داستانی از هویت و قدرت در دنیای باستان | آرمان ملی


مارگارت جورج [Margaret George] یکی از نویسندگان برجسته‌ای است که بیشتر به‌خاطر نگارش رمان‌های تاریخی شناخته می‌شود. او با توجه به علاقه‌اش به تاریخ و شخصیت‌های تاریخی، آثارش را بر مبنای زندگی‌نامه‌های مفصل از شخصیت‌های تاریخی برجسته می‌نویسد. او به‌ویژه به بررسی ابعاد انسانی این شخصیت‌ها پرداخته و سعی دارد خواننده را با دنیای درونی آن‌ها آشنا کند. آثار معروف او شامل کتاب‌های «هنری هشتم»، «هلن تروی» و «مری ملکه اسکاتلند» است.

خلاصه رمان اعترافات نرون جوان» [The confessions of young Nero]  مارگارت جورج [Margaret George

در میان این آثار، «اعترافات نرون جوان» [The confessions of young Nero] از جمله آثار برجسته‌اش است که در آن به روایت داستان زندگی امپراتور نرون، یکی از شخصیت‌های جنجالی تاریخ روم، پرداخته است. این رمان در سال ۲۰۰۵ منتشر شد و ترجمه فارسی آن توسط محمدمهدی درویشی در سال جاری از سوی نشر دیدآور منتشر شده است.

همه می‌دانند که نرون در حالی که رم می‌سوخت، کمانچه می‌زد. بسیاری از مردم باور دارند که قبل از اینکه کمانچه‌اش را به‌دست بگیرد، خودش بود که شهر را به آتش کشید. و اگر کسی به شایعات تاریخی علاقه‌مند باشد، می‌داند که او مادرش را به قتل رساند و روابط جنسی با او داشته است. این تصویر از نرون، امپراتور روم، معمولاً در ذهن عموم باقی می‌ماند. و حالا اگر کتابی با عنوان «اعترافات نرون جوان» به دست شما برسد، مطمئناً اشتیاق خواهید داشت که آن را بخوانید.

زندگی‌های آشفته، همیشه داستان‌های جذاب‌تری می‌سازند و هیچ‌کس بهتر از مارگارت جورج این نکته را نمی‌داند. او که شهرتش را به‌خاطر نوشتن زندگی‌نامه‌های شخصیت‌های تاریخی بزرگ از هنری هشتم گرفته تا هلن تروی به‌دست آورده است، در این کتاب، با کاوش در زندگی نرون، سعی می‌کند تصویری دقیق و انسانی از این شخصیت پرتناقض و پیچیده ارائه دهد.

اما همچنان که هر دانشجوی تاریخ می‌داند، شایعات و اخبار جعلی همیشه جزئی از تاریخ بوده‌اند. تاریخ نه آن چیزی است که واقعاً اتفاق افتاده، بلکه آن چیزی است که کسی تصمیم می‌گیرد آن را بنویسد. مورخان، با تمام تلاششان برای گشودن درهای حقیقت، ممکن است انگیزه‌های خالصی نداشته باشند.

مارگارت جورج در این اثر، برخلاف روایات سنتی و تصویرهای بدنام از نرون، به دنبال کشف لایه‌های پنهان زندگی اوست. نرون در تاریخ به‌عنوان یک دیوانه خون‌ریز و امپراتور بی‌رحم شناخته می‌شود، اما جورج نشان می‌دهد که پشت این تصویر، مردی وجود دارد که به‌دنبال شایستگی و جلب توجه به هر قیمتی است. به‌ویژه در کتاب «اعترافات نرون جوان»، که به روایت زندگی نرون از دوران کودکی‌اش تا آغاز حکومتش می‌پردازد، ما شاهد تلاش‌های او برای یافتن هویت و اثبات خود به دیگران هستیم.

جورج، با تحقیقات گسترده‌اش، ثابت می‌کند که بسیاری از داستان‌هایی که در مورد نرون شنیده‌ایم، به‌ویژه در مورد آتش‌سوزی رم و رابطه‌اش با مادرش، نه تنها نادرست بلکه به‌طور عمدی تحریف شده‌اند. نرون به‌طور حتم مادرش را کشته است، اما آتش‌سوزی رم به او نسبت داده نشده است. و در مورد موسیقی، باید بگوییم که او اگر چه می‌نواخت، سازش کمانچه نبوده بلکه سیتارای رومی بوده که البته در دوران نرون اختراع نشده بود.

