وایلد از روح آدمی می‌گوید | اعتماد


همان‌گونه که بعضی رمان‌ها در تاریخ ادبیات معروف شده‌اند و خوانندگان زیادی دارند، برخی نامه‌ها هم از حیطه زندگی خصوصی بیرون زده و معروف شده‌اند. شاید آن نامه‌ها قرار بوده صرفا به دست شخص خاصی بیفتند، اما کیفیت ادبی‌شان سبب شد دستان غریبه زیادی آنها را در اختیار گیرد. یکی از این نامه‌های معروف، «از اعماق» [De Profundis] نام گرفته و نوشته اسکار وایلد است.

از اعماق» [De Profundis] اسکار وایلد

در بدو امر، عنوان ما را جذب می‌کند و از خود می‌پرسیم چه کسی آنقدر جرات و جسارت دارد که از اعماق روح آدمی سخن بگوید؟ عنوان گیراست و ما را به خواندن نامه‌ای صد و هفتاد صفحه‌ای ترغیب می‌کند، نامه‌ای که اسکار وایلد در ماه‌های آخری که در زندان ردینگ سپری کرد، نوشت و مقصد آن هم کسی نبود جز لرد آلفرد داگلاس، مسبب به زندان افتادنش. داگلاس دوست صمیمی وایلد بود، اما وقتی می‌خوانیم که چه رفتار مغرضانه و سنگدلانه‌ای با وایلد داشته، او را از هر دشمنی، دشمن‌تر می‌پنداریم.

در طول متن، وایلد همچون یک قاضی ظاهر شده و گناهان داگلاس را یک به یک برایش برمی‌شمرد. احساس می‌کنیم که وایلد نهایت دقت را به خرج داده تا هیچ اتهامی را از یاد نبرد. می‌فهمیم که داگلاس نه‌تنها باعث سرافکندگی و رسوایی اخلاقی وایلد شده، بلکه او را به لحاظ مالی نیز تضعیف کرده و مسبب ورشکستگی‌اش بوده. داگلاس، شام و ناهارهای گران‌قیمت زیادی را به حساب وایلد میل کرده. او همچنین سبب شده خانواده وایلد عملا فروبپاشد.

شمار اتهاماتی که به وی وارد می‌شود چنان زیاد است که در گناهکار بودنش جای شکی باقی نمی‌گذارد؛ شاید بعد از چند صفحه پیش خودمان، گناهکار بودن داگلاس را بدیهی بپنداریم و نویسنده را بابت دقت ریزبینانه و قاضی‌مآبانه‌اش سرزنش کنیم. اما جایی برای سرزنش نویسنده نیست، چون پای زندگی او در میان است، زندگی‌ای که نابود شده و از اوج شهرت و احترام به منتهای بی‌آبرویی و ورشکستگی رسیده.اما شاید از یک جهت بتوانیم وایلد را سرزنش کنیم و آن هم به این خاطر که چرا به این دوستی مخرب و پرهزینه پایان نداده.

وایلد کاملا موفق می‌شود که همدلی و اندوه ما را از آن خویش سازد. او رنج خویش را بر گسترده وسیع‌تری قرار می‌دهد؛ رنج او دیگر یک تجربه اتفاقی نیست که ممکن است برای هرکس پیش‌ آید، بلکه دلیل خاص و مرهم خاص خویش را یافته است. می‌گوید: «هر جا اندوه باشد، آنجا زمین مقدس است. روزی معنای این کلام را درخواهی یافت تا زمانی که آن را نفهمی، چیزی از زندگی نخواهی فهمید.» او با تمسک به مسیحیت رنج خود را توجیه کرده و قابل تحمل می‌سازد.

وایلد در زندان به یک نسخه یونانی انجیل دست یافته و مطالعه نثر مسجع و زیبای این کتاب را یکی از لذت‌های شگرف زندگی‌اش دانسته. در بخشی از کتاب، وایلد شخصیت مسیح را تحلیل می‌کند و رابطه او با خود و هنرش را می‌سنجد. او رنج مسیح را یک رنج زیبا تلقی می‌کند که به ارزش زندگی می‌افزاید. همچنین مسیح را سرسلسله فردگرایان و آغازگر دیدگاه رمانتیک تلقی می‌کند.

وایلد درکی مدرن و جالب از مسیح ارایه داده است. مثلا به ما می‌گوید: «من بین زندگی حقیقی مسیح و زندگی حقیقی هنرمند ارتباط خیلی نزدیک‌تر و بی‌واسطه‌تری می‌بینم.» یا در جای دیگری می‌گوید: «آن چیزی که نشانه بارز هنر رمانتیک شمرده می‌شود برای مسیح مبنای حقیقی زندگی عملی بود.... او نیز مانند همه صاحبان طبع شاعرانه، افراد نادان را دوست می‌داشت. می‌دانست که در روح فردی که نمی‌داند، همواره جایی برای یک فکر درخشان وجود دارد. اما تاب تحمل مردم ابله، به ویژه آنان را که تحصیلات موجب بلاهتشان می‌شود نداشت- کسانی که لبریز از عقایدی هستند که حتی یکی از آنها برایشان قابل درک نیست، یک گونه مشخصا مدرن که مسیح به عنوان گونه‌ای توصیفش می‌کند که افرادش کلید دانش را در اختیار دارند، اما نه خودشان می‌توانند از آن استفاده کنند و نه به دیگران اجازه استفاده می‌دهند.»

همچنین می‌گوید: «و مهم‌تر از همه اینکه مسیح نمونه اعلای فردگرایان است.» او درکی از مسیحیت ارایه داده که شاید برای برخی مسیحیان قابل پذیرش نباشد، اما حداقل این مزیت را برای خودش دارد که تحمل رنج را آسان‌تر کند. اگر قرار بود نامه‌ای صد و هفتاد صفحه‌ای بخوانیم که در آن یکایک تقصیرات داگلاس شمرده شده و نویسنده به بیان حوادث ریز و جزیی اکتفا کرده باشد، خسته می‌شدیم و در میانه راه او را به حال خود رها می‌کردیم، اما نگرش وایلد در جایی ورای رنج خودش می‌ایستد؛ او نشان می‌دهد که عمیق‌ترین رنج‌ها اگر با یک جهان‌بینی خاص همراه شوند، قابل تحملند. «از اعماق» نامه‌ای است که از ژرفای وجود برآمده و بر ژرفای ذهن خواننده می‌نشیند. این داستان اندوهناک وایلد است، کسی که مدت‌ها در محافل مختلف رفت‌وآمد می‌کرد، هم روابط اجتماعی وسیعی داشت و هم طنزپردازی شاداب بود، اما ناگهان به قعر تنهایی و شرمندگی سقوط کرد. او در مسیحیت دستاویزی برای پذیرش رنج و مرهم نهادن بر آن می‌یابد.البته وایلد تنها در کار مرهم‌جویی نبوده، بلکه جامعه را هم در برخوردی که با محکوم دارد، مقصر می‌بیند. او معتقد است جامعه، محکومان را در جایی که نیاز به دلجویی و تفقد دارند به حال خود رها می‌کند. جامعه کم‌مایه است، چراکه قادر به درک عملی که انجام داده، نیست و محکوم را با سرشکستگی و رنج‌هایش به حال خود رها می‌کند. جامعه متوجه نیست که طرد یک انسان چه تاثیر مخربی بر او می‌گذارد.

«از اعماق» با ترجمه مریم امینی و توسط نشر مرکز منتشر شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...