ذهن نویسنده چون بسیاری دیگر از انسانهای پرسشگر ایرانی تا هنوز درگیر همان پرسش عباس میرزا ولیعهد از مسیو ژوبر فرانسویست که با نوحه گری پرسید: «فرنگی! چرا ما چنین ماندیم و شما چنان شدید؟» غرب همواره مسئله‌ی مزمن انسان ایرانی بوده است. این که این وجود یا موجود چگونه این شد و نسبت و نسبش با ما دقیقا کدام است؟ و سر آخر این که آیا اقتدا و تاسی به غرب آنگونه که سید حسن تقی زاده خواسته بود از فرق سر تا نوک پا غربی شویم اسباب و راه نجات و رسیدن به ساحل امن ترقی و نجات است؟ و نیز در ادبار و احساس فروکوفتگی ما، غرب چه میزان موثر و مقصر است؟ و باید داد بستانیم و روی بگردانیم و یا غیر از آن؟

خلاصه کتاب غرب چگونه غرب شد؟ صادق زیباکلام

صادق زیباکلام در کتاب «غرب چگونه غرب شد؟» از پی پاسخ این پرسش‌ها از معبر و رواق اندیشه و نیز تجربه زیسته خود است.
انسان ایرانی نخست غرب را با حیرت نگریست و باور نداشت. غرش توپ‌ها و خیابان‌های تمیز و حاکمیت قانون این گونه پیش چشمش مجسم است پس دست در کار نوشتن حیرت نامه شد و نخستین رقعات سیاحان بلاد مغرب زمین همین حیرت نامه‌ها بودند که چه دیدند و شنیدند... چشم‌ها باور نمی‌داشت که می‌توان آبله و هزار بلای دیگر را با انژکسیون(واکسن) درمان کرد و تاوان با جان نداد و روزگار تباه را به نام تقدیر و سرنوشت تقریر نکرد و تن نداد.

حیرت نامه‌ها که گذشت اما سعی برای دانستن و دریافتن راز آن ترقی و این ماندن در کار شد تا هم ریشه را بیابند و هم از آن یافتن مرهم و طریقی برای زخم وطن و نیز گشودن راه و افقی برای رفتن و ریل گذاری حاصل آید. صاحبان دولت و دیوان آن زمان خود پیشگام و از نخستین کسانی بودند که عازم فرنگ شدند یا فرستادگانی را فرستادند تا راز از جادوی تحولات بگشایند و دریابند این قشون توپ و نیز طبابت تولوزان(پزشک فرانسوس ناصرالدین شاه قاجار) دقیقا ریشه در کدام درخت تناور و دیرسال دارد؟

سلک و سنخ واکنش و دریافت‌ها البته گوناگون و گاه انقلابی و دیگرگون بود. نخست کسانی پنداشتند این همان داشته‌های ماست که بی‌اعتنا از کنارشان گذشته‌ایم و فرنگیان درکار کرده‌اند و فایده اش را برده‌اند. سید جمال را می‌توان از پیشگامان این باور در غرب دانست که اتحاد و باور به طریقی که در دست ماست اما عامل و عالم بدان نیستیم را گزید و برای اتفاق در باور و آئین کوشید. او دلیل را در پراکندگی مسلمانان و رعایای مشرق زمین دانسته برای اتفاق پیرامون کلام محمدی(ص)( با روایت و تفسیر خودش) کوشید و جوششی و مریدانی پرخروش برای افکارش یافت که می‌پنداشتند راه ترقی، فهم و کاربست آن چه بر غرب رفته نهایتا همین است که سید می‌گوید.

بعدتر و با تند و انتقادی‌تر شدن دیدگاه‌ها نسبت به غرب کسانی چون دکتر علی شریعتی را می‌توان ادامه‌ی همان فعل و گفتار سید جمال دانست. شریعتی راه را در بازگشت به خویشتن انسان ایرانی می‌دانست و می‌خواست نسبتی میان توسعه و برپایی جهان بهتر با اندیشه‌های عدالت طلبانه و تفاسیر دیگر از نص و سنت دینی در کار بیندازد. جان کلام اما همان باور به داشته‌های خویش و تلاش و تمنا برای بازگشت و عامل شدن تا برقراری بهشت اجدادی/آئینی بود.

کسانی خسته از هرج و مرج و بی‌پناهی رعیت در برابر امیر و طرار تمام قصه را در قانون دریافتند و این که یکان یکان مردمان از ناصرالدین شاه و امین السلطان تا مش باقربقال در برابر قانون برابر و در پناه آن باشند. یوسوف مستشار الدوله و کتاب معروفش «رساله یک کلمه» که همان قانون است را می‌توان از رهروان نخستین این باور از مغرب زمین دانست. به روزنامه قانون کار ملکم خان ناظم‌الدوله بنگرید که نام روزنامه خود گویای وجود و ادراک آن است.

