«بازنویسی» چهارمین رمان و به‌زعم برخی منتقدان از تحسین‌برانگیزترین آثار توماس برنهارد [Thomas Bernhard]


بازنویسیِ واقعیت در تکرارِ مرگ | ایسنا


توماس برنهارد [Thomas Bernhard](۱۹۳۱-۱۹۸۸)، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و شاعر اتریشی، یکی از مهم‌ترین و در عین حال جنجالی‌ترین چهره‌های ادبیات آلمانی‌زبان در نیمه دوم قرن بیستم است. جایگاه او در ادبیات نه‌تنها به دلیل نثر منحصربه‌فرد، بلکه به واسطه محتوای رادیکال و نگرش بدبینانه و نقادانه‌اش نسبت به اتریش، جامعه، فرهنگ و حتی هستی‌شناسی انسان است.

خلاصه رمان بازنویسی»(تصحیح) [Korrektur یا Correction]

برنهارد به خاطر سبک نوشتاریِ پرهیز از پاراگراف‌بندی‌های سنتی، جملات بلند و پیچیده (که گاهی ده‌ها خط به طول می‌انجامند)، و استفاده مکرر از «تکرار» و «تناقض» شناخته می‌شود. این ویژگی‌ها نه‌تنها بر سبک ادبی، بلکه بر محتوای فلسفی آثارش نیز تأثیر عمیقی دارند؛ گویی او می‌خواهد فرآیند ذهنی وسواس‌گونه و ملال‌آور شخصیت‌هایش را به شکل فیزیکی در فرم نوشتار بازسازی کند. او جایزه بوشنر (مهم‌ترین جایزه ادبی آلمانی‌زبان) را در سال ۱۹۷۰ دریافت کرد و در وصیت‌نامه‌اش شرط گذاشت که هیچ‌کدام از آثارش نباید پس از مرگش در اتریش منتشر یا اجرا شوند، که این خود شاهدی بر عمقِ انزجار و نقد او از زادگاهش بود.

در میان انبوه آثار برنهارد، رمان «بازنویسی»(تصحیح) [Korrektur یا Correction] که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد، اغلب به عنوان یکی از پیچیده‌ترین و مهم‌ترین دستاوردهای او قلمداد می‌شود تاجایی‌که برخی آن را «یکی از بزرگ‌ترین کتاب‌های قرن» می‌نامند. این رمان که با ترجمه زینب آزمند در نشر روزنه منتشر شده، نه‌تنها تمام ویژگی‌های سبکی برنهارد را به اوج می‌رساند، بلکه عمیق‌ترین ایده‌های او درباره زندگی، هنر، کمال، جنون و مرگ را درهم می‌آمیزد.

نثر به‌مثابه ساختار: رمان از زبان یک راوی بی‌نام روایت می‌شود که به خانه دوست متوفی خود، «هولر»، یک فیلسوف و دانشمند وسواس‌گونه، آمده است. هولر خودکشی کرده، اما قبل از مرگ، تمام انرژی ذهنی‌اش را صرف «بازنویسی» و کامل‌کردن یک اثر معماری کرده است: خانه‌ای مخروطی‌شکل در قلب جنگل آلتنسام. ساختار خانه و خود داستان، هر دو تجسمی از مفهوم وسواس کمال‌گرایانه هستند.

حلقه بازخورد مرگبار: هولر این خانه مخروطی‌شکل را برای خواهرش می‌سازد، که هولر او را «شخص کامل» زندگی خود می‌دانسته است. در لحظه‌ای که کار ساخت به پایان می‌رسد و خواهر وارد خانه می‌شود، هولر به کمال ساختاریافته دست می‌یابد. اما کمال در جهانِ برنهارد معادلِ مرگ است. خواهر بلافاصله پس از ورود به خانه می‌میرد و هولر به ناچار متوجه می‌شود که کارش «اشتباه» بوده است و شروع می‌کند به نوشتن و بازنویسی متنی که ماهیتِ این شکست را توضیح دهد، تا نهایتاً خود نیز خودکشی کند.

«بازنویسی» به‌مثابه هستی‌شناسی: موضوع اصلی رمان، عمل بازنویسی است. هولر تلاش می‌کند تا زندگی، ساختار، و حقیقت را بازنویسی کند. او می‌فهمد که هر چیزی که انسان می‌آفریند، از جمله زندگی خودش، ناقص و نیازمند اصلاح است. این میل به اصلاح به یک چرخه بی‌پایان تبدیل می‌شود؛ درواقع، خود رمان نیز در یک ساختار حلقوی و تکرارشونده روایت می‌شود که خواننده را درگیر وسواس فکری شخصیت می‌کند. راوی بی‌نام نیز با خواندن دست‌نوشته‌های هولر و مرور ماجرا، عملاً در حال بازنویسی و «تصحیح» تجربه ذهنی هولر است.

برنهارد در «بازنویسی» از جملات طولانی و بدون توقف استفاده می‌کند تا احساس آسیب‌شناسی روانی و جبر تکرار را منتقل کند. لحن برنهارد سرد، بی‌رحم و درعین‌حال به طرز عجیبی طنزآلود و کنایه‌آمیز است. او جهان را مکانی فاجعه‌بار می‌بیند که تنها راه گریز از آن، هنر یا مرگ است، اما هر دوی این راه‌ها نیز به شکلی تراژیک شکست می‌خورند.

«بازنویسی» صرفاً داستانی درباره خودکشی یا یک معمار عجیب نیست؛ بلکه نقدی ریشه‌ای است بر تلاش انسان برای ساختن یک سیستم کامل (چه در معماری، چه در فلسفه، و چه در جامعه). برنهارد نشان می‌دهد که هرگونه تلاش برای کمال نهایی، خود یک مسیر به سمت جنون و نابودی است.

