حافظِ واژه‌ها و باورهای موطن | اعتماد


در مقدمه ساده و راحتی که در پیشانی کتاب «داستان‌های میبد و افسانه‌های دیگر» می‌خوانیم فرازهای قابل اعتنایی از زندگانی پُربار نویسنده بر ما آشکار می‌گردد. اینکه ایشان اکنون 97 سال را رد کرده‌اند. اینکه تمام داستان‌ها بین 20 تا 30 ‌سالگی نوشته شده‌اند. اینکه موطن خود میبد را ترک کرده به تهران آمده‌اند. اینکه در تهران با فخر داستان ایران یعنی صادق هدایت آشنا گشته‌اند. به احتمال زیاد وقتی آن نویسنده بزرگ این‌همه واژه‌های بِکر و زیبا را در نوشته‌های ایشان دیده‌اند، این جوان را تشویق به جمع‌آوری ادبیات عامه نموده‌اند و بحق این کار را نوعی وطن‌دوستی به‌شمار آورده‌اند. (و ‌ای کاش گفته بودند که همزمان دو کار را با هم انجام بدهند و نوشتن داستان را رها نکنند) به قولی، دیگر گذشته چون تیری از چله کمان رها شده و رفته است. اکنون ماییم و این مجموعه که با نثری راحت و زیبا و بدون عیب نگاشته شده است.

داستان‌های میبد و افسانه‌های دیگر

مهمند شیدرنگ سعی کرده واقعیت و تخیل را در هم بیامیزد و داستان‌هایی سرشار از شیرینی و طنز را به خواننده تحویل بدهد. اما در زیر پوست این داستان‌ها و افسانه‌ها یک دنیا حرف نهفته است. در حقیقت نویسنده مِن‌باب تفنن قلمش را به زحمت نینداخته بلکه سعی کرده است داستان‌ها آیینه عبرت و معرفی جامعه‌ای باشد که در آن زندگی می‌کند. این گونه است که نوشته‌هایش به‌راحتی مورد پذیرش قرار می‌گیرد. و همذات‌پنداری پدیده‌ای است که پس از خواندن کتاب به انسان روی می‌آورد، و خواننده خودش را در موقعیت قهرمان داستان‌ها قرار می‌دهد. به‌گونه مثال در داستان «آیا شام شما هر شب به همین نرخ است؟» آیا خواننده نیز همین جواب را در آستین دارد که بهنگام ارائه بدهد؟ چون در بار اول به خاطر نداشتن پول کتک مبسوطی را نوش جان کرده است.

استادی می‌خواهد که نویسنده بتواند از کاه کوهی بسازد و بر رویدادهایی لباس طنز بپوشاند که از مخیله بسیاری گذر هم نمی‌کند. در داستان اول نویسنده به بدبختی‌ها و ناکامی‌های قهرمانی که آفریده است می‌خندد. چرا که چاره‌ای هم جز این ندارد. این گونه است که طنز ‌زاده می‌شود. هرچند که بی‌واسطه این طنز به فکاهه تبدیل می‌شود و لب‌ها را با خنده‌ای دلپذیر مهمان می‌کند.

به جرأت می‌توان گفت که داستان «حمام متروک» تمامی عوامل یک داستان خوب و مدرن را در خود جمع کرده است. نویسنده پیشینه حمام را با استادی بررسی کرده و خواننده را از لحاظ ساخت تاریخی حمام در جریان قرار می‌دهد:
«می‌گویند این حمام ویژه انوشیروان و خانواده‌اش بود، که هرگاه به این سو به سفر می‌آمده در این حمام شست‌وشو می‌کرده و سپس به پرستشگاه آناهیتا می‌رفته.» (ص20)

و بعد حکایت پیدایش جن را با شیرینی هرچه تمام‌تر به پیش می‌کشد. در این قسمت طنز در نهایت زیبایی است. و قهرمان داستان با این طریقه موجز و کمیک با جن روبه‌رو می‌شود:
«از خزانه بیرون می‌آید. کسی را ایستاده روی اُرچین یکم می‌بیند که ناآشناست. اندامش را ورانداز می‌کند، می‌بیند به پا سم دارد. شگفت‌زده به سوی بیرون روانه می‌شود. پس از دو، سه قدم می‌بیند کسی به سوی خزانه می‌آید، آرام و آهسته به او می‌گوید: پیش رویت را بپا، آنکه آنجا ایستاده سُم دارد.
گذرنده پای خود را نشان می‌دهد و می‌پرسد: اینجور است؟ (ص21)

می‌بینید نویسنده منظور خود را چقدر موجز و مفید به خواننده تقدیم کرده است. و بعد با کسان دیگری روبه‌رو می‌شود که همگی سُم دارند. نگارنده بلافاصله یاد فیلمی به نام «بچه رُزماری» به کارگردانی «رومن پولانسکی» افتادم. مساله ربودن بچه رزماری توسط شیاطین بود. شاهکار فیلم پلان پایانی بود که دوربین از بالا کلِّ شهر را نشان می‌داد. به‌این‌وسیله به تماشاچی می‌فهماند که تمام مردم شهر رخت و لباس شیاطین را به تن دارند.

