حدود شش دهه از زمانی می‌گذرد که احمد شاملو نوشته‌های پرویز شاپور را خواند و عنوان «کاریکلماتور» را برای این نوشته‌ها به کار برد؛ اصطلاحی که از ترکیب «کاریکاتور» و «کلمه» ساخته شده است. کاریکلماتور، برخلاف آنچه گاهی تصور می‌شود، صرفاً جمله‌ای کوتاه، بازی زبانی یا سخنی حکمت‌آمیز نیست. در کاریکلماتور، نوعی نگاه کاریکاتوری به جهان در ساختار زبان اتفاق می‌افتد؛ یعنی موقعیتی آشنا، با جابه‌جایی نسبت‌های منطقی، معنایی یا تصویری، به شکلی غافلگیرکننده پیش چشم مخاطب قرار می‌گیرد.

ریزش صبح از حنجره‌ی خروس» سروده‌ی علی قاسمی

پس از پرویز شاپور، شاعران و نویسندگانی چون عباس گلکار، حسین ناژفر و احمدرضا بهرام‌پور نیز به شکل جدی در این حوزه کار کردند. فارغ از اینکه کاریکلماتور به‌عنوان یک ژانر مستقل تا چه اندازه توانسته در میان مخاطبان شعر جایگاهی پایدار پیدا کند، می‌توان از امکان دیگری سخن گفت: کاریکلماتور می‌تواند به‌عنوان یک تکنیک در متن شعری مورد استفاده قرار گیرد، بدون آنکه شعر الزاماً به کاریکلماتور تبدیل شود.
مجموعه «ریزش صبح از حنجره‌ی خروس» سروده‌ی علی قاسمی از همین منظر قابل توجه است. قاسمی به‌خصوص در شعرهای کوتاه کتاب، گاهی از ظرفیت کاریکلماتور برای تولید تصویر و غافلگیری معنایی استفاده می‌کند

در نمونه‌ی زیر
«یخ بسته در ذهن زمستان آفتاب»
با یک بازی صرفاً لفظی مواجه نیستیم. «آفتاب» که در نظام تصویری شعر معمولاً با گرما و روشنایی پیوند دارد، در «ذهن زمستان» یخ می‌زند. شاعر نسبت معمول میان آفتاب و زمستان را معکوس می‌کند و به‌جای آنکه یخ‌زدگی را به طبیعت نسبت دهد، آن را به «ذهن» منتقل می‌کند. این جابه‌جایی، هم تصویر می‌سازد و هم یک موقعیت کاریکاتوری ایجاد می‌کند؛ آفتابی که قربانی ذهن زمستان شده است. همین‌جا شعر به کاریکلماتور نزدیک می‌شود.

در نمونه‌ی دیگر می‌خوانیم:
«دریاها بخشنده‌اند
حتی به تورهای پهن‌شده سر راهشان»
قدرت این قطعه در «بخشنده بودن دریا» به‌تنهایی نیست؛ چنین تشبیه‌ها و استعاره‌هایی در زبان شعر سابقه دارند. نقطه‌ی قوت، ورود «تور» به این رابطه است. دریا چیزی می‌بخشد که برای گرفتن او پهن شده است. بنابراین یک موقعیت متناقض شکل می‌گیرد: بخشنده و گیرنده در یک رابطه‌ی معکوس قرار می‌گیرند. تور، که ابزار شکار است، در نگاه شاعر به دریافت‌کننده‌ی بخشش تبدیل می‌شود. این وارونگی، ویژگی کاریکلماتور را به‌وجود می‌آورد.

یا:
«لبریز آوازی‌ست
زخمی ساز شکسته‌ام»
اگر این عبارت را صرفاً از منظر موسیقی واژگان نگاه کنیم، ممکن است آن را یک بازی زبانی یا تشبیه شاعرانه بدانیم؛ اما آنچه به آن کیفیت کاریکلماتوری می‌دهد، تبدیل «شکستگی» به منشأ «صدا»ست. ساز شکسته، برخلاف انتظار، خاموش نیست؛ اتفاقاً «لبریز آواز» است. این تضاد میان وضعیت مادی ساز و کارکرد آن، یک تصویر فشرده و غافلگیرکننده می‌سازد.
نمونه‌ی برجسته‌تر را می‌توان در این شعر دید:
«دم کردن چای کلکته در قوری مندلی
ریختن خورجین‌خورجین رنج مزارع چای است
در کیسه‌ی قاچاق»

اینجا کاریکلماتور از سطح بازی زبانی فراتر می‌رود و به یک نگاه اجتماعی متصل می‌شود. چای ابتدا یک شیء مصرفی و روزمره است؛ اما شاعر مسیر آن را از «قوری» به «مزارع چای» برمی‌گرداند. «خورجین‌خورجین رنج» استعاره‌ای برای انباشت رنج است و در پایان، «کیسه‌ی قاچاق» معنای قطعه را ناگهان تغییر می‌دهد. چای دیگر فقط چای نیست؛ محصولی است که پشت ظاهر روزمره‌اش، کار، رنج و مناسبات پنهان اقتصادی قرار دارد. در اینجا غافلگیری نهایی، همان کارکردی را پیدا می‌کند که در کاریکلماتور اهمیت اساسی دارد.