این رمان یک اثر کلیدی برای درک ادبیات مدرن است که نه‌تنها خواننده را با ذهن یک نابغه وسواسی روبه‌رو می‌کند، بلکه او را وادار می‌سازد تا درباره مفاهیم شکست، کمال، و چرخه بی‌پایان بازسازی در زندگی خودش بیاندیشد. «بازنویسی» یک مطالعه عمیق و سخت‌گیرانه درمورد جنون کمال‌گرایی و منطق مرگ است که نباید آن را از دست داد.

ترجمه دقیق و روان زینب آزمند، که کتاب دیگر این نویسنده، «یخبندان»، را نیز به فارسی برگردانده است، درک نثر دشوار و پرپیچ‌وخم برنهارد را برای خواننده فارسی‌زبان آسان کرده و در عین حال توانسته است نبض و ریتم وسواس‌گونه و تکراری نثر آلمانی او را به خوبی حفظ کند:

«وقتی حواس‌مان روی کارمان است و روی خطرپذیری و آسیب‌پذیری کارمان، بیشتر وقت‌مان را فقط صرف تلاش در جهت رسیدن به بازه‌ی زمانی پیش رو می‌کنیم و تصور می‌کنیم گذر کردن از این زمان پیش‌رو تنها چیزی است که باید به آن فکر کنیم نه کارمان، چه برسد به کار پیچیده‌ای که به کل وجود ما وابسته است. گذر کردن از زمان، صرف‌نظر از چگونگی آن، چیزی است که به آن فکر می‌کنیم؛ چیزی که به‌صورت غریزی تصور می‌کنیم به آن نیاز داریم. از کودکی شروع می‌شود. چطور ازش بگذریم، این چیزی است که مدام در فکرمان است، با این‌حال در اکثر مواقع هیچ اهمیتی ندارد که چطور از آن می‌گذریم. مهم فقط این است که از آن بگذریم، چون باید تمام نیروی ذهنی و جسمی‌مان را روی گذراندن متمرکز کنیم. بدون این که به چیزی فراتر از آن دست پیدا کنیم، کار کنیم تا از زمان عبور کنیم، مهم نیست چه کاری، شغل‌مان، هر چه که باشد، چه باغبانی باشد یا پیش بردن یک مفهوم فلسفی، فرقی نمی‌کند. بعد آن‌قدر درگیر ایده‌ای می‌شویم که حتا قدرت لازم برای نفس کشیدن برای‌مان نمی‌ماند. این خودش شکنجه‌ای است. موظف به هیچ کاری انجام ندادنیم (زیر «هیچ کاری» خط کشیده است). وقتی بچه بودیم، این باور را به‌مان می‌دادند که باید کار معقولی انجام دهیم تا حق زندگی داشته باشیم، متقاعدمان می‌کردند که باید وظایف‌مان را انجام دهیم، همه‌ی نمونه‌های والِدیّن وظیفه‌شناس بودند، به اصطلاح آموزگاران قانونی وظیفه‌شناس که وظیفه‌شناسانه آزارمان می‌دادند، ما مجبورمان می‌کردند با وجود شخصیت‌های متفاوتی که داشتیم یک‌جور لباس بپوشیم، به کلیسا برویم، غذا بخوریم، با آدم‌های مختلف ملاقات کنیم، مثل باور مادرم برای این که ما برادرها باید یکسان و مناسب برای التنسام لباس بپوشیم و باور غیر قابل تغییر او در مورد این که هر سه‌ی ما باید همیشه یکسان فکر کنیم، یک‌جور رفتار کنیم، باورهای یکسانی داشته باشیم، کارهای یکسانی انجام دهیم یا از انجام کارهای یکسانی خودداری کنیم، ولی من همیشه یک کار دیگری انجام می‌دادم و از پوشیدن لباس‌های یکسان با بقیه سر باز می‌زدم که همین باعث می‌شد هر روز انتظار و وضعیتی فاجعه‌بار در خانه داشته باشیم، یا مثل هم نبودیم، ولی این به آن معنی نبود که من غیرعادی‌ام، من غیرعادی نبودم، این اتهامی بود که بارها و بارها به من می‌زدند، چون من طبق طبیعتم رفتار می‌کردم، چون این به دیگران و نظرات‌شان ضرر می‌کرد، محکومم می‌کردند که غیرعادی‌ام، من که فقط سعی می‌کردم با طبیعت خودم که به هیچ عنوان غیرعادی نبود زندگی کنم، تنها کاری که می‌کردم این بود که با طبیعت خودم صادق باشم، ولی همین من را از همان کودکی به آدمی غیرعادی تبدیل کرد، تازه به دم دردرساز هم می‌گفتند که البته در این مورد حق داشتند، چون همیشه آرامش‌شان را در التئسام به هم می‌زدم، آن به اصطلاح آرامش‌شان را، تمام طول زندگی‌ام، در آخر تصمیم گرفتم به هم زدن آرامش‌شان را به مأموریت زندگی‌ام تبدیل کنم، به خاطر همین لقب «دردساز» کاملاً مناسب بود. همیشه می‌گفتند که ما آدم‌های خاصی هستیم، چون متعلق به آلتنسامیم، که هرچیزی که مربوط به ما باشد یا به آلتنسام چیز خاصی است، چیزی که من همیشه با آن مبارزه می‌کردم، کاملاً مشخص بود که ما، یعنی والدینم، خواهر و برادرهایم، و همه‌ی کسانی که در التئسام هستند، خاص هستند، البته از یک دید که بخواهیم نگاه کنیم، همه‌چیز در جهان چیز خاصی است، ولی نه خاص‌تر از چیزی دیگر...»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...