اشک جمعه جاری شد

18 شهریور 1399

داستان بلند «اشک جمعه» نوشته مونا اسکندری درباره حادثه ۱۷ شهریور توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.

اشک جمعه مونا اسکندری

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، مونا اسکندری نویسنده این‌کتاب متولد سال ۱۳۶۱ در همدان است که برگزیده بخش داستان‌کوتاه نوجوان چهارمین جشنواره داستان انقلاب شد. او دارای مدرک کارشناسی رشته الهیات است.

این‌داستان درباره سال‌های مبارزه پیش از انقلاب است؛ زمانی که مردم ناچار بودند برای رسیدن به اهداف خود، از جانشان بگذرند. شخصیت اصلی قصه «اشک جمعه» دختری نوجوان به‌نام صدیقه است که مثل خیلی از دخترهای هم‌سن‌وسال خود درگیر مسائل روزمره و زندگی عادی است اما به‌طور اتفاقی وارد جریان مبارزه با طاغوت می‌شود.

صدیقه با ورود به فاز مبارزه علیه رژیم شاه، با ماجراهای مختلفی روبرو می‌شود و در ادامه باید بین دو طیف فکری، انتخاب مهمی بکند. در نتیجه او همراهی با مردم را انتخاب می‌کند و ...

این‌کتاب با ۸۴ صفحه، شمارگان ۲ هزار و ۵۰۰ نسخه و قیمت ۸ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

پیش از بوکر او هرگز نتوانسته بود صرفا از طریق داستان‌هایش مخارج زندگیش را تامین کند... تنها در بریتانیا ۸۰۰ هزار نسخه فروخته... برنده شدن در این جایزه به یک نوع «تاج‌گذاری» تبدیل شده است... هر سال مجموعه جدیدی از داوران انتخاب می‌شوند... برخی از ناشران نیز رزومه داوران را موشکافی می‌کنند و آثار پیشنهادی را مطابق سلیقه آنها ارائه می‌دهند... برنده شدن بسیاری را تبدیل به نویسندگانی مضطرب می‌کند ...
حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...