مأموریت محرمانه | الف


«ام یا ان؟» [N or M] رمانی جنایی-جاسوسی درباره‌ی فعالیت‌های ستون پنجم به قلم آگاتا کریستی است که در فضای جنگ جهانی دوم و در انگلستان می‌گذرد. آگاتا کریستی که در ایران و جهان بیشتر با رمان‌های جنایی-پلیسی‌اش و با خلق شخصیت‌های درخشانی همچون هرکول پوآرو به عنوان کارآگاه خصوصی و خانم مارپل در نقش پیرزنی کنجکاو و دقیق با ذهنی منطقی و استدلالگر شناخته شده است، خالق بیش از شصت رمان پلیسی و جنایی است که تعداد پرشماری از آن‌ها در لیست پرفروش‌ترین‌های دنیا قرار دارند. رمان‌هایی همچون «جنایت‌های میهن‌پرستانه» (۱۹۴۰)، «سرو غمگین» (۱۹۴۰)، «شیطان زیر آفتاب» (۱۹۴۱)، «پنج خوک کوچک» (۱۹۴۲)، «قتل در تعطیلات» (۱۹۴۶)، «مرگ خانم مک‌گینتی» (۱۹۵۲) و بسیاری شاهکارهای دیگر لقب «ملکه جنایت» را برای این نویسنده‌ی انگلیسی به همراه داشته‌اند. آگاتا کریستی هر چند با نام مستعار ماری وستماکوت (Mary Westmacott) رمان‌های رمانتیک و عاشقانه نیز نوشته است اما این دسته از آثارش هیچ‌گاه محبوبیت ژانر اصلی رمان‌هایش را به دست نیاورده‌اند. بسیاری از آثار این رمان‌نویس انگلیسی در قالب نمایشنامه روی صحنه رفته‌اند و می‌روند. بسیاری دیگر از جمله «قتل در قطار سریع‌السیر اورینت»، «مرگ در رودخانه نیل» و «قطار چهار و پنجاه دقیقه از پدینگتون» به دنیای فیلم و سینما راه یافته‌اند. بسیاری دیگر از رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش نیز در کشورهای مختلف در برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی اجرا شده‌اند.

ام یا ان؟ [N or M] آگاتا کریستی

زوج معروف تامی و تاپنس بریسفُرد (Tommy and Tuppence Beresford) نقش‌آفرینان اصلی داستان«ام یا ان؟» هستند. زوجی که هرچند به نسبت شخصیت اصلی سایر رمان‌های آگاتا کریستی کمتر شناخته شده‌اند اما به عنوان شخصیت‌هایی ثابت در بسیاری از آثارش هنرنمایی کرده‌اند. شاید از این روست که در این کتاب کمتر به توصیف مستقیم آن‌ها و جزئیات شخصیتی و خصوصیات اخلاقی‌شان پرداخته می‌شود. اطلاعاتی که در حین روایت رخدادهای داستانی کم کم به مخاطب داده می‌شود و او را تا پایان داستان درگیر شناختن این دو شخصیت نگه می‌دارد. یکی از دوستان با نفوذ تامی و تاپنس که در دولت انگلستان سمت مهمی دارد، از طریق یکی از سرگردهای اسکاتلندیارد، به تامی ماموریت می‌دهد تا برای یافتن عاملان ستون پنجم در انگلستان عازم منطقه‌ای به نام لیهمپتون شود. ماموریتی که به دلیل محرمانه بودن باید از چشم تاپنس دور بماند. تامی ماجرا را از ادامه‌ی فعالیت‌ها و مطالعات میدانیِ همکاری مرحوم پی می‌گیرد. تنها عباراتی که او قبل از مرگ به زبان آورده است: «اِم یا اِن، سانگ سوزی». تامی با این سرنخ به مهمانخانه‌ی سان‌سوسی به لیهمپتون می‌رود و در آن جا با آقای کِیلی، خانم اورورک، خانم پرنا و دخترش شیلا پرنا، ناخدا هِیداک، سرگرد بِلچلی و سایر شخصیت‌های داستان آشنا می‌شود.

