شکل‌های بی‌شکل | شرق


«قربانی باد موافق» داستانی است که ورای قصه و ماجرا، مخاطب را با معادلات درونی و پیچیدگی‌ تکنیک‌ها به چالش می‌کشد. رمانی که شاید برای خوانده‌شدن نوشته نشده، برای کشف‌شدن نوشته شده. پر از حوادثی که توالی منظمی ندارند ولی چفت‌وبست دارند و از قانونی که لابد در ذهن نویسنده بوده پیروی می‌کنند. به مادرم گفتم: «مینا رو نمی‌خوام». گریه کرد. گفتم: «مینا رو می‌خوام». و این آغاز سرگردانی در داستانی سرکشانه است از آدم‌هایی با آشفتگی درونی و سرگشتگی بیرونی. شاید برای خواننده‌ای که به کلیشه‌های متداول عادت دارد همراه‌شدن با «قربانی باد موافق» سخت و گاه آزاردهنده باشد ولی خواننده حرفه‌ای که شهامت ساختارشکنی دارد، با رمانی که دقت و حوصله بسیار و بیش از یک‌بارخواندن می‌طلبد، غرق لذتی پرچالش خواهد شد.

قربانی باد موافق محمد طلوعی

از تفاوت‌های مهم یک داستان خطی با رمانی مثل «قربانی باد موافق» در توافق نویسنده و مخاطب بر سر شمایل داستان است. به‌ عبارت دیگر در رمان خطی یا رمانی که در چارچوب کلیشه‌های متداول جریان دارد، خود نویسنده است که شکل‌وشمایل نهایی کار را مشخص می‌کند. اگرچه با پیش‌رفتنِ داستان نقاطی در فضای ذهن مخاطب ظاهر می‌شوند ولی مختصات این نقاط و حتی خطوط اتصال‌شان ثابت و مشخص است و از مخاطبی به مخاطب دیگر یا حتی از ذهن نویسنده به خواننده تغییر نمی‌کند. اما در رمانی مثل «قربانی باد موافق» که خارج از الگوهای رایج جریان دارد هیچ پارامتری ثابت نیست. نقاطی که در فضای ذهن مخاطب رنگ می‌گیرند از قبل تعیین ‌نشده و الگوی ثابتی برای اتصال‌شان وجود ندارد. در نتیجه شمایلی را می‌سازند که مخاطب خودش را در آن دخیل می‌داند. شاید همین آزادی، از دلایل لذت‌بردن خواننده از رمانی است که اتفاقا به سختی در آن پیش می‌رود. هیچ‌چیز در معادله تکنیک‌های نویسنده، ثابت نیست و مخاطب بدون تمرکز برای دنبال‌کردن متغیرهای داستان به جایی نمی‌رسد. در هر فصل نه‌تنها زمان وقوع حوادث تغییر می‌کند که با نظرگاه تازه‌ای هم طرف است. نظرگاهی که بارها با صدای هذیان‌گونه ذهن شخصیت‌ها آمیخته می‌شود. هرچه مخاطب پیش‌تر می‌رود داستان، سرکش‌تر است و شخصیت‌ها کمتر رام می‌شوند. هرکدام از شخصیت‌ها یک ماجرای درونی و یک ماجرای بیرونی دارند و هرکدام در فصلی راوی داستان هستند و در فصلی دیگر روایت می‌شوند تا خواننده فرصت کند هر یک را گاهی از درون و گاهی از بیرون ببیند و بشناسد.

هیچ‌کدام از شخصیت‌های فرعی داستان سیاه‌لشکر نیستند و جایی دیگر به صحنه بازمی‌گردند تا خرده‌روایتی را کامل کنند. هر جمله یا حتی کلمه‌ای می‌تواند کلید معمایی باشد که در فصل دیگری مطرح خواهد شد. در بخش اول پسری به‌ نام محمد که شاگرد فیریشکادوزی حاج صمصام است برای بهرام، پسر حاجی فیریشکا می‌دوزد تا بتواند پیش پدرش ادعا کند خودش دوخته. این کل حضور محمد است و به‌ظاهر نقش دیگری ندارد ولی رها نمی‌شود. در همان فصل بهرام صمصام برای اینکه رشوه‌ای بدهد و زودتر به سربازی برود دخل پدرش را می‌زند. پدر به یکی از کارگرها شک می‌کند و کارگر اخراج می‌شود. بعدها در فصل دیگری محمد که عضو حزب توده شده و می‌گوید کینه بهرام او را به اینجا رسانده اشاره می‌کند اوستایش به‌خاطر دزدی بیرونش کرده ولی دزدی کار پسر اوستا بوده. رازی که مخاطب هم از آن باخبر است. همین محمد بعد از رفتن تامارا غیبش می‌زند و جای دیگری طبیب از مردی می‌گوید که عاشق تامارا بوده و دنبال کاروان لهستانی‌ها رفته.

