نجابت و جنون | اعتماد


ژان-کریستف روفَن [Jean-Christophe Rufin]، نویسنده‌ برجسته‌ فرانسوی، چهره‌ای چندوجهی است که فعالیت‌هایش در حوزه‌ ادبیات، پزشکی و دیپلماسی، عمق و دامنه‌ وسیعی به جهان‌بینی او بخشیده است. او که پیش از ورود جدی به عالم ادبیات، یک پزشک متخصص و یکی از بنیان‌گذاران سازمان پزشکان بدون مرز بود و در مناقشات بین‌المللی متعددی حضور داشت، نگاهی عریان و بی‌واسطه به مصائب انسانی و ابعاد اخلاقی قدرت دارد.

خلاصه رمان قلاده قرمز» [Le collier rouge] ژان کریستف روفَن [Jean-Christophe Rufin]،

این تجارب عینی، به نوشته‌های او واقع‌گرایی تلخی بخشیده است که از کلیشه‌های ادبی و احساسات‌گرایی سطحی فاصله می‌گیرد. روفن در سال ۲۰۰۱ با رمان «سرخ‌پوست برزیلی» موفق به کسب جایزه‌ گنکور شد، که مُهر تأییدی بر اعتبار ادبی او بود. آثار او غالباً بر مضامین هویت، اخلاق، تاریخ و تنش میان فرد و سیستم تمرکز دارند. رمان «قلاده قرمز» [Le collier rouge] که جایزه‌ موریس ژنوا را نیز از آن خود کرده است و با ترجمه‌ انوشه برزنونی از سوی نشر ماهی به فارسی منتشر شده، یکی از نمونه‌های درخشان و فشرده‌ این جهان‌بینی عمیق است.

رمان «قلاده قرمز» یک رمان کوتاه اما پرقدرت است که در فضای خاکستری و مغشوش سال‌های پایانی جنگ جهانی اول در حومه‌ فرانسه روایت می‌شود. هسته‌ مرکزی داستان، صحنه‌ای عجیب و گیج‌کننده است: یک زندانی جنگی به نام ژاک مورلاک، که به دلایل نامعلومی در حیاط زندان خود نشسته، درحالی‌که زنجیری به او متصل نیست و به جای آن، سگی به نام گیوم با یک قلاده‌ قرمز روشن در کنارش آرمیده است. این صحنه‌ پارادوکسیکال، آغازگر واکاوی درونی و تاریخی‌ای است که روفن آن را با مهارت و ظرافتی استثنایی هدایت می‌کند. داستان بیشتر از آنکه یک روایت خطی باشد، کاوشی فلسفی و روان‌شناختی در مفاهیم شرف، قهرمانی، و جنون در بستر جنگ است.

ژاک مورلاک، قهرمان داستان، یک شخصیت ضدقهرمان است. او یک سرباز ساده نیست که از قهرمانی گریزان باشد، بلکه فردی است که در اوج شور جنگی و جنون قهرمانی، تصمیم می‌گیرد که دست به عملی بزند که در منطق نظامی آن دوران، چیزی جز تمرد و خیانت تلقی نمی‌شود. روفن از طریق بازجویی یک مقام نظامی به نام سرگرد هوگ لانتیه دو گرز، داستان مورلاک را بازسازی می‌کند. مورلاک، که در ابتدا به دلیل شجاعت و فداکاری‌هایش ستوده می‌شد، ناگهان در قلب میدان نبرد، از نظام خشونت‌بار و هدف کور جنگ دست می‌کشد. او درمی‌یابد که «شجاعت» مورد ستایش نظام، درحقیقت نوعی جنون اجتماعی است که جان‌ها را بی‌هدف نابود می‌کند. تصمیم مورلاک برای نافرمانی، نه از سر ترس، بلکه از سر یک نجابت اخلاقی عجیب سرچشمه می‌گیرد که او را در برابر منطق ویرانگر جنگ قرار می‌دهد:

