کتاب «حاج قاسم سلام» به روایت حمیدرضا فراهانی و به قلم مجید سانکهن منتشر شد.

 به گزارش فارس، این کتاب از سوی انتشارات روایت فتح عرضه شده است، این اثر روایتی است از حمیدرضا فراهانی از عملیات والفجر ۸ که به حضور سردار دلها اشاره دارد.

در ادامه بخشی از این کتاب منتشر می‌شود؛

از من درباره خودم سؤال کرد.
گفتم:
- رزمنده بودم و عملیات‌دیده‌ام، مربی تاکتیک هم هستم و حالا راوی شده‌ام.
گل از گلش شکفت؛ بعدها علت این شوقش را فهمیدم. برداشتی ناقص از راویان در چشم فرماندهان و بچه‌های عملیاتی وجود داشت، آن‌ها راویان را پاسدار‌های قلم به‌دستی می‌دانستند که تخصص‌شان تنها خواندن و نوشتن است؛ آدم‌هایی که زیاد هم اهل جنگ نیستند، اما بیشتر بچه‌های راوی از یگان‌های رزمی آمده و قلم به دست گرفته بودند. حاج‌قاسم آن روز با شوقی که در رفتارش محسوس بود به من فهماند که از «راوی رزمنده» خوشش می‌آید.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...