محمد طلوعی در «هفت گنبد» از شکل‌های جهان حرف می‌زند ولی در «قربانی باد موافق» فقط و فقط از شکل‌های رشت و انزلی و اتمسفر سیاسی و اجتماعی این منطقه در زمان جنگ جهانی دوم حرف می‌زند. شاید بتوان گفت جز نیمکت‌های سبز و زرد ایستگاه قطار در لایپزیک بقیه نشانه‌ها در همان محدوده رشت و انزلی و در گذشته‌ای نه‌چندان‌دور اتفاق می‌افتد ولی چنان با قدرت کلمات و اصطلاحات درآمیخته است که در همین گذشته نزدیک و جغرافیای نزدیک‌تر تا ریزترین و پنهان‌ترین لایه‌هایش، باستان‌شناسانه نفوذ می‌کند. از محله ساغری‌سازان، کوچه بلورچیان، بلوار سپه و شنبه‌بازار انزلی تا فیریشکادوزی در رشت و منات‌های دست و گردن زنان در مجلس نرگس‌نسا همه‌شان در خدمت اتمسفر فاخر یا شاید فخرفروشانه‌ای هستند که به یک روایت، پشتوانه مطالعه و تحقیق و سواد نویسنده را به رخ می‌کشند و به روایت دیگر خواننده کنجکاو را به تقلا وامی‌دارند تا به میل و اختیار خود درباره هرکدام از اینها جست‌‌وجو کند و بیشتر در اتمسفر داستان غرق شود.

خواننده‌ای که می‌خواهد ارتباط عمیق‌تری با رمان برقرار کند و حظ لازم را ببرد اگر اطلاعات کافی درباره حزب توده، ایران در جنگ جهانی دوم، اشغال رشت توسط روس‌ها یا حضور لهستانی‌ها در ایران نداشته باشد، خودش را ناگزیر می‌بیند کمی دراین‌باره جست‌و‌جو کند و یک جاهایی لااقل دست‌به‌دامن گوگل شود. نکته دیگری که فضای «قربانی باد موافق» را برای مخاطب جذاب می‌سازد توازنی است که نویسنده بین تجربیات دست‌اول و تجربیات دست‌دوم در ساختن اتمسفر رعایت می‌کند. با اینکه از نظر تاریخی زمان وقوع ماجراها دورتر از زمان حال نزدیک است ولی کاملا می‌توان احساس کرد که خیلی از جزئیات حاصل تجربه‌های ملموس و دست‌اول نویسنده هستند و این همان ویژگی مثبتی است که در «هفت گنبد» هم مشاهده می‌شود. «قربانی باد موافق» داستانی‌ است که از یک‌سو به‌واسطه عوالم ذهنی پیچیده شخصیت‌ها، فضایی روانشناختی دارد و از سوی دیگر در یک برهه حساس تاریخی اتفاق می‌افتد و بر دوش حوادث جنگ جهانی دوم و حزب توده سوار است. با همه اینها این کتاب نه یک رمان روانشناسی به حساب می‌آید و نه یک رمان تاریخی.

مختصات اجتماعی و سیاسی ایران در زمان جنگ جهانی دوم و تحولات درونی شخصیت‌های اصلی داستان، هرکدام بار بخش‌هایی از چندین ماجرای درهم‌تنیده را به دوش می‌کشند و درنهایت، رمان در فضای ذهن خواننده است که گسترش می‌یابد، عمق و حجم پیدا می‌کند و پرداخته می‌شود. جهان درونی هرکدام از آدم‌های قصه موازی با اتفاقات سیاسی و اجتماعی شکل می‌گیرد و در کنار همه اینها حوادث عاشقانه، قوت خودشان را دارند. داستان همانقدر که سیاسی، تاریخی یا روانشناختی است بار عاشقانه دارد. در «قربانی باد موافق» گذشته آدم‌ها همان‌قدر مهم است که زمان حال‌شان و اتفاقات و حوادث تاریخی و اجتماعی همان‌قدر بار داستان را به دوش می‌کشند که سرگذشت شخصی و ماجراهای عاشقانه آدم‌ها. همه اینها در کنار هم گرچه خواننده را دچار چالشی برای بازسازی پازل زندگی شخصیت‌ها می‌کند ولی با جذابیت و کششی همراه است که اجازه نمی‌دهد داستان را در نیمه‌راه رها کنی. شاید در کل رمان، ریسمانی نادیدنی وجود دارد که از یک طرف به اجزای داستان متصل است و مثل نخ تسبیح این‌همه جزئیات را به‌هم وصل می‌کند و از یک طرف به خواننده متصل است و او را به‌دنبال ماجراها می‌کشد.

روایت عریان رویارویی صدر است با مرگ... پیش از این با ایستادن در بالکن خانه مهرناز به دریا خیره می‌شدی، نفس‌های عمیق می‌کشیدی و از تماشای پهنه بی‌کرانش لذت می‌بردی. اما حالا بی‌تفاوت شده‌ای. نه به‌درستی طلوع خورشید را می‌بینی و نه غروبش را... خودنمایی یک تنهایی تمام‌نشدنی... زمان در تمام کتاب کند و سنگین می‌گذرد و می‌تواند مخاطب را در تجربه لحظات بحرانی با نویسنده همراه کند... حالا در لحظات مرگ سرخوشانه به زندگی آری می‌گوید ...
جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...