سکوتِ مرگ | شرق


«تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» [Everything I never told you] رمانی است ساده اما به‌غایت سهمگین که درباره چالش‌هایی که فراروی زندگی انسان معاصر است. در روایت تودرتوی این کتاب رازهایی هست که نمی‌توان از کنار آنها به‌راحتی گذشت. سلست آن جی [Celeste Ng] نویسنده کتاب، چینی- آمریکایی است و به‌خاطر همین کتاب در سال 2014 جایزه کتاب سال آمازون را از آنِ خود کرده است. رمانی که در رأس فهرست صد کتاب برتر سایت «گودریدرز» نیز جای گرفت. از سلست آن‌جی، این اولین کتابی است که در ایران ترجمه می‌شود.

تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» [Everything I never told you]سلست آن جی [Celeste Ng]

رمان با این سطر تکان‌دهنده آغاز می‌شود: «لیدیا مرده؛ اما هنوز کسی نمی‌داند». سلست آن جی، با آوردن این جمله کوتاه، نه‌تنها در همان ابتدای کار، اوج بُهت مخاطب را هدف قرار می‌دهد، بلکه همه هستی و چیستی این روایت هولناک را بر عهده همین یک جمله می‌گذارد. طوری که انگار این جمله، شاهین ترازوی این رمان است و تمامی اتفاق‌ها و رویدادهای این رمان در پس‌زمینه همین یک جمله کوتاه قرار می‌گیرند. «منشی می‌گوید؛ خانم لی؟ دخترتان زنگ اول سر کلاس نبوده، تماس گرفتید غیبتش را موجه کنید؟ ماریلین، مادر لیدیا بدون اینکه جوابی بدهد تلفن را قطع می‌کند. برگه شماره تلفن را سرجایش برمی‌گرداند. رطوبت دستش باعث پخش‌شدن جوهر می‌شود و شماره‌ها را ناخوانا می‌کند؛ انگار در معرض بادی تند قرار گرفته یا زیر آب فرو رفته باشد».

«تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» روایت روزگار غمگین دختر نوجوانی است که از آغاز تولد، خود را قربانی محیط زندگی خود می‌بیند. خانواده‌ای که کانون خود را فدای پیرامون کرده است. تک‌تک اعضای این خانواده از شنیدن واقعی یکدیگر غافل هستند و زمانی به خودشان می‌آیند که دیگر دیر شده است و اتفاقی که نباید، افتاده است. پدر و مادر این خانواده بیشترین سهم را در انهدام تدریجی آن دارند. در حالی‌که خود آنها حتی بعد از روبه‌رو‌شدن با واقعیت طوری وانمود می‌کنند که انگار مسئولیتی بر عهده آنها نیست. رفتار دو شخصیت دیگر این داستان یعنی هانا و نات؛ خواهر و برادر لیدیا نیز در ادامه شخصیت پدر و مادر لیدیا هستند. ولی هر‌ یک بی‌آنکه متوجه نقش و جایگاه خود باشند، در مرگ لیدیا سهیم هستند و شاید خودشان نیز از قربانیان آینده این خانواده در حال افول.

«نات لیدیا را توی مدرسه دیده بود. اینکه چطور توی کافه‌تریا ساکت می‌نشیند، در حالی‌که بقیه مدام حرف می‌زنند. دیده که بعد از مدرسه لیدیا تنهایی به‌سمت اتوبوس می‌آید و ساکت کنارش می‌نشیند. یک‌بار بعد از اینکه خواهرش تلفن را برداشته بود او همچنان گوشی را در دستش نگه داشته بود، اما هیچ صدایی نبود جز صدای عادی خواهرش که تکالیفش را تکرار می‌کرد در حالی‌که در تلفن فقط سکوت محض بود. فردای آن روز هم وقتی لیدیا روی هره پنجره قوز کرده و گوشی را به گوشش چسبانده بود، نات گوشی آشپزخانه را برداشته بود و فقط صدای آرام بوق تلفن را شنیده بود. لیدیا هیچ‌وقت دوست واقعی نداشت. اما پدر و مادرش هرگز این را نفهمیده‌اند». پدر و مادر لیدیا متعلق به دو فرهنگ متفاوت هستند. مادر آمریکایی و پدر چینی‌. آنها سه فرزند دارند که لیدیا بزرگ‌ترین آنهاست. این خانواده در جامعه آمریکای ده‌های شصت و هفتاد که اوج دوران تفاوت‌های فرهنگی- نژادی در آمریکاست زندگی می‌کنند و همین موضوع باعث می‌شود تا آنها در واکنش‌های خود نسبت به حقوق فردی و اجتماعی‌شان بیشتر به انزوا کشیده شوند و در‌حقیقت نتوانند با محیطی که در آن زندگی می‌کنند ارتباط برقرار کنند. اولین آسیب‌ چنین بحران‌هایی را فرزندان بسیار زودتر از والدین دریافت می‌کنند. و لیدیا یکی از این افرادی است که پیش از تجربه بزرگ‌سالی، بی‌رحمانه هزینه این خلأ را می‌پردازد.