«بر دیوار گوشه‌ای از حمام کسی نوشته بود: آنچه در تاریک‌روشن بامداد در حمام دیدند، رفته‌رفته در روز میان مردم دیده می‌شوند و فزونند. تو و من چه می‌توانیم بکنیم؟» (ص 21)
این بهترین و زیباترین پایان‌بندی است که می‌توان برای یک داستان تصور نمود.

به این سه ضرب‌المثل که جزو باورهای مردمی هستند دقت کنید:
٭ اسب را گم کرده پی نعلش می‌گردد (می‌توان جای اسب و نعل را عوض کرد)
٭ نعلی پیدا کرد به دنبال اسبش گشت
٭ اسب نخریده آخورش را می‌بندد.

در داستان «نعل» هم با این موارد روبه‌رو می‌شویم. عربی کوچ کرده به همراه خانواده در حوالی «قم» اتراق می‌کند. بر اثر مرور زمان جا و مکانی به‌هم می‌زنند و زندگی‌شان سروسامانی می‌گیرد. تا اینکه از قضای روزگار مرد عرب پایش به نعلی گیر می‌کند. آن را بیرون می‌کشد و به خانه می‌آورد. همین مساله باعث می‌شود که او خودش را صاحب اسب بداند. آخوری برایش درست می‌کند و آنقدر به آرزویش پر و بال می‌دهد که واقعا تصور می‌کند که صاحب اسبی رهوار است و می‌تواند به شهری که از آن آمده برود و برادرش را نیز به‌همراه بیاورد. این مساله باعث تمنای زنش عایشه هم می‌شود که توقع دارد پدر پیرش را هم همراه بیاورند و بر اثر همین اختلاف و لجبازی کارشان به رفتن نزد قاضی و طلاق می‌کشد و زندگی‌شان نابود می‌گردد.

شگرد بزرگ نویسنده این است که به قول سعدی خشت بر دریا می‌زند که البته حاصلی ندارد. و مهم‌تر اینکه زن هم به‌همراه شوهرش در قضیه اسب نداشته باورمند است. این قسمت از داستان‌ها یکی از زیباترین قصه‌های کتاب را به ما معرفی می‌کند. طنز در این داستان در منتهای ظرافت و اصالت است. و اما «مهمند شیدرنگ» به طرز زیبایی این داستان را ساخته و پرداخته کرده است. ما در شیراز می‌گوییم «دوره صاف و صادقون است» یعنی جماعتی که در سادگی دست آب زلال را از پشت بسته‌اند و دُن‌کیشوت‌وار زندگی می‌کنند و همه‌چیز را در خیال تدارک می‌بینند و بر اثر تکرار برایشان باورپذیر می‌گردد. این گونه تصور می‌شود که این جماعت هیچگاه درست نمی‌اندیشند و تا قیام قیامت بر عادت و روش و سلیقه خود باورمندند!

داستان «سزای پاکان» را می‌توان جزو داستان‌های عبرت‌آموز به‌شمار آورد. زیر پوست این داستان یک دنیا پند و اندرز و عبرت از روزگار دون، نفس می‌کشد. اما شرایط زندگی برای بعضی‌ها آنقدر سخت می‌شود که تن به مخافت راه می‌دهند و در این میان نمی‌توان از پدیده فقر غافل ماند و آرزو را در نهاد بشر کشت.

در این داستان خواننده با دو گروه از ابناء بشر آشنا می‌شود خوب‌ها و بدها. آدم میانه‌ای وجود ندارد. شاید در روزگاری که این داستان نوشته شده است دنیا این گونه بوده است اما امروزه ما به‌درستی نمی‌توانیم مردم را بشناسیم. خوب به مفهوم مطلق وجود ندارد اما بد معمولا عرصه‌ای برای عرض اندام دارد. دیگر این گونه افکار که «اگر دیدی کار گیرت نیامد و پول به اندازه کرایه برگشت برایت مانده زود برگرد. نذری و صدقه از کسی نگیر، ما صدقه و نذری‌خور نبوده و نیستیم. از روی زمین کوچه و گذر اگر نان بود بردار، تنها نان. دیگر هیچ برندار» (ص168) در مخیله کسی رشد نمی‌کند.

