مصطفی مستور دو کتاب داستانی تازه‌اش را به چاپ سپرد.

این نویسنده که پیش‌تر گفته بود، فعلا قصد انتشار کتاب‌های جدیدش را ندارد، در گفت‌وگو ایسنا، از به چاپ سپردن رمان کوتاه «من گنجشک نیستم» و مجموعه‌ی داستان «تهران در بعد از ظهر» خبر داد.

مستور از رمان کم‌حجم «من گنجشک نیستم» که آن را به نشر مرکز سپرده است، به عنوان داستانی یاد کرد که حرف‌های ناتمام شخصیت‌هایش در داستان‌های پیشین این‌جا کامل‌تر می‌شود.

او همچنین گفت، مجموعه‌ی داستان کوتاهش را با نام «تهران در بعدازظهر» با شش داستان کوتاه به نشر چشمه داده است، که نام داستان‌های آن عبارت است از: «چند روایت معتبر درباره‌ی بهشت»، «چند روایت معتبر درباره‌ی دوزخ»، «چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ»، «هیاهو در شیب بعدازظهر»، «تهران در بعد‌ازظهر» و «چند مسأله‌ی ساده».

مستور عنوان کرد: در این شرایط و به دلایلی که هست، تصمیم به انتشار اثری نداشتم؛ اما در برابر ابراز علاقه‌ی مخاطبان و خواست آن‌ها، تصمیم گرفتم به محبت و لطف‌شان پاسخ دهم و دو اثرم را به چاپ سپردم.

او متذکر شد: دو اثری را که به ناشر سپرده‌ام، سه، چهار سال پیش به نگارش درآورده‌ام. انتخاب بنده به عنوان نویسنده‌ی برگزیده‌ی خوانندگان از سوی جوانان تهرانی مرا بر آن داشت تا به احترام مخاطبانم، آثارم را به چاپ برسانم.

از آثار مصطفی مستور به «چند روایت معتبر»، «دویدن در میدان تاریک مین»، «حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی‌نقطه»، «استخوان خوک و دست‌های جذامی»، «عشق روی پیاده‌رو»، «من دانای کل هستم» و «روی ماه خداوند را ببوس» می‌توان اشاره کرد.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...