"دانیل رادکلیف"، بازیگر هفده ساله مجموعه فیلم های "هری پاتر" که بر اساس رمان های پرفروشی از "جی. کی. رولینگ"، نویسنده بریتانیایی ساخته شده اند، این روزها درگیر بازی در قسمت پنجم این مجموعه با عنوان "هری پاتر و محفل ققنوس" است. رادکلیف در تابستان امسال امتحانات نهایی اش را با موفقیت پشت سر گذاشت و چند روز پیش همراه با دوستانش در جشنواره Reading که بزرگترین جشنواره موسیقی زنده در بریتانیا محسوب می شود، حضور یافت. جدیدترین گفتگوی او که روز یکشنبه 22 اکتبر (30 مهر ماه) در نشریه نیوزویک منتشر شده، به مشکلات او به خاطر شهرت، دوستانش، دیدارش با جی. کی. رولینگ و زندگی روزمره اش پرداخته است. "شون اسمیت"، خبرنگار نیوزویک این گفتگو را با او انجام داده است.

* وقتی به مکان های عمومی می روی - مثل همین جشنواره Reading که تازگی ها رفته بودی - نگران نیستی که مردم تو را بشناسند؟
این که مردم مرا بشناسند مشکلی ایجاد نمی کند، تنها چیزی که باید نگرانش باشم، خبرنگارها هستند. اما خوشبختانه من و دوستانم در این جشنواره از دست خبرنگارها قسر در رفتیم. آنها فقط توانستند یک عکس از من بگیرند و درباره کلاهی که در این جشنواره سرم گذاشته بودم، چیزهایی بنویسند. عجب خبر مهمی! (می خندد.) پس این که مردم مرا بشناسند مسئله ای نیست.
* بارها دیده ام که مردم دیوانه بار برایت فریاد می کشند. از این رفتار آنها چه احساسی به تو دست می دهد؟ 
این را به صورت روزانه تجربه نکرده ام چون بیشتر روزهایم را سر صحنه فیلم هستم و اینجا هم همه مرا می شناسند و از دیدنم تعجب نمی کنند. حدس می زنم مردمی که مرا در فیلم هایم می بینند، کمی وحشت زده می شوند. این برای من عجیب است چون خودم را می شناسم و می دانم که در من واقعاً چیزی برای وحشت کردن وجود ندارد. پس وقتی در نمایش های اولیه فیلم هایم شرکت می کنم، واکنش های خیلی عجیبی می بینم مثلاً از ماشین پیاده می شوم و ناگهان صدها نفر اسمم را فریاد می زنند. اسم آدم برای خودش مفهوم خاصی ندارد، فقط یک اسم است، مثل "میز" یا چیزی شبیه به این، پس وقتی مردم ناگهان آن را فریاد می زنند، عجیب ترین حس ممکن به من دست می دهد. این احساس در عین حال بسیار افتخارآمیز است چون تو روی یک فیلم یک سالی کار می کنی و ناگهان این همه آدم از راه می رسند و از تو قدردانی می کنند. این حس عالی است.
* شش سال است که داری نقش هری پاتر را بازی می کنی. هنوز هم از این نقش لذت می‌بری؟
بازی در این فیلم بزرگترین تفریح من محسوب می شود، به ویژه به خاطر کار با افرادی چون "ایملدا استانتون" (که نقش پروفسور دالارس اومبریج، الهه انتقام هری پاتر را بازی می کند) و "دیوید ییتس"، کارگردان فوق العاده مان که من تمام اوقات زندگی ام را صرف کار با او کرده ام. او مرا به جلو هل می دهد، حتی خیلی جلوتر از جایی که تا کنون در آن بوده ام. البته این به آن معنا نیست که کار با کارگردان های قبلی به ضرر من بوده است چون خودم هم قبلاً این توانایی را نداشتم اما باید بگویم که دیوید در زمان دست با من برخورد کرد.
* هری پاتر در کتاب "هری پاتر و محفل ققنوس" خیلی عصبانی و تلخ تر شده است.