«بازپرس نظامی، با پرونده‌ای باز بر روی زانو، روی تخت نشسته و به دیوار تکیه زده بود. طوری نشسته بود که انگار وقت بسیار است و نیت دارد دیرزمانی آنجا بماند. زندانی از جا جنب نخورده بود. همچنان دراز کشیده روی تخت سفت، پشتش به بازپرس، اما واضح بود که خواب نیست.
افسر با لحنی ماشینی گفت: «ژاک، پی‌یر، مارسل مورلاک، متولد ۲۵ ژوئن ۱۸۹۱.»
در حین حساب و کتاب، دستی را لای موها برد: «پس بیست‌وهشت سالتان است. بیست‌وهشت سال و دو ماه. چون در ماه ‌اوت هستیم.»

به نظر نمی‌رسید منتظر جواب باشد. در ادامه گفت: «ظاهراً در مزرعه‌ والدینتان زندگی می‌کنید، زادگاهتان هم همان‌جاست، در بینیی، به نظرم تا این‌جا راهی نیست. اعزام به جبهه، نوامبر ۱۹۱۵. ۱۵ نوامبر؟ پس مدتی بهتان فرصت داده‌اند، لابد چون گفته‌اند بار خانواده بر دوشتان است.»

این جور نطق‌ها عادت قدیمی بازپرس بود. اطلاعات عمومی شخص را با قیافه‌ ظاهراً دلسوز برمی‌شمرد. به‌هرحال، اصل همین تفاوت تاریخ‌ها و مکان‌ها بود که معرف شخص به شمار می‌رفت: هرکسی هویتش را مدیون همین‌ها بود. اما همین تفاوت‌های اساسی آن‌قدر مضحک و ناچیز بودند که بهتر از همه‌ دم و دستگاه‌های سجلی ثابت می‌کردند تمایز آدم‌ها از همدیگر چقدر ناچیز است.»

قلاده قرمز در این رمان، تبدیل به یک نماد کلیدی می‌شود. این قلاده نه بر گردن مورلاک، بلکه بر گردن سگش گیوم است، که خود نمادی از وفاداری بی‌قید و شرط و حیوانیت رام‌شده است. این در حالی است که مورلاک، انسانی که ظاهراً باید آزاد باشد، از نظر درونی و اخلاقی خود را از بندهای جنگ رها کرده و به همین دلیل، در زندان محبوس شده است. این تقابل میان آزادی درونی و اسارت بیرونی، و همچنین تمایز میان وفاداری سگ (که در منطق مرسوم ستوده می‌شود) و نافرمانی انسان (که مجازات می‌شود)، قلب تپنده‌ رمان را تشکیل می‌دهد. روفن با این تمثیل، پرسش‌هایی اساسی درباره‌ معنای واقعی آزادی، تمرد، و قهرمانی در شرایط توتالیتری جنگ مطرح می‌کند.

«قلاده قرمز» بیش از یک داستان تاریخی، یک تمثیل مدرن درباره‌ تلاش انسان برای حفظ انسانیت در برابر فشار سیستم‌های بزرگ و مخرب است. روفن با سبکی دقیق، موجز و بدون هیچ‌گونه اضافه‌گویی، خواننده را به یک درام درونی و معضل اخلاقی دعوت می‌کند که در فضایی مالیخولیایی و پر از غبار جنگ جریان دارد. این رمان، سزاوار مطالعه‌ای عمیق است؛ چراکه نشان می‌دهد چگونه در تاریک‌ترین زمان‌ها، حتی یک عمل ساده‌ تمرد می‌تواند به یک عمل متعالی و نجات‌بخش برای روح تبدیل شود، حتی اگر به زندان ختم گردد. این اثر، شاهدی بر توانایی روفن در آمیختن روایت تاریخی با تأملات اگزیستانسیالیستی است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...