کسان دیگر خواستند ترقیات و ابزار را از غرب بیاورند اما در مقابل افکار مضره آن مقاومت کرده گوش‌ها را محکم بگیرند. طبیب و دوا می‌خواستند ولی پارلمان و عدالتخانه نه، صحت و صناعت آری اما صحبت پاسخگو کردن شاه و رئیس الوزرا هرگز. نهایتش پاسخو کردن عسگر گاریچی. و آینده هر چی می‌شود شاهی مظفرالدین میرزا و مواجب و کالسکه‌ی ظل السلطان‌ها مخدوش و مشروط نشود. اینان نخست از طبقه‌ی کاربدستان و امرا بودند که می‌خواستند کشور نونوار شود و طبابت و صناعت بیاید اما افکار همراهش که با تحدید اختیارات و پررو کردن رعیت همراه بود هرگز و هرگز. این شد که ناصرالدین شاه پس تمایل و اشتیاق اولیه به آن‌چه در مغرب زمین رفته بود خواست تا قانون و اختر و دیگر جریده‌های دریده را قدغن و موقوف کرده و رئیس الوزرایی را بر کار آورند که تفاوت بروکسل با کلم بروکلی را نفهمد!

دیگر جماعتی که غرب را عنصر جدید در شمار می‌آوردند که نماد و نمودش در ستیز با عرف انباشته به سیمای حقیقت دینی ستیز و تخالف داشت و می‌توانست بسیاری چیزها را لرزان و لغزان نماید. باور پس از مدتی آمیختگی با روزگار و الزامات جغرافیایی و تاریخی رنگی از کردار مدعیانش و نیز عرف و عادت مردمان گرفته همین برساخته‌ها چون کوه محکم و غیرقابل بازاندیشی و تغییر می‌شوند. ابزار و آدم آمده از فرنگ می‌توانست در حکم همان دینامیت بر این کوه باشد.

انکار و روی گردانیدن و نیز ستیز در کنار تلاش برای زدودن پیرایه‌ها و نیز روایتی نو و متناسب با گذر زمان و عصر جدید از تلاش‌های به‌درآمده از آستان این نحله از مواجهان با غرب بود.

دکتر زیباکلام در منظومه ذهنی‌اش اما غرب را گونه‌ای دیگر تفسیر و تعبیر می‌کند. او ابزار را می‌بیند و نیز دیگر چیزها چون قانون و پارلمان اما باورش این است که غرب نخست اندیشه است و این اندیشه ماهیت حقیقی غرب را می‌سازد و بنیان بنایی است که از عصر فتحعلیشاه و عباس میرزا تا همین اکنون می‌بینیم و هر کسی از ظن خود و نیز بسته به ادراک و خاستگاهش تفسیر و تعبیری از آن دارد.

زیباکلام در کتاب «غرب چگونه غرب شد؟» برآمدن آن سامان را نخست در فیلسوفان و اندیشمندانی می‌داند که انسان را صاحب حق و نه دربند و مجبور و نیز مسئول در شمار آورده سعی را در تدبیر امور و تحقق رویاهایش نمودند. این اندیشمندان با جسارت تردید و بازاندیشی انسان را رها کرده بودند و حیات این جهانی اش را ارج نهاده خواستند تا ادبار از ساحت‌اش زدوده شده بر سریر عالم بنشیند.

انسان برآمده از اندیشه اینان نه مجبور بود روایت‌های قدیم و پرتکرار را بپذیرد و نه در چنگال تقدیر تا همیشه اسیر که: در کف شیر نر خونخواره‌ای / غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟
قانون با اندیشه برای این انسان رها از قیود و بندهای پیشین، نگاشته شد تا حرمت جان و مال‌اش مصون باشد از داروغه و شحنه و امیر و مدعی فروش بهشت و غفران گناهان به قیمت... پس انسان رها و ایمن به راه افتاد و غرب جدید را خود ساخت. این اندیشه اسباب ابزار و نهادها شد و بی‌اندیشه برآمده از عصر روشنگری و تردید در باورهای پیشتر اساسا نه ابزاری و نه الطافی از نهاد و بنیادهای نو در میان بود تا کار کارستان کنند. به باور نگارنده جان کلام جناب زیباکلام در این کتاب همین است.