بازسازی شخصیت‌های تاریخی توسط مارگارت جورج، بیشتر از آنکه یک بازنگری صرف در تاریخ باشد، یک جستجو برای درک بهتر انسان‌ها است. او از زندگی عمومی و شخصیت خصوصی نرون به‌عنوان ابزاری برای بررسی تأثیرات پیچیده و اغواگرانه قدرت استفاده می‌کند. این داستان تنها به حوادث تاریخی نمی‌پردازد، بلکه به چگونگی شکل‌گیری و تغییر هویت‌های انسانی در دنیای سلطنت و قدرت توجه می‌کند.

در «اعترافات نرون جوان»، هویت و معنای آن موضوع اصلی است. چگونه هویت یک فرد ساخته می‌شود؟ چگونه هویت گم می‌شود و دوباره به‌وجود می‌آید؟ این سوالات اساسی در کتاب به‌طور پیچیده‌ای بررسی می‌شوند. نرون جوان، که هویت خود را به‌طور عمده از طریق مادرش دریافت کرده است، به‌دنبال فرار از سرنوشتی است که برایش پیش‌بینی شده. او که از این تله آگاه است، تلاش می‌کند تا خود را در نقش‌های دیگری مانند موسیقیدان یا ورزشکار بیابد تا ثابت کند که به‌جز امپراتور بودن، شایستگی‌هایی دیگر دارد.

اما در نهایت نرون نمی‌تواند از این هویت رهایی یابد، زیرا او همیشه باید امپراتور بماند و دنیای خصوصی‌اش باید در انظار عمومی باشد. تلاش‌های او برای اثبات خود به دیگران، به ویژه در عرصه‌هایی غیر از امپراتوری، نه‌تنها به نفع او نمی‌شود بلکه او را بیشتر ضعیف می‌کند.

در یکی از لحظات عجیب و تکان‌دهنده، نرون در گفتگویی کوتاه با یک زندانی یهودی به نام پل تارسوس، درک عمیقی از انسانیت پیدا می‌کند. او در این گفت‌وگو متوجه می‌شود که رقابت واقعی در زندگی نه تنها برای رسیدن به موفقیت بلکه برای درک دیگران است. پل به نرون می‌گوید: «شما می‌دانید که آموزش دادن چیست، و تمام توان خود را در آن قرار می‌دهید. اما امتحان... این همان چیزی است که من را به حرکت در می‌آورد، و همچنین شما را. ما رقیب یکدیگر هستیم، برادرانی در رقابت که دیگران نمی‌توانند آن را درک کنند.»

مارگارت جورج، با طرح چنین گفت‌وگوهایی، ما را تشویق می‌کند که به دشواری‌های اخلاقی زندگی و زمانه‌ای که اصول اخلاقی در آن مبهم است، بیاندیشیم. نرون در دوران خود هیچ‌گونه درک مستقلی از اصول اخلاقی نداشت و تمام تمرکز او تنها بر حفظ قدرت و شایسته بودن در نظر مردم بود. او باید بهترین باشد، بهترین موسیقیدان، بهترین ورزشکار، محبوب‌ترین امپراتور. اما در نهایت، با وجود آسیب‌هایی که در پی این تلاش‌ها به دیگران وارد می‌شود، نرون تبدیل به فردی می‌شود که حتی دل‌مان برایش می‌سوزد. جورج با نگاهی دلسوزانه و صادقانه به شخصیت او، فضای مبهم بین تاریخ و داستان را به‌خوبی در میانه قرار می‌دهد.

درنهایت، «اعترافات نرون جوان» یک اثر پیچیده است که نه تنها تاریخ را از یک زاویه جدید بررسی می‌کند بلکه به دقت نشان می‌دهد که چگونه شخصیت‌های تاریخی تحت تأثیر شایعات، قدرت و ساختارهای اجتماعی قرار می‌گیرند. جورج در این کتاب موفق می‌شود تصویری عمیق و انسانی از نرون ترسیم کند و نشان دهد که حتی یک امپراتور همچنان انسانی است با تمام تناقضات و رنج‌هایش.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...