دو دست‌خط متفاوت دارم... بیشتر از آنکه بنویسم خط می‌زنم... به عنوان یه اصل و قانون صبح‌هایم را حرام می‌کنم، به همین دلیل بعدازظهرها می‌نشینم پای نوشتن... تجربه زندگی روزمره بر آنچه می‌نویسی تاثیر می‌‌گذارد، اما اینکه لحظه نوشتن کجا هستی خیلی تاثیر ندارد.

ایتالو کالوینو نویسنده‌ای وسواسی بود که برای نوشتن هر اثرش زمان بسیار زیادی صرف می‌کرد.

به گزارش خبرآنلاین، کالوینو در گفت‌وگویی که پاییز سال 1992 با مجله معتبر «پاریس ریویو» انجام داد، شیوه‌های خود در نوشتن را چنین بیان کرد:

با خودکار می‌نویسم و خیلی خیلی اصلاح می‌کنم. باید بگویم بیشتر از آنکه بنویسم خط می‌زنم. وقت صحبت کردن برای یافتن واژه در ذهنم به شکار می‌روم، هنگام نوشتن هم همین مشکل را دارم. کلمات بسیاری اضافه و مدام ابرو باز می‌کنم، آنقدر ریز می‌نویسم که گاهی خودم هم نمی‌توانم دست‌خط خودم را بخوانم. به همین دلیل از ذره‌بین استفاده می‌کنم تا ببینم چه نوشته‌ام.

دو دست‌خط متفاوت دارم. یکی درشت است با حروف بزرگ و با فاصله، موقع نسخه‌برداری یا زمانیکه از آنچه نوشته‌ام اطمینان دارم این دست‌خط را به کار می‌برم. دست‌خط دیگر رابطه مستقیمی با ذهن نامطمئنم دارد و بسیار ریز است و حروف اندازه نقطه هستند. کشف و درک چنین دست‌خطی برای خودم هم دشوار است.

صفحه‌های دستنویس من همیشه مملو از خط‌خوردگی و تصحیح هستند. یک وقتی چندین نسخه دستنویس می‌نوشتم. حالا پس از نوشتن نسخه اول، که با دست آن را نوشته‌ام و خرچنگ قورباغه است، تایپ کردن را آغاز و آنچه نوشته‌ام را کشف می‌کنم.

ایتالو کالوینو نوشتن

وقت بازخوانی نسخه تایپی متنی کاملا متفاوت را کشف می‌کنم که آن را هم بازبینی می‌کنم. بعد باز هم اصلاح می‌کنم. در هر صفحه ابتدا سعی می‌کنم با ماشین تحریر اصلاحاتم را وارد کنم، بعد اصلاحات دیگر را با دست انجام می‌دهم. بعضی وقت‌ها صفحه چنان ناخوانا می‌شود که دوباره آن را تایپ می‌کنم. به نویسنده‌هایی که بدون اصلاح کارشان پیش می‌رود حسودی می‌کنم.

فرضم بر این است که هر روز بنویسم، اما صبح که از خواب بیدار می‌شوم هر بهانه‌ای می‌آورم که از نوشتن فرار کنم: باید بیرون بروم، خرید کنم و روزنامه بخرم. به عنوان یه اصل و قانون صبح‌هایم را حرام می‌کنم، به همین دلیل بعدازظهرها می‌نشینم پای نوشتن. من نویسنده روزانه هستم، اما چون صبح را حرام می‌کنم به نویسنده عصرانه بدل می‌شوم. شب‌ها هم می‌توانم بنویسم، اما وقتی این کار را می‌کنم دیگر خوابم نمی‌برد به همین دلیل این کار را نمی‌کنم.

همیشه چند پروژه دارم. فهرستی از بیست کتاب دارم که می‌خواهم آنها را بنویسم، اما زمانی می‌رسد که می‌گویم می‌خواهم این کتاب را بنویسم. فقط گاهی رمان‌نویس هستم. اغلب کتاب‌های من از کنار هم قرار گرفتن چند متن کوتاه، داستان کوتاه و غیره درست شده‌اند، کتاب‌هایی هستند که ساختاری کلی دارند اما شامل متن‌های متفاوتی هستند.

برای من طراحی یک کتاب بر محور یک ایده مسئله مهمی است. مدت زمان زیادی را صرف طراحی یک کتاب می‌کنم، طرح داستان را تیتروار می‌نویسم که البته سودی برایم ندارد. آن‌ها را دور می‌ریزم. چیزی که کتاب را شکل می‌دهد خود نوشته است، چیزی است که روی صفحه کاغذ نقش بسته.

در شروع کار بسیار کند هستم. اگر ایده‌ای برای رمان داشته باشم هر بهانه قانع‌کننده‌ای می‌آوردم تا آن را ننویسم. اگر کتابی شامل چند داستان و متن کوتاه بنویسم هر کدام از آن‌ها نقطه آغاز خود را دارد. حتی در شروع مقاله هم بسیار کند هستم. حتی اگر مقاله‌ای برای یک روزنامه باشد همین مشکل شروع کار را دارم. وقتی شروع کردم دیگر سریع هستم. به عبارت دیگر من سریع می‌نویسم، اما فاصله بزرگی بین نوشتنم است. مثل حکایت آن هنرمند بزرگ چینی است؛ امپراتور از او خواست تا خرچنگی برایش بکشد. هنرمند جواب داد 10 سال زمان، خانه‌ای بزرگ و 20 نوکر نیاز دارد. 10 سال گذشت و امپراتور سراغ نقاشی خرچنگ را گرفت. نقاش گفت دو سال دیگر وقت لازم دارد. بعد گفت یک هفته وقت لازم دارد. بالاخره هم مداد را برداشت و با یک حرکت در یک لحظه خرچنگ را کشید.