معمولا جوان‌هایی که از روستا یا شهرهای کوچک به پایتخت می‌آیند مکر و ملعنت مردم حالی‌شان نیست و نمی‌توانند راه درست از نادرست را تشخیص دهند و در سرشان غروری شگفت نیرو گرفته است که همیشه حق با آنهاست و نور بر ظلمت پیروز می‌شود. او به دست آدم‌های بد که به اصول منحط خودشان ایمان دارند کشته می‌شود. روی کاغذی که بر جسدش قرار داده‌اند نوشته‌اند «کیفر خائن مرگ است» به معنی اینکه مرز خوبی و بدی را ما مشخص کرده‌ایم.

«پایان» یک طرح شخصیت‌محور است. این نوشته بین داستان و طرح و حتی مقاله در نوسان است. تنها چیزی که می‌تواند به ما بقبولاند که با یک داستان سروکار داریم کنجکاوی پیرامون شخصیتی است به نام «پایان» چرا که با توصیف قد و چهره او به ما می‌قبولاند که یکی از اصول داستان‌نویسی در آن رعایت شده است.
«مصطفی، بلندبالا و چهارشانه، با اندام و استخوان‌بندی درشت. رخسارش خوش‌آیند، قیافه‌اش گلاب رخسار، چهارگوشِ کشیده و بلند، مانند بیشترین شهروندان تبریز و بهدینان یزد و کرمان. با موهای مشکی و ابروان پرپشت و به‌هم‌پیوسته و سیاه بود. (ص174)

این مصطفی که فامیل «پایان» را یدک می‌کشد نوشگاهی دارد که در آن چای و قهوه و صبحانه در اختیار مشتری‌ها قرار می‌دهد. طبیعی است که اکثر مشتری‌هایش را اهالی شریف آذربایجان تشکیل بدهند و بعضی‌ها طبق عادت هر روز برای بازی دبلنا مشتری دائمی بودند. مصطفی پایان صدای زیبایی دارد و در رادیو می‌خواند. عمده شهرت او به‌سبب خوانندگی‌اش است. در همان روزها نخست‌وزیری بر سر کار است با نام «ساعد مراغه‌ای». به علت هم‌ولایتی بودن با مصطفی از صدایش لذت می‌برد. دوستان ساعد برای خوشامد او مصطفی را به مجلس جشنی که به افتخار او برپا کرده بودند، دعوت می‌کنند. آنقدر این ماجرا زیبا و با طنزی خاص و استادانه نوشته شده است که حیف‌مان آمد این پاره از داستان را عینا نیاوریم:

«در یکی از این مهمانی‌ها مصطفی پایان آواز خواند. آوای آفرین ـ آفرین ـ ساغلی ـ ساغلی و کف زدن باشندگان به درازا کشید. پس از پایان خواندن، «ساعد» نخست‌وزیر در کنار خودش جا باز کرد و مصطفی را فراخواند که در کنارش بنشیند. پس از آن گفت: «این همولایتی من نه‌تنها آواز را خوب می‌خواند، نویسنده خوبی هم هست» مصطفی‌پایان گفت: «از لطف جناب نخست‌وزیر ممنونم. نه، من سواد خواندن و نوشتن هم ندارم» ساعد گفت: می‌شنوید، علاوه بر هنر و ادب تا چه اندازه فروتن است و شکسته‌نفسی می‌کند. خود را بی‌سواد می‌شناساند. این در حالی است که خودم چندین کتاب خواندم که در آخرش امضای او را داشت. نوشته بود «پایان» من سفارش دادم برایم چند قفسه بسازند تا آنچه در آخرش امضای او را دارد بخرم. به شما می‌سپارم هر کتابی که در آخرش امضای «پایان» دارد بخرید و بخوانید تا بدانید چه اندازه باسواد است» (ص 176)

به گمان نگارنده، شاهکار مهمند شیدرنگ جلوگیری از نابودی واژه‌های موطن خود است؛ هرچند که نسل امروز با این واژه‌ها بیگانه است و اکثر به معنا و مفهوم آنها بیگانه‌اند. چه‌بسا که بعضی از واژه‌ها اصلا به گوش‌شان نخورده است. روی آوردن به فرهنگ مردم و جلوگیری از نابودی باورها ــ آداب و مراسم و افسانه‌هایی که بر زبان سالخوردگان جاری است نمونه تابناکی از عشق به میهن است که این‌همه در وجود «مهمند شیدرنگ» جمع است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...