این کتاب در‌حقیقت بیانگر عدم درک خواسته‌ها و آرزوهایی است که موجب می‌شود اعضای یک خانواده از هم فاصله بگیرد. معصومیت شخصیت لیدیا در این رمان به‌گونه‌ای است که مخاطب را به همذات‌پنداری با او وادار می‌کند. تا جایی‌که حتا وقتی او بارها و بارها دروغ می‌گوید؛ اینکه دوستان زیادی دارد در حالی‌که ندارد، اینکه در مدرسه بسیار فعال و شاد است در حالی‌که اصلاً این‌طور نیست و همیشه در یک گوشه تنهاست و موارد دیگر، مخاطب هرگز به خودش اجازه نمی‌دهد در مورد او قضاوت بدی داشته باشد. یعنی با اینکه لیدیا زندگی خود را وارونه جلوه می‌دهد اما انگار مخاطب با خودش می‌گوید؛ اگر من هم در چنین شرایطی بودم شاید همان کاری را می‌کردم که لیدیا کرد. هرچند، واکنشی که لیدیا در برابر چنین زندگی از خود نشان می‌دهد بسیار تلخ‌تر از کنشی بود که او را به سمت چنین تصمیمی ترغیب کرد. «جیمیز، پدر لیدیا تکرار می‌کند؛ البته که نه، لیدیا بلد نبود شنا کند. فقط پس از به زبان‌‌آوردن این حرف‌هاست که متوجه می‌شود پلیس برای چه به او زنگ زده. وقتی دارد حرف می‌زند، خون در رگ‌های سایر اعضای خانواده منجمد می‌شود؛ انگار آنها دقیقا می‌دانند پلیس چه پیدا کرده است».

رمان در عین‌حال‌ که یک روایت خطی دارد اما از نوعی گسست نیز حمایت می‌کند. فضاها و موقعیت‌ها از لحاظ زمانی و مکانی، دائم در یک حالت رفت‌و‌برگشت به‌سر می‌برند. انگار نویسنده ابتدا روی یک بوم بزرگ نقطه‌ای کوچک گذاشته است و سپس شروع کرده به کشیدن دایره‌های بی‌شمار در پیرامون این نقطه. کتاب، همچنان که فصل‌به‌فصل پرده از تصاویر در مه فرو‌رفته این خانواده برمی‌دارد، (رازهایی که ریشه در بحران‌های تحمیلی ناشی از در اقلیت زندگی‌کردن این خانواده دارد) در عین‌حال به انسجام ذهنی مخاطب نیز توجه دارد. چراکه در این رمان، سلست آن‌جی با لایه‌لایه‌کردن داستان خود علاوه بر اینکه دارد روح پست‌مدرنیسم حاکم بر روایت خود را در قصه حفظ می‌کند، قصد دارد با توجه به میزان وهم بالقوه در خود داستان، از پرتاب‌های ذهنی مخاطب نیز استفاده کند و بر هرچه مه‌آلودبودن این داستان بیفزاید. «لیدیا در تابستان توی دریاچه غرق شد. ماریلین در تابستان غیبش زد؛ همه‌شان سعی داشتند آن را فراموش کنند. درباره‌اش حرف نمی‌زدند؛ هیچ‌گاه اشاره‌ای به آن نمی‌کردند. اما همانند بویی بد برای همیشه ماندگار شد. چنان عمق وجودشان را فراگرفته بود که امکان نداشت هرگز محو شود». این رمان داستان عشق‌ها و آرزوهایی است که هرگز بر زبان آورده نمی‌شوند و تنها پس از مرگ است که بازماندگان آن را از میان یادگاری‌ها و خاطرات درمی‌یابند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...