در کتاب «اِم یا اِن؟» در حین روایت ماجرای اصلی، گهگاه با بررسی‌های موشکافانه‌ی جامعه‌شناختی نیز رو به رو می‌شویم؛ برداشت‌های عامه مردم انگلستان از اوضاع پدیده‌ای مهم به نام جنگ جهانی: «این جنگ را با اعتماد به نفسی خوش‌بینانه شروع کردند. البته منظورم کسانی نیست که واقعاً مطلع و آگاه بودند ... ما از همان اول می‌دانستیم که با چه دشمن قدرتمندی رو به رو هستیم ... از توانایی‌های دشمن، قدرت نیروی هوایی‌اش، ارادة آهنینش و نظم و طراحی فوق‌العادة ماشین جنگی‌اش باخبر بودیم. می‌خواهم بگویم که عموم مردم به جنگ خوش‌بین بودند. این آدم‌های خوش‌قلب اما گیج و منگِ طرفدارِ دموکراسی فقط آنچه را که مطابق میل‌شان است باور می‌کنند ... اینکه آلمان به زودی از پا در می‌آید یا در آستانة انقلاب است، سلاح‌هایش را از قوطی حلبی می‌سازند و سربازانش آن قدر گرسنگی کشیده‌اند که وقتی قدم‌رو می‌روند غش می‌کنند ... خلاصه از این جور مزخرفات که، به قول معروف، همه‌اش خواب و خیال بود.»

در طی داستان هر جا که تاپنس وارد ماجرا می‌شود، بخش‌های طنزآمیز، بسیار منطقی، بسیار زنانه و دقیق نیز ظاهر می‌شوند. گاهی احساسات مادرانه‌ی او نسبت به دو فرزندش فضای جاسوسی داستان را تلطیف می‌کنند و گاه نقش‌هایی که او به شدت و عمیق در آن‌ها فرو می‌رود، بار حضور زنانه را در مقابل نقش‌آفرینی‌های شخصیت‌های مرد بالا می‌برند: «هر کاری که گرفتاری‌های مردم را کمتر کند، باارزش است ... هر کاری که مفید و سازنده باشد، نه مخرب. خیلی عادی است که ما به دشمن خودمان بد و بیراه می‌گوییم. مطمئنم که آلمان‌ها هم همین کار را می‌کنند. ... وقتی می‌گویم "آلمان‌ها" نفرت تمام وجودم را می‌گیرد. اما وقتی به تک تک مردم آلمان فکر می‌کنم، به مادرانی که با دلواپسی منتظر خبری از پسرهایشان هستند، به جوان‌هایی که خانه و زندگی‌شان را ترک می‌کنند و به میدان جنگ می‌روند، به کشاورزانی که محصول‌شان را درو می‌کنند، به مغازه‌دارها، به آلمانی‌های انسان‌دوستی که می‌شناسم ... آن وقت دیگر احساس نفرت نمی‌کنم.»

نثر روان و ترجمه‌ی‌ همگن کتاب «اِم یا اِن؟» علاوه بر موضوع آن که ذاتاً جذاب و سرگرم‌کننده است، آن را علاوه بر بزرگسالان برای گروه سنی نوجوانان نیز بسیار مناسب و خواندنی می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

نباید دموکراسی را پیشکشی بدانیم که به ودیعه نهاده شده است؛ بلکه چیزی است که ما خودمان باید اینجا بسازیم... دو ماه بعد از انتشار ممنوع شدند... تمایلی برای بی‌توجهی به گذشته وجود دارد. حال آنکه ما حاصل گذشته‌ایم... بیداد خارجی همیشه پشتیبان بیداد بومی بوده... سیاهان در مبارزه‌شان علیه نژادپرستی انگلستان با فهماندن حق سکونتشان می‌گویند: «ما اینجا هستیم، چون شما آنجا بودید». ...
مأموران پلیس‌ نیمه‌شب وارد آپارتمان او شدند... در 28‌سالگی به مرگ با جوخه آتش محکوم شد... نیاز مُبرم به پول دغدغه ذهنی همیشگی شخصیت‌ها است... آدم بی‌کس‌وکاری که نفْسِ حیات را وظیفه طاقت‌فرسایی می‌داند. او عصبی، بی‌قرار، بدگمان، معذب، و ناتوان از مکالمه‌‌ای معقول است... زندگی را باید زیست، نه اینکه با رؤیابینی گذراند... خفّت و خواری او صرفا شمایل‌نگاری گیرایی از تباهی تدریجی یک مرد است ...
اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...