همه انسان‌ها درباره غذایی که می‌خورند، نگرانی‌هایی دارند، نگرانی‌ای که پُل روزین؛ روانشناس آمریکایی آن‌را «مسأله پیچیده انسان همه‌چیزخوار» می‌نامد.

هاروی لونشتاین [Harvey Levenstein]؛ نویسنده آمریکایی در کتاب «چگونه از غذا خوردن نترسیم» [Fear of food : a history of why we worry about what we eat]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، چه باید خورد و چه باید نوشید؟ آیا تخم‌مرغ پروتئینی کامل است یا بمبی از کلسترول؟ آیا سموم آفت‌کش، افزودنی‌های شیمیایی یا غذاهای فراوری شده به سلامتی ما آسیب می‌رسانند؟ هاروی لونشتاین [Harvey Levenstein]؛ نویسنده آمریکایی در کتاب «چگونه از غذا خوردن نترسیم» [Fear of food : a history of why we worry about what we eat] توصیه‌‌ای ارزشمند برای ما دارد: دست از نگرانی بردارید! او می‌گوید که افراد ذی‌نفعی این ترس‌ها را به‌وجود آورده و از آن‌ها بهره‌برداری کرده‌ و موجب شده‌اند عده زیادی هنگام غذا خوردن به‌جای لذت بردن بترسند. به‌نظر او، شرکت‌های بزرگ به انواع ترس‌ها دامن می‌زنند و همزمان محصولات مختلفی برای غلبه بر این ترس‌ها تولید و روانه بازار می‌کنند. این کتاب خواننده را از این‌گونه ترس‌ها می‌رهاند تا از خوردن غذاهای سالم و خوشمزه لذت ببرد.

لونشتاین در کتابش ابتدا به‌طور مفصل به موضوع «میکروب‌هراسی» می‌پردازد و در ادامه موضوعاتی همچون «شیر: باارزش‌ترین و خطرناک‌ترین غذا»، «مسمومیت خودبه‌خودی و ناخشنودی‌های ناشی از آن»، «باکتری و گوشت گوساله»، «لوکرتیسا بورجا در آشپزخانه؟»، «جنون ویتامین‌خواهی و معایب آن»، «گرسنگی پنهان در کمین کشور است»، «غذاهای طبیعی در شانگری لا»، «چربی‌هراسی» و «ایجاد اختلال در تغذیه ملی» را مورد بررسی قرار می‌دهد.

لوکرتیسا بورجا در آشپزخانه؟
لوکرتیسا بورجا؛ یک دوشس کاتولیک ایتالیایی در سده پانزدهم میلادی بود که دشمنانش را با زهر می‌کشت. در کتاب حاضر به شیوه‌ای طنزگونه، سم‌های مربوط به مواد غذایی، به این نام خوانده شده‌اند. در سطرهایی از بخش پنجم کتاب در توضیح این مطلب می‌خوانیم: «در فرهنگ واژه‌های مربوط به غذا، واژه‌ای ترسناک‌تر از «سم» پیدا نمی‌شود. آن‌طور که من پی برده‌ام، اجداد همه‌چیزخوار و شکارچی ما، مدام نسبت به غذاهای سمی هوشیار بودند. انقلاب کشاورزی به انسان‌ها اجازه داد آن دسته از مواد غذایی را پرورش دهند که می‌دانستند بی‌خطرند، ولی وقتی اقتصاد بازار با کشاورزی همراه شد، نگرانی‌های تازه‌ای ایجاد کرد: دلال‌ها و واسطه‌های بی‌وجدان فرصت یافتند برای افزایش سود خود با استفاده از مواد خطرناک غذاها را دستکاری کنند.

روش‌های نوین تولید، نگهداری و حمل و نقل غذا که در قرن نوزدهم به‌وجود آمدند و افزایش فاصله بین کسی که غذا را تولید و کسی که آن را مصرف می‌کرد، به میزان این ترس‌ها افزودند. رشد چشمگیر شهرها در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، این فاصله را به یک شکاف بزرگ تبدیل کرد. بیشتر اوقات برای این دستکاری‌ها از حقه‌هایی استفاده می‌شد که کشنده نبودند؛ مثلا برای سفید کردن شیر و نان از گچ استفاده می‌کردند. اما با توسعه مواد نگهدارنده جدید در اواخر قرن نوزدهم، این وحشت بیشتر شد که مواد نگهدارنده فقط فساد مواد غذایی خراب‌شده و احتمالا مسموم را نمی‌پوشاندند، بلکه خودشان نیز سمی بودند...»

چربی‌هراسی آمریکایی!
«اگر چربی‌های موجود در غذاها و جریان خون‌مان را با نام علمی‌شان «لیپید» می‌نامیدیم و از به‌کار بردن واژه ناخوشایند «چربی» که دلالت ضمنی بر چاقی دارد، پرهیز می‌کردیم، آیا می‌توانستیم از شدت ترس از چربی، تا حد زیادی بکاهیم؟ شاید بله، شاید هم نه. در نگاهی به گذشته، می‌بینیم موج چربی‌هراسی یا همان ترس از چربی غذاها، قدرتمندتر از آن است که بتوان به آن چیره شد. همچون بسیاری از ترس‌های دیگر، وحشت از چربی، ریشه در هشدار برای شیوع قابل‌انتظار یک بیماری داشت؛ در اینجا بیماری عروق کرونر قلب. در کمال شگفتی، بیماری‌های قلبی یکی از نتایج جنبی افزایش طول عمر مردم آمریکا طی نیمه نخست قرن بیستم بود. دلیل اصلی این موضوع کاهش شدید مرگ ناشی از بیماری‌های عفونی به‌ویژه در میان نوزادان و جوانان بود.

نتیجه این شد که نسبت افرادی که بر اثر بیماری‌های مزمن در آمریکا فوت می‌کردند افزایش یافت، بیماری‌های مزمنی مانند بیماری‌های قلبی، سرطان و سکته که مردم را در سنین بالاتر از پا درمی‌‌آوردند. پس از آن، در دهه 1940، طبقه‌بندی علل مرگ در گواهی فوت، باعث افزایش چشمگیر مرگ‌ومیرهای ناشی از بیماری‌های قلبی شد. در نتیجه، با پایان یافتن این دهه، متخصصان حوزه پزشکی بر میزان هشدارهای‌شان در مورد شیوع بیماری‌های قلبی افزودند. تا سال 1960 بسیاری از آنان فکر می‌کردند، مقصر اصلی ایجاد بیماری‌های قلبی تشخیص داده شده است: چربی موجود در رژیم غذایی.»

نخستین چاپ کتاب «چگونه از غذا خوردن نترسیم» با ترجمه غزاله خطیبی در 328 صفحه با شمارگان یک‌هزار نسخه به بهای 55 هزار تومان از سوی نشر هنوز راهی بازار نشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...