در این قطعه نیز:
«در خواب کشتی‌ها قاچاق می‌شوند
دریا دریا راز مگو»
«دریا دریا» تنها یک تکرار موسیقایی نیست. دریا به اندازه‌ای از راز انباشته شده که خود به واحدی برای سنجش راز تبدیل می‌شود. از سوی دیگر، «کشتی» که باید وسیله‌ی حمل‌ونقل باشد، در خواب وارد مناسبات «قاچاق» می‌شود. ترکیب خواب، کشتی، قاچاق و راز مگو، یک موقعیت نامتعارف می‌سازد که بیش از آنکه متکی به بازی واژه‌ها باشد، بر تغییر کارکرد اشیا و روابط معنایی آنها استوار است.

در نمونه‌ی:
«خلق ابرها که تنگ می‌شوند
لبخند می‌زنند غنچه‌ها»
نیز رابطه‌ای تصویری میان آسمان و زمین برقرار شده است. «تنگ شدن ابرها» در یک‌سو و «لبخند غنچه‌ها» در سوی دیگر، دو وضعیت ظاهراً متفاوت را به یکدیگر متصل می‌کند. ابر، به‌عنوان عامل بارش، در نهایت به لبخند غنچه تبدیل می‌شود. اینجا بیش از آنکه با کاریکلماتور خالص مواجه باشیم، با یک تصویر کوتاه شاعرانه روبه‌رو هستیم که از منطق فشرده و غافلگیرکننده‌ی کاریکلماتور بهره برده است.

در این نمونه:
«ارده‌اش را تیز کرده بود کلنگ تا سقا باشد
فکرش را آلوده به زهر تا قاتل باشد، خنجر»
نیز ظرفیت کاریکلماتور در جابه‌جایی نسبت میان انسان و شیء به چشم می‌آید. کلنگ و خنجر از ابزار بودن فاصله می‌گیرند و واجد نوعی شخصیت و اراده می‌شوند. بااین‌حال، ارزش این قطعه بیش از بازی لفظی، در جان‌بخشی و تبدیل ابزار به صاحبِ نقش است؛ تکنیکی که می‌تواند در مرز میان شعر کوتاه، طنز سیاه و کاریکلماتور حرکت کند.
با این همه، در بخش‌هایی از کتاب، قاسمی از این ظرفیت فاصله می‌گیرد و شعر به «جمله‌ی قصار» نزدیک می‌شود؛ جایی که ایجاز و مضمون وجود دارد، اما آن غافلگیری تصویری و جابه‌جایی نسبت‌ها که برای شکل‌گیری شعری ناب ضروری است، کم‌رنگ می‌شود.

برای مثال:
«هم رفیق بودیم هم رقیب
رفاقتمان پابرجاست
در میدان رقابت پرچم تو بالاست
بگیر دست مرا»
این قطعه ، بر یک مضمون اخلاقی و انسانی درباره‌ی نسبت رفاقت و رقابت استوار است. زبان، صریح و نتیجه‌محور است و در پایان نیز به توصیه‌ای انسانی می‌رسد.

همین مسئله در این عبارت نیز دیده می‌شود:
«گاهی اموات دستمایه‌ی تاریخند
گاهی استخوان‌هایشان قلم تاریخ»
اینجا با یک تشبیه و استعاره‌ی قابل تأمل مواجهیم؛ «استخوان» به «قلم تاریخ» تبدیل شده است. اما ساختار جمله بیشتر به حکمت یا گزاره‌ی قصار نزدیک است . اگرچه فشردگی، ایجاز و چرخش معنایی دارد، اما فاقد آن «موقعیت کاریکاتوری» است که عنصر مهم کاریکلماتور به شمار می‌رود.

از این منظر، یکی از نکات قابل توجه درباره‌ی «ریزش صبح از حنجره‌ی خروس» همین مرز میان شعر کوتاه، بازی زبانی، جمله‌ی قصار و کاریکلماتور است. قاسمی هرجا از بازی لفظی صرف عبور کرده و توانسته از دل یک موقعیت ساده، نسبت میان اشیا و مفاهیم را تغییر دهد، به نمونه‌های موفق‌تری دست یافته است.
بنابراین ارزش شعرهای این مجموعه نه در کوتاهی آنها، بلکه در نحوه‌ی نگاه کردن به جهان است؛ جهان در شعرهای موفق قاسمی کمی کج می‌شود تا چیزهایی دیده شوند که در نگاه عادی پنهان مانده‌اند. این همان نقطه‌ای است که کاریکلماتور از بازی با کلمه فاصله می‌گیرد و به یک شگرد شاعرانه بدل می‌شود.

در پایان برای ایشان آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم در مجموعه‌ی بعدی ایشان یکدستی بیشتری شاهد باشم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...