مصطفی رستگاری در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: ‌نقد فلسفی آثار میلان کوندرا، قرار بود زودتر از این‌ها منتشر شود. بیش‌تر نگارش آن را انجام داده‌ام، اما دو فصل آن باقی‌ مانده، که دلیل به تعویق افتادن نگارش و انتشار آن این است که لازم دیدم مطالعه دقیقی بر آثار میشل فوکو به خصوص کتاب ” تاریخ جنیست “ او داشته باشم.

شاعر دفتر ” وای بر یوسف ” توضیح داد: برای بررسی آثار کوندرا به ویژه سه رمان آخر او ـ ”آهستگی“، جاودانگی و ” جهالت “ ـ که حول موضوع جنیست است، کتاب ” تاریخ جنسیت “ فوکو به زبان اصلی را مطالعه می‌کنم و این باعث شده کار نوشتن دو فصل پایانی کتاب طولانی‌تر شود. البته امیدوارم تا ابتدای فروردین ماه متن کامل کتاب را تحویل ناشر دهم. به گفته وی، این کتاب احتمالا با نام ” افسون گسستن، جادوی پیوستن “ ازسوی نشر رسش اهواز منتشر می‌شود. رستگاری پیش‌تر نیز نقدی بر آثار  داستایفسکی با نام ” قصه مصایب بی‌خدایی “ نوشته و منتشر کرده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...