داستان بلند «سفیدتر از برف، خوش بوتر از یاس» نوشته غلامرضا آقایاری توسط انتشارات کتاب نیستان برای نوجوانان منتشر و راهی بازار نشر شد.

سفیدتر از برف، خوش بوتر از یاس غلامرضا آقایاری

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، داستان این‌کتاب توسط نوجوانی روایت می شود که پدرش صاحب قهوه‌خانه‌ای است که قرار است مرشدی پیر از دوستان پدر در آن پرده بخواند. پسر نوجوان، چنان محو پرده‌خوانی مرشدش می‌شود که حس‌ می‌کند همراه با او به داخل پرده و صحرای کربلا وارد می‌شود و از نزدیک شاهد همه آنچه در آنجا رخ می‌دهد، می‌شود.

این‌داستان پاسخی به سوالات و اشتیاقی است که نسل نوجوان این روزهای ایران در مواجهه با مناسک مذهبی ماه محرم و شخصیت‌های حاضر در آن دارد که تا پیش از آنها تنها در قالب مرثیه و روضه درباره آنها اطلاع کسب کرده است.

نویسنده کتاب با استفاده از سفری که شخصیت اصلی‌ قصه‌اش به گذشته و صحرای کربلا می‌کند، برخی از اصحاب کمتر شناخته‌شده امام حسین (ع) را به مخاطب می‌شناساند.

این‌کتاب با ۱۰۴ صفحه و قیمت ۲۳ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...