نامه به کودکی که صدا زده شد | هم‌میهن


«گاهی می‌اندیشم درختی که تنها بالای کوه زندگی می‌کند، چرا از جنگل فرار کرده؟» آلبر کامو
کامو جنگل را جایی دانسته که درخت‌های تن‌خسته از آن به کوه پناه می‌برند. کامو نمی‌دانسته، مأمن قلب انسان‌های خسته‌تن اما انبوه سبز درختان جنگل است. انبوهی از زندگی و ردّ مبهمی از قطرات خاطرات، روی شیشه‌ی ترک‌خورده‌ی قلب‌هاشان‌.

خلاصه رمان او را صدا بزن پگاه پزشکی

تصوّر کنید این قلب ازآنِ زنی‌ست جوان. حالا تصوّر کنید کمی پایین‌تر از این قلب، جایی حوالی دیواره‌ی رَحِمش، قلب کوچک دیگری چندروزی بیش نیست که دارد با وزنی هماهنگ با عقربه‌های ساعت می‌تپد و زن تازه از این ماجرا باخبر شده. شهری را بستر این ماجرا بگیرید که همه‌چیزش قطع است؛ نگاه‌ها، عطوفت‌ها، معاشرت‌ها، جریان عشق‌ها، تفاهم‌ها و از همه مهم‌تر اینترنت که در زندگی ما حلقه‌ی وصل همه‌ی جریان‌هاست. اینترنتی که نمی‌دانیم دو روز دیگر، دوماه دیگر، دوسال دیگر وصل خواهد شد یا اصلاً شاید هیچ‌وقت دیگر وصل نشود. مسئله فقط این نیست. به تمام این معضلات اضافه کنید که باور تمام مردم این شده که ما را در کشور خودمان گروگان گرفته‌اند و هرلحظه مثل مته توی مغز هم می‌کوبند که باید فرار کرد... باید فرارکرد... حالا فکرش را بکنید زن به‌اصرار شوهرش، با هزار زور و زحمت تن به فرار دهد، با شکمی که کم‌کم دارد ور می‌آید و ویار، تهوّع، گرما، دود و ترافیک گلّه‌ی آدم‌هایی که ماجرای گروگان را باور کرده‌اند.

تنها چیزی که امیدش را در این میان زنده نگه‌داشته، تصویری‌ست در ذهنش از چهره‌ی شوهری که با شنیدن خبر پدرشدن لبخند خواهد زد. لبخندی که می‌تواند نفس تازه‌ای به جسم بی‌روح زندگی‌شان بدمد. اما با وجود دلخوشی زن به این زندگی، داستان گویی به‌گونه‌ای دیگر تقدیر شده ‌است... بوی تلخ و زننده‌ی این اتفاقات را می‌توان از لابه‌لای ورق‌های کتاب «او را صدا بزن»، حس کرد... «او را صدا بزن»، رمان خوش‌خوانی‌ست، تازه منتشرشده از نشر نی، با قلم پگاه پزشکی، نویسنده‌‌ای جوان که زبان نسل امروز را خوب فهمیده. کافی‌ست فقط 87‌بار نگاه‌تان را از بالا به پایین صفحات بیاورید تا غرق در فضای حس‌برانگیز و ملموسش، متوجّه نشوید کی کتاب ورق‌خورده و کی چشمان‌تان خیس شده... این اثر مرثیه‌ای‌ست بر زندگی‌ بی‌معنای آدم‌هایی که فقط کنار هم هوای آلوده‌ی تهران را در ریه‌های‌شان فرومی‌برند و بازمی‌دمند؛ ولی هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنند.

در این میان لحظه‌ای‌، یک‌حیات نو در دل یک‌زن، کورسویی از امید را روشن می‌کند. چراغی که هرلحظه ممکن ‌است رو به خاموشی بگذارد؛ اما زن تصمیم خود را می‌گیرد و خلاف جهت جاده، ماشین‌اش را راه می‌اندازد تا از مسیری که همه بی‌هدف دارند به‌سمت‌اش می‌تازند، بازگردد. کنار رفتن هرکدام از لایه‌های پیرنگ داستان خواننده را آرام‌آرام، به‌شکلی ملموس در مواجهه با تمثال زنی جوان قرار می‌دهد که باری سنگین مانند چمدانی کهنه و بزرگ بر دوش می‌کشد و پیش‌می‌رود.

ترانه زنی‌ست که درمیان شلوغی شهر در کنار همسرش، همسری که حتّی اولیات دردهای زنانه را هم درک نمی‌کند، ناگهان سوزش زخم تنهایی را حس‌کرده، به دنبال رهایی از این وضع، آناکارنیناوار فرار می‌کند تا لحظه‌ای هم اگر شده، طعم زندگی را بچشد. حواسش را از بوی تند خیانت که از بوی عرق ‌تن‌ها پیشی‌گرفته، پرت‌کند تا فقط شمیم روح‌بخشِ بودن را استشمام‌ کند. شمیم روح‌بخش خلق‌کردن موجودی پاک‌طینت را که گناهی ندارد جز شوق به‌دنیاآمدن.

پزشکی در پیرنگ‌های فرعی داستان، بازگوکننده‌ی ماجرای جوانانی سرخورده‌ست که بیهوده تقلّا می‌کنند. گروهی که تصمیم می‌گیرند وسط پارک‌لاله به‌طرز احمقانه‌ای گندم بکارند و هرچند کسی به آنان بگوید فصلش نیست؛ جایش نیست، به‌خرج‌شان نرود. جوانانی که سعی دارند با قلّاب‌سنگ چراغ راهنمایی را که با اخمی سرخ وسط چهارراه، حکمرانی می‌کند، هدف‌بگیرند؛ امّا حتی بادِ سنگ‌شان هم به چراغ نمی‌خورد. نوجوانانی که دلخوش به سیگارکشیدن در شهری خالی از سکنه‌اند و می‌دانند چند صباحی دیگر همین دلخوشی را هم از آنان خواهند ‌ربود.

لحظه‌های گفت‌وگو میان ترانه و فرزندش بی‌شک یادآور فرزندی‌ست که هرگز زاده ‌نشد و نامه‌هایی که بارها و بارها در تمام دنیا، به زبان‌های مختلف خوانده‌ شد. همانقدر مادرانه، همانقدر خالصانه، آزادانه و بی‌پرده. ترانه، شخصیتِ محوری داستان در خلال روزمرّگی‌ها، عادت‌ها، حماقت‌ها و خیانت‌ها؛ معصومیتی از دست‌رفته را جست‌وجو می‌کند. معصومیتی که مادربزرگش نشانی آن را سال‌ها پیش در کودکی ترانه، بر قلب کوچکش حک‌کرده. حالا ترانه با از سرگذراندن تلاطم‌های بی‌امان زندگی که شلاق بر تن نحیف‌اش می‌زنند؛ در پی‌‌اش افتاده، آن را شهر به شهر، کوی به کوی، می‌جوید. به دنبال یافتن آن، در جنگل‌های سرسبز گیلان، گم‌می‌شود و تنِ خسته‌اش را لابه‌لای درخت‌ها پرتاب ‌می‌کند و یادمان می‌آورد اگر خوب گوش‌ کنیم ما نیز هرکدام جنگلی داریم که در اعماق آن، هنوز صدای گریه‌ی کودکی تنها به گوش‌می‌رسد. کافی‌ست فقط او را صدا بزنیم...

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...