همیشه با ایده‌ای کوچک، با یک تصویر شروع و آن را بزرگ می‌کنم. درست است که در 10 سال گذشته معماری آثارم نقش بسیار مهمی داشتند، شاید نقش خیلی مهمی. اما فقط وقتی حس می‌کنم به معماری محکم رسیده‌ام که می‌تواند روی پای خودش بایستد مطمئن می‌شوم اثرم به پایان رسیده. مثلا وقتی نوشتن «شهرهای نامرئی» را شروع کردم تصور محوی از چارچوب و معماری داستان داشتم. اما بعد کم‌کم معماری داستان چنان مهم شد که جور تمام کتاب را کشید. معماری داستان به طرح کتابی تبدیل شد که اصلا طرح داستانی نداشت. درمورد «قصر سرنوشت‌های گره‌خورده» هم می‌توانیم همین را بگوییم؛ معماری کتاب خود کتاب است.

اما بعدا چنان به وسواس معماری دچار شدم که عقلم داشت می‌پرید. مثلا درمورد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» می‌توان گفت این اثر بدون ساختاری بسیار دقیق و پرداخت‌شده اصلا شکل نمی‌گرفت.

به نظرم در این امر موفق شده‌ام، این مسئله احساس لذت خاصی به من می‌دهد. البته این چیزها نباید برای خواننده مهم باشد. مسئله مهم لذت بردن از کتاب‌های من است، بدون درنظر گرفتن کار من هنگام نوشتن.

تجربه زندگی روزمره بر آنچه می‌نویسی تاثیر می‌‌گذارد، اما اینکه لحظه نوشتن کجا هستی خیلی تاثیر ندارد. مثلا در حال حاضر کتابی می‌نویسم که داستانش با خانه‌ام در توسکانی رابطه دارد اما اگر وسط نوشتن به جایی دیگر بروم نوشته‌ام تغییر نمی‌کند.

 

تبدیل یک نظام مردمسالار به نظام استبدادی محصول یک تعامل دوسویه میان یک فردِ حاکم و یک جامعه است... او انتقاد را به معنی دشمنی با اهداف و ایده‌ها تلقی می‌کند... رسالت نجات جهان از بندگی ظالمان... «دشمن»؛ یگانه مقصر عدم کامیابی ها است... بازار رمالانِ غیب گو گرم می‌شود... خود را به‌جای ایده و نظام می گذارد. و در واقع منظور او از ایده، خود اوست که با نظام یکی شده‌است. ...
او به پاپ سینمای پاپ شهرت یافته... چگونه صد فیلم در هالیوود ساختم و هرگز پشیزی از دست ندادم... یکی از موارد درخشان کارنامه‌ او ساختن هشت فیلم بر اساس قصه‌های ادگار آلن پو است... فیلم‌سازی مستقل در هالیوود یعنی ساختن فیلم‌های کوچک، کم‌هزینه و سریع... احساسم این بود که به عنوان یک صنعت‌گر کار می‌کنم و اگر از خلال صنعت‌گریِ تمام‌عیار، امری متعالی پدید می‌آمد و بارقه‌ای از هنر ظاهر می‌شد، جای خوشحالی بود ...
ملال، جوهره و ماده اصیل حیات است... ملال‌انگیزترین وضعیت حیاتی بشر، اندیشیدن در تنهایی ست... نوعی میل به وضعیت «نیستی» و مرگ در راستای پایان بخشیدن به شرایط کنونی و ایجاد وضعیت حیات‌مند دیگری است... برای رهایی از ملال زندگی اجتماعی و آسیب‌های ناشی از آن ناگزیرند، فاصله‌ای مناسب از اجتماع و «همدیگر» داشته باشند که بتوانند تا اندازه‌ای از رنج‌های حاصل از «با هم بودن» در امان باشند... وضعیت جوجه‌تیغی‌! ...
من خیلی چیزها را ندیده‌ام، نمی‌دانم در زندان‌های کره‌شمالی چه خبر است؟... استادیوم جایی است که می‌توان دمای جامعه را آنجا سنجید. اگر بعد بازی شیشه می‌شکنند یعنی جامعه آمادگی شیشه شکستن دارد... در ساحت دین‌داری مدرن انسان ترک را به انسان ایرانی نزدیک می‌بینم... آمریکا برای بقا به عنوان ابرقدرت نیاز به وجود کشورهایی مانند کره شمالی و ایران دارد ...
کیست که ماریای راهبه با زخمی باز در سینه، تهمینه؛ مارکسیستِ بکارت ‌از دست‌ داده یا پدر خاچیک رمان‌خوان شک‌زده را از یاد ببرد؟... ناصر سوخته: باستان‌‌شناس و عاشق، مسعود سوخته: رزمنده و نیروی تحت‌الامر مهندس چمران، منصور سوخته: عکاس وقایع انقلاب، محمود سوخته: مارکسیست عاشق و طاهر: کودک و معصوم... قصه نسلی که سوخته، پسران ناکام در عشق و زندگی، جوانان در خون‌‌ شده وطن ...