قرار بود محمد رحمانیان فیلمی با عنوان «هفت زمین و یک آسمان» براساس داستان بلند «استخوان خوک و دست هاى جذامى» نوشته مصطفى مستور را جلوی دوربین ببرد که همه چی به هم خورد.

وقتی خبر ساخت نخستین فیلم محمد رحمانیان با عنوان «هفت زمین و یک آسمان» براساس داستان بلند «استخوان خوک و دست هاى جذامى» نوشته مصطفى مستور منتشر شد، گفته می شد پیش تولید این فیلم به رغم انصراف بنیاد سینمایى فارابى از خرید امتیاز اقتباس این داستان آغاز شده است. ولی در واقع به نظر مى رسید منصرف شدن فارابى از این اقتباس، ساخت فیلم «هفت زمین و یک آسمان» را هم منتفى کرده است. بالاخره جمعه ای که گذشت اعلام شد تهیه کننده، فیلمنامه نویس و کارگردان این فیلم "رمان محور" تقاضاى خود براى صدور پروانه ساخت را پس گرفته اند، یعنی فیلم بی فیلم یا همان کشک!

منوچهر محمدى و محمد رحمانیان با ارسال نمابری به ایسنا اعلام کرده اند: «امیدواریم بنیاد سینمایى فارابى از این پس با دقت و تدبیر لازم، نظرات خود را در مورد آثار ادبى که براى برگردان سینمایى مشخص مى شوند اعلام کند.»

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...