رمان «گره دریایی» به‌قلم وحید حُسنی‌هنزایی توسط نشر صاد منتشر شد. این اثر روایت تلاطم‌های زندگی دریانوردانی است که از فداکاری‌های‌شان، دوری‌ها و دلتنگی‌های‌شان کمتر شنیده‌ایم.

گره دریایی وحید حُسنی‌هنزایی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، «گره دریایی» روایت لحظه‌هایی ست که بر عرشه‌ کشتی سپری می‌شود. دریا برای آنان تنها صحنه طلوع و غروب زیبای خورشید بر کرانه‌های دور نیست، دریا عشقی است که می‌سوزاند و می‌سازاند.

این اثر یک رمان متفاوت از یک شغل متفاوت است. قبل از این رمان، نادر ابراهیمی در مجموعه رمان «بر جاده‌های آبی سرخ» دستی به زندگی میرمهنای دوغابی زده بود. شاید بتوان گفت، گره دریایی یک گذر کوتاه بر داستان دریانوردان امروزی‌ است. در این اثر داستانی به بحث‌های دریایی، نفتی و مقاومتی نیز پرداخته می‌شود.

در ابتدای کتاب گره دریایی می‌خوانیم:

«گره پشت گره! پیچِ باز نشدنی پشت پیچ‌ باز نشدنی دیگر و فیش‌هایی که به هم نمی‌خورند. حالا که فقط چند ساعت تا موعد تحویل نفت‌ها مانده است این حسگرها شده‌اند قوزِبالاقوز. من قربانی یک تشابه لفظی شدم. دل‌سوزی فقط اسمش سوختن است، دل کسی را سوزاندن هم فقط اسمش سوزاندن است؛ یک مفهوم استعاری یا یک سوزش مجازی، وگرنه که دل کسی نمی‌سوزد. ولی سوختن در بخار روغن یک سوزش واقعی است. ذهنم دارد تاول می‌زند.»

................ هر روز با کتاب ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...