به نظر من او احساسی را دارد که بسیاری از بازماندگان جنگ دارند و آن احساس گناه زنده ماندن است. به نظرم او فکر می کند که باید به جای "سردریک" (دیگوری، که در داستان هری پاتر و جام آتش توسط لرد ولدمورت کشته شد) او می مرد. سردریک برای ولدمورت آنقدرها اهمیت نداشت و بنابراین هری با خودش فکر می کند که: ولدمورت دنبال من بود و من باید کشته می شدم.
* خوانندگانی را می شناسم که این کتاب را دوست ندارند چون عصبانیت هری برایشان آزاردهنده است. آنها فکر می کنند که این احساس به این شخصیت نمی آید.
من این شانس را داشتم که برای این فیلم یک ساعتی را با جی. کی. رولینگ بگذرانم. رولینگ به من گفت: «اگر مردم بگویند که عصبانیت هری را در این کتاب دوست ندارند، معلوم می شود که کتاب را آنقدرها عمیق نخوانده اند.» اگر اتفاقاتی را که برای هری افتاده مرور کنیم، متوجه می شویم که اغلب مردم در چنین موقعیت هایی بسیار بیشتر از هری عصبانی می شوند. اتفاقاً هری به نسبت هر چیزی که برایش پیش می آید، کاملاً متعادل رفتار می کند. او بداخلاق نیست.
* در جایی خواندم که نتیجه امتحانات نهایی ات خوب شده است.
بله. خیلی خوب شد. من بابت آن خیلی هیجان زده ام. همیشه خیلی خوب درس می خواندم اما هیچ گاه از درس خواندنم مثل این نتیجه نگرفته بودم.
* اگر می فهمیدی که همه مردم از نمره هایت، حالا هر چه که باشند، با خبر می شوند، ناراحت می شدی؟
اوم، نه. اگر نمره هایم بد بودند، آنها را به هیچ کس نمی گفتم و اگر نمره هایم در روزنامه ها منتشر می شد، می گفتم: وای از دست این روزنامه ها. هر چیزی را که می خوانید باور نکنید. (می خندد.)
* حالا می خواهی به کالج بروی؟
می خواهم یک سالی را در درسم وقفه بیندازم و بعد موقعیتم را بررسی کنم. در سال آینده من در نمایشی بازی می کنم و نمی توانم هم هشت اجرا در هفته داشته باشم و هم به کالج بروم. علاوه بر این، هنوز باید بنشینم و ببینم رفتن به کالج چقدر به سود و چقدر به ضررم است. فعلاً فقط به خاطر این یک سال وقفه خوشحالم. این عالی است! این یعنی آزادی! معرکه است!
* فکر کرده ای که بازیگری را به عنوان حرفه اصلی ات انتخاب کنی؟
بله. در این شغل تو می توانی با افراد زیادی که گذشته های بسیار متفاوتی با هم دارند، ملاقات کنی. تو این شانس را داری که چیزهای جدیدی را درباره خودت کشف کنی. بازیگری درست مثل خواندن یک کتاب است، در این شغل تو چیزی را از خلال چشم های یک شخص دیگر تجربه می کنی. این شخصیت را از طریق بازی کردن آن کشف می کنی و اعتقاداتش باعث می شود که بایستی و خود را زیر سؤال ببری. بازیگری بعضی وقت ها کاملاً جنبه شهودی به خود می گیرد. پس، بله، من مطمئناً می خواهم بازیگر شوم؛ این کار را خیلی دوست دارم. اما دلم می خواهد نویسنده هم بشوم. عاشق ساختن فیلم کوتاه هستم، فقط برای این که ببینم چه جوری است. اما در کل چیزی درباره فنون آن نمی دانم. من شش سال در کار سینما بوده ام و شاید فکر می کنید هر دو کار (بازیگری و کارگردانی) را یاد گرفته ام. (می خندد.)
* این که شاهد رشد تو در فیلم های هری پاتر بودیم، خیلی جالب بود. به فیلم های اولت از این زاویه دید نگاه می کنی؟
نه. این کار را وقتی مثلاً سی یا چهل سالم شد و بچه دار شدم می کنم. بچه هایم را می نشانم و می‌گویم: ببینید، هم سن شما که بودم این کارها را کرده بودم. شما چه کار کرده اید؟ (می خندد.)
میراث خبر

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...