دل قرن نوزدهم برآمد، اما هنوز با خواننده‌ امروز سخن می‌گوید.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...