داستان بلند «سفیدتر از برف، خوش بوتر از یاس» نوشته غلامرضا آقایاری توسط انتشارات کتاب نیستان برای نوجوانان منتشر و راهی بازار نشر شد.

سفیدتر از برف، خوش بوتر از یاس غلامرضا آقایاری

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، داستان این‌کتاب توسط نوجوانی روایت می شود که پدرش صاحب قهوه‌خانه‌ای است که قرار است مرشدی پیر از دوستان پدر در آن پرده بخواند. پسر نوجوان، چنان محو پرده‌خوانی مرشدش می‌شود که حس‌ می‌کند همراه با او به داخل پرده و صحرای کربلا وارد می‌شود و از نزدیک شاهد همه آنچه در آنجا رخ می‌دهد، می‌شود.

این‌داستان پاسخی به سوالات و اشتیاقی است که نسل نوجوان این روزهای ایران در مواجهه با مناسک مذهبی ماه محرم و شخصیت‌های حاضر در آن دارد که تا پیش از آنها تنها در قالب مرثیه و روضه درباره آنها اطلاع کسب کرده است.

نویسنده کتاب با استفاده از سفری که شخصیت اصلی‌ قصه‌اش به گذشته و صحرای کربلا می‌کند، برخی از اصحاب کمتر شناخته‌شده امام حسین (ع) را به مخاطب می‌شناساند.

این‌کتاب با ۱۰۴ صفحه و قیمت ۲۳ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...