داستان اقتدار | اعتماد


روایت راوی در داستان «زمان زوال» [اثر شهره احدیت] به دو گونه است. روایت اول به گونه سوم شخص یا همان دانای کلی که از شخصیت‌ها و ذهنیت‌ها، روایت می‌کند. دوم روایت راوی اول شخصی که از زبان شخصیت «زری» به خواننده منتقل می‌شود. این دو روایت در جهتی همسو پیش می‌روند تا کامل‌کننده افکار و رفتار شخصیت‌ها برای خواننده باشند. مکانی که داستان در آن ساخته و پرداخته می‌شود هتلی قدیمی است، کشمکش روابط بر سر همین هتل شکل می‌گیرد تا حال‌وهوای داستان نیز نشان داده‌شود. حال‌وهوای حاکم بر داستان تکرار روزمرّگی به همراه حفظ سنت است. سنتی که توسط شخصیتی سلطه‌گر با قوانین و مقررات شخصی ساخته ‌شده و همچنان اطرافیان بدون اظهارنظر فقط اطاعت می‌کنند. سنتی که دوره‌اش گذشته و هیچ جایگاهی در جامعه امروزی ندارد.

زمان زوال شهره احدیت

نخستین موضوعی که در صحنه شروع داستان توجه خواننده را جلب می‌کند صحنه مرگ وزیره نایبی است در حالی که راوی وزیره را دراز کشیده وسط تابوت معرفی می‌کند، در ادامه به عکسی از وزیره نیز اشاره دارد که فقط چشم‌هایش پیداست. این صحنه به همراه توصیف عکس سرنخ اصلی داستان را مشخص می‌کند اینکه وزیره نایبی از دنیا رفته اما چشم‌هایی که از زیر عینک نمایان هستند، حکایت از نگاهی دقیق و ریزبینانه‌ای است، نگاهی که در ادامه سنگینی‌اش احساس می‌شود.

«میرزا بالاسر تابوت ایستاده و قاب عکس وزیره را بغل گرفته. صورت مامان وزیره زیر دست‌های پهن میرزا پنهان شده و فقط چشم‌هاش از زیر عینک کائوچویی پیداست.»
شخصیت‌ها در داستان حرکت جدی ندارند، با وابستگی و نوعی ترس درونی همراهند که بیان نمی‌کنند اما این ترس‌ها در واکنش‌های متقابل بروز داده می‌شود برای مثال کیومرث در انتخاب نام دخترش هم نمی‌تواند مقابل مامان وزیره ایستادگی کند. او ترجیح می‌دهد در خاطراتش ثبت کند تا اینکه بخواهد اعتراضی داشته باشد، زیرا هیچ‌کدام از افراد قدرت مقابله و ایستادگی با وزیره را ندارند.

سلطه‌گری میان انسان‌ها از زمان‌های دور وجود داشته‌، به همان نسبت تسلیم‌پذیری و مطابق خواسته‌های دیگران رفتار کردن نیز از گذشته‌های دور مورد توجه بوده ‌است. در بیشتر موارد بین افراد سلطه‌گر و تسلیم‌پذیر اختلاف و دعوا صورت می‌گیرد. اما ما شاهد هیچ‌گونه سرپیچی از این سلطه‌گری وزیره با دیگران نیستیم. هیچ‌کس به طور جدی و علنی با اقتدار وزیره نمی‌جنگد. حتی بعد از مرگش نیز «اطلس» با اداره هتل و دوری از هما و دیگران می‌خواهد اقتدار او را حفظ کند. اما خواننده هیچ‌گونه عشق و مهربانی از اطلس به وزیره دریافت نمی‌کند، اطلس در دنیای تنهایی‌اش با باقی‌مانده فخر و قدرت مامان وزیره با نگرانی به اداره هتل می‌پردازد. مانند فردی که حرکتش برای زندگی در اجبار است.

فروم، روانشناس عقیده دارد: «اقتدار به معنی داشتن ثروت و صلاحیت بدنی نیست بلکه به معنی دلالت به نوعی از روابط بین مردم است که یکی بالادست دیگری است و همچنین اقتدار را در دو نوع متفاوت مطرح می‌کند؛ 1- اقتدار غیرمنطقی و بازدارنده مانند روابط زورگویی بین برده و مالک می‌توان اشاره کرد و2- اقتدار منطقی که به عنوان مثال می‌توان به رابطه مدیر یا معلم با شاگرد توجه کرد. این دو اقتدار از نظر معنوی نیز متفاوت هستند در اولی هیچ عشق و دوستی یا قدردانی مشاهده نمی‌کنیم ولی در دومی عشق و تحسین غالب است.»

در هر حال کسی که دنبال این قدرت‌گرایی و سلطه‌گری است می‌خواهد دیگران را مطیع خود سازد. همان طور که وزیره می‌خواهد همه، او و خاندانش را متفاوت ببینند. این تسلط و برتری او تا حدی قوی بوده که فامیلی خود را برای شوهرش انتخاب می‌کند. بروز احساسات را خلاف عرف خاندانش تصور کرده و می‌کوشد اطلس را آن‌طور که می‌خواهد تربیت کند. «سر مرگ کیومرث، وزیره گفته ‌بود؛ «سودابه، آدم نباید خودشو دشمن شاد کنه. آدم حسابی که جلوی مردم خودشو نمی‌زنه و صدا بلند نمی‌کنه» ص11»
«مامان وزیره هیچ‌وقت گریه نکرد؛ نه برای مرگ کیومرث نه برای مرگ آقاجون... اهل گریه نبود. به اطلس می‌گفت: «مثل همه زنا نباشی که برای هر چی عر می‌زنن.»»

