پژواک شکست | آرمان ملی


آلبرتو مِندِس [Alberto Méndez] (۱۹۴۱–۲۰۰۴)، رمان‌نویس برجسته اسپانیایی، با وجود سال‌ها فعالیت در حوزه انتشارات، با اولین و آخرین رمان خود، «آفتابگردان‌های کور» [Blind sunflowers] به شهرت جهانی رسید. این اثر که با ترجمه آرمان امین از سوی نشر برج منتشر شده است، [و نیز با ترجمه سحر قدیمی توسط انتشارات خوب] یک سال پس از مرگ نویسنده در سال ۲۰۰۵، موفق به کسب جوایز مهمی چون جایزه منتقدان و جایزه ملی ادبیات اسپانیا شد و به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار ادبی معاصر اسپانیا شناخته می‌شود. این رمان نه‌تنها مورد تحسین شدید منتقدان قرار گرفت -که آن را «کتابی نمونه درباره پیامدهای جنگ داخلی اسپانیا» و «یکی از اصیل‌ترین و پرشورترین کتاب‌های منتشر شده در سال‌های اخیر» نامیدند- بلکه در سال ۲۰۰۸ فیلمی سینمایی موفقی نیز از روی آن ساخته شد.

 آفتابگردان‌های کور» [Blind sunflowers]  آلبرتو مِندِس [Alberto Méndez]

«آفتابگردان‌های کور» بخشی از جریان ادبی معاصر اسپانیا است که از دهه ۱۹۹۰ میلادی با عنوان «رونق حافظه» شناخته می‌شود. این جریان با هدف حفظ، بازسازی و انتقال حافظه رویدادهای غم‌انگیز جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶–۱۹۳۹) و سرکوب‌های دوران دیکتاتوری فرانکو پدیدار شد. در حالی که سال‌ها تلاش برای فراموشی یا «به‌خاطر نسپردن» ترومای شکست از سوی دولت صورت گرفته بود، این آثار به وظیفه خطیر خود در شکستن سکوت و مبارزه با فراموشی عمل کردند.

رمان مندس، به‌عنوان یک مطالعه عمیق بر روی بازسازی حافظه جمعی، مکانیزم‌های بازتولید و پردازش این ترومای جمعی را آشکار می‌سازد. «آفتابگردان‌های کور» از ساختاری منحصر به فرد پیروی می‌کند: چهار داستان مستقل که هر یک صدای متفاوتی از یک گذشته مشترک هستند و نمادی از تلاش برای بازیابی حافظه شکست‌خوردگان عمل می‌کنند. مندس با این رویکرد چندصدایی، موفق می‌شود روایت‌هایی از گذشته‌ای را ارائه دهد که به مدت طولانی خاموش مانده بودند.

مندس در این رمان، تجربه آسیب‌زای وقایع و پیامدهای جنگ داخلی را در چارچوب تقابل‌های اساسی و تلخ ترسیم می‌کند که مشخصه آن دوره تاریخی است: پیروزشدگان و شکست‌خوردگان، قربانی و جلاد، مرگ و زندگی، حافظه و فراموشی، و صدا و سکوت.

تحلیل این بافتار تروماتیک در رمان نشان می‌دهد که نوشتن (صدای حافظه) به عنوان یکی از راه‌های اصلی برای حفظ تجربه نسل‌های حذف‌شده عمل می‌کند. این عمل ادبی به معنای بازگرداندن زندگی پس از مرگ فیزیکی و همچنین ضمانتی برای مقاومت در برابر فراموشی است. برای کسانی که زندگی‌شان زیر سایه رژیم فرانکو نابود شد یا به سکوت واداشته شدند، نوشتن تبدیل به تنها فضای امنی می‌شود که در آن گذشته می‌تواند نه به عنوان یک سند تاریخی خشک، بلکه به عنوان یک صدای زنده بازتولید شود.

بازسازی حافظه جنگ داخلی اسپانیا و پیامدهای آن در دوره فرانکو، همچنان یکی از گرایش‌های پیشرو در ادبیات مدرن اسپانیا است؛ این نشان می‌دهد که ترومای جمعی همچنان حل‌نشده باقی مانده و نیاز به یافتن راه‌هایی برای غلبه بر آن حیاتی است.

«حالا دیگر می‌دانیم سروان آلگریا مرگ خودش را کورکورانه انتخاب کرد، بدون زل‌زدن به چهره‌ی خشمگین آینده؛ آینده‌ای در کمین زندگی‌هایی که وارونه ترسیم شده‌اند. خودش انتخاب کرد بی‌دادوقال و هیاهو محو شود و درست وقتی از خط مقدم گذشت صدایش را بلند کرد، درحالی‌که دست‌هایش را تا جایی بالا برده بود که ملتسم به نظر نرسد، پیش چشم دشمن بی‌‌ایمان یک‌نفس فریاد می‌زد: «من تسلیمم!» در هوای تب‌دار مادرید که مثل رایحه‌ای شفاف بود، شب در سکوتی مالیخولیایی سپری می‌شد و فقط با صدای خفیف انفجار خمپاره‌ها می‌شکست؛ خمپاره‌هایی که با نغمه‌ای مذهبی، و نه نظامی، بر سر شهر فرود می‌آمدند: «من تسلیمم.»

رویکرد مندس در «آفتابگردان‌های کور» - که بازسازی و انتقال حافظه را از طریق گفتمان جمعی شکست‌خوردگان مطرح می‌کند- گامی مهم در جهت التیام زخم‌های بهبودنیافته جامعه‌ای است که توسط جنگ و یک رژیم دیکتاتوری آسیب دیده است. این رمان نه‌تنها بر اهمیت فرایند سوگواری برای غلبه بر فاجعه تأکید دارد، بلکه گواهی بر خلق ادبیات به عنوان فضایی برای حافظه است. فضایی که در آن گذشته به صورت صدایی بازتولید می‌شود که سکوت را می‌شکند و بر فراموشی چیره می‌شود، و اجازه نمی‌دهد که صفحه گذشته بسته شده و زخم‌ها بدون درمان باقی بمانند. «آفتابگردان‌های کور» دعوتی است برای خواندن، شنیدن و یادآوری آنچه که نباید فراموش شود.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...