نویسنده تلاش‌های اصلاح گرایانه میرزا حسین خان سپهسالار را که نوعی مشارکت در حکومت و تلاش برای باز کردن پای غربیان در اقتصاد ایران و نیز گره گشایی برای بازدید شاه از فرنگستان بخشهایی از آن است را جهدی بر اساس دریافت او از غرب و مدرنیته‌اش می‌پندارد و باور دارد با اصلاح از بالا می‌توان چنین کرد و پس از آن مشروطه خواهی و موثران در آن میخواهند نهاد و نماد‌های غرب را به ایران بیاورند و بعدتر رضاشاه با تجدد و توسعه‌ی آمرانه می‌خواهد لاله زار سنگ فرش شود و ملت مرتب، اما همان زمان مجلس را طویله می‌خواند و دهان فرخی را دوخته میرزاده عشقی و مدرس را راهی دیار عدم می‌کند.

زیباکلام اما آگاه به همه‌ی این‌ها و ضعف‌های شخصی و ابتلائاتی که هر انسان در زمینه‌ی ثروت، شهوت، قدرت و دفع حسادت دارد نفس آن گام‌زدن‌ها برای آوردن دریافت آن اشخاص از مدرنیته به ایران را می‌ستاید. تضادها و گوناگونی جامعه‌ی ایرانی در کنار ابتلائات عظیم جهانی مثل جنگ‌های عالم گیر و نیز غول‌های همسایه چون روس تزاری و بریتانیا در هند و نیز عثمانی نیز به نوبه خود در برقراری تصویر و تصور الکن و گاه ناکافی ما از غرب نقش موثری ایفا نمودند.

دست آخر این که ایشان در کتاب، غرب را بیشتر از باروت و دوا و نیز واگن و پارلمان، اندیشه می‌داند و این بنا را بر شانه‌ی دکارت و اسپینوزا می‌بیند تا نیوتن و بیسمارک.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

تجربه‌نگاری نخست‌وزیر کشوری کوچک با جمعیت ۴ میلیون نفری که اکنون یک شرکت مشاوره‌ی بین‌المللی را اداره می‌کند... در دوران او شاخص سهولت کسب و کار از رتبه ١١٢ (در ٢٠٠۶) به ٨ (در ٢٠١۴) رسید... برای به دست آوردن شغلی مانند افسر پلیس که ماهانه ٢٠ دلار درآمد داشت باید ٢٠٠٠ دلار رشوه می‌دادید... تقریبا ٨٠درصد گرجستانی‌ها گفته بودند که رشوه، بخش اصلی زندگی‌شان است... نباید شرکت‌های دولتی به عنوان سرمایه‌گذار یک شرکت دولتی انتخاب شوند: خصولتی سازی! ...
هنرمندی خوش‌تیپ به‌نام جد مارتین به موفقیت‌های حرفه‌ای غیرمعمولی دست می‌یابد. عشقِ اُلگا، روزنامه‌نگاری روسی را به دست می‌آورد که «کاملا با تصویر زیبایی اسلاوی که به‌دست آژانس‌های مدلینگ از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی رایج شده است، مطابقت دارد» و به جمع نخبگان جهانی هنر می‌پیوندد... هنرمندی ناامید است که قبلا به‌عنوان یک دانشجوی جوان معماری، کمال‌گرایی پرشور بوده است... آگاهیِ بیشتر از بدترشدنِ زندگی روزمره و چشم‌انداز آن ...
آیا مواجهه ما با مفهوم عدالت مثل مواجهه با مشروطه بوده است؟... «عدالت به مثابه انصاف» یا «عدالت به عنوان توازن و تناسب» هر دو از تعاریف عدالت هستند، اما عدالت و زمینه‌های اجتماعی از تعاریف عدالت نیستند... تولیدات فکری در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی در دوره مشروطه قوی‌تر و بیشتر بوده یا بعد از انقلاب؟... مشروطه تبریز و گیلان و تاحدی مشهد تاحدی متفاوت بود و به سمت اندیشه‌ای که از قفقاز می‌آمد، گرایش داشت... اصرارمان بر بی‌نیازی به مشروطه و اینکه نسبتی با آن نداریم، بخشی از مشکلات است ...
وقتی با یک مستبد بی‌رحم که دشمنانش را شکنجه کرده است، صبحانه می‌خورید، شگفت‌آور است که چقدر به ندرت احساس می‌کنید روبه‌روی یک شیطان نشسته یا ایستاده‌اید. آنها اغلب جذاب هستند، شوخی می‌کنند و لبخند می‌زنند... در شرایط مناسب، هر کسی می‌تواند تبدیل به یک هیولا شود... سیستم‌های خوب رهبران بهتر را جذب می‌کنند و سیستم‌های بد رهبران فاسد را جذب می‌کنند... به جای نتیجه، روی تصمیم‌گیری‌ها تمرکز کنیم ...
دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...