اطلس آنچنان تحت تاثیر قدرت وزیره است که بعد از مرگ او به هتل نقل مکان می‌کند تا اوضاع را به تنهایی اداره کند. او می‌ترسد تا عمارت نایبیه یا همان هتل نایبی از بین برود. اطلسی که اطلاع درستی از مادر و پدرش و اتفاقات گذشته ندارد همه زندگی‌اش را حفظ نایبیه می‌داند. این نکته جدا از ترس نشان‌دهنده تسلیم‌پذیری اطلس هم است. تسلیمی که توسط سلطه وزیره صورت گرفته. به نظر می‌رسد، این اقتدار وزیره از نوع غیرمنطقی و بازدارنده است که اطلس هنوز شب ادراری دارد، اهل معاشرت و دوستی هم نیست، از همه فاصله می‌گیرد و حرف‌های وزیره در سرش می‌چرخند تا اقتدار وزیره در نبودش هم حفظ شود.
«نایب فقط پدربزرگ مامان وزیره نبود؛ نایب؛ پدر، مادر، دوست و همه‌کس اطلس هم بود. مامان وزیره تنها کسی بود که ژن نایب را توی خونش داشت و حالا اطلس باید این عمارت را مثل نایب بسازد. » ص29

به عقیده آدلر «همه افراد می‌خواهند بر موقعیت‌های خاصی تسلط یابند و موقعیت‌های دیگر را مهار کنند. اما شخصیت‌های بیمار اغلب به فکر تسلط یافتن بر دیگران هستند. کنترل داشتن بر دیگران احساس امنیت، وضعیت برتر و ایمان اغراق‌آمیز به احساس ارزشمندی به بارمی‌آورد.»

دو پسر وزیره نیز از سلطه او دور نبودند. بی‌توجه به آنها برای‌شان در زندگی تصمیم گرفته تا جایی که زندگی کیومرث را به نابودی می‌کشاند و زندگی کوروش هم فقط وجود دارد اما با ایمیل‌ها و نوشتن دردهای هما خواننده متوجه فنا شدن زندگی آنها نیز می‌شود. شخصیت وزیره ردپایی از تسلط و اجبارهای پدربزرگش بوده که در حفظ قدرت آن با تمام توان کوشیده است.

در نهایت به نظر می‌رسد اوج داستان در صفحات پایانی گنجانده شده است. درست در لحظات نزدیک به تحویل سال مردم دور عمارت جمع شده‌اند، تحولی عظیم رخ داده است. عمارت فرو ریخته است، زمانی که سال جدید می‌شود یا زمانی که اطلس برخلاف اخلاق نایبی رفتار می‌کند؟ او برای نخستین‌بار در زندگی‌اش به خرید هفت‌سین می‌رود و در هتل میز هفت‌سین را می‌چینند. میرزا در این اتفاق می‌میرد در حقیقت آخرین فرد حمایتگر نایبی نیز با خرابی هتل از دنیا می‌رود. این صحنه‌های پایانی به همراه التهاب پیدا شدن اطلس خواننده را به صحنه اول داستان یعنی مرگ وزیره نایبی می‌برد تا انطباق نام داستان یعنی «زمان زوال» را گوشزد کند. در واقع مرگ وزیره در ابتدا و خرابی هتل در انتها، می‌خواهد دنیای ناپایداری را که وزیره برای خود و مخصوصا اطلس ساخته بود نشان دهد، خون و تلی از خاک.

نکته قابل توجه شمع‌های دور تابوت وزیره هستند که هر کدام را روشن می‌کردند آن یکی خاموش می‌شد. تقابل بین روشنی و خاموشی با زنده بودن و مرگ در ارتباط است. اگرچه این اتفاق در صحنه آغازین است اما پیامدش در انتها نشان داده می‌شود. کسانی روشن و زنده می‌مانند که مخالف این قدرت و برتری ساختگی هستند. زری، کیا، سعید که هر کدام جداگانه برای کمک به اطلس در هتل بودند؛ همگی زنده‌اند. اطلس هم با زنده ماندنش نشان داد که از زیر سلطه نایبیه بیرون آمده است. او به وسیله کیا از زیر نرده‌های لق هتل نجات داده می‌شود و چشم باز می‌کند، نشانه اینکه چشم‌ها باز می‌شوند، یعنی جویای چیزی هستند. کیا با آمدنش در مدت زمان کوتاهی پس از مرگ وزیره و افشای چند جمله از ظلم گذشته نایبی بزرگ او را تشویق به زندگی برای خودش کرد، نه یک اسم ساختگی. اطلس نیازمند یک حمایت بود تا تصمیم بگیرد، در واقع او نمی‌خواست کس یا کسان دیگری مثل هما و سودابه و زری برایش راه انتخاب کنند، تنها نیاز او حمایت برای زندگی کردن بود تا در زمان نابودی هم زنده بماند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...