کردار اهل صومعه ام کرد می‌پرست
وین دود بین که نامه من شد سیاه از او

سال‌هاست که در خانه‌های ایرانی، گفت‌وگو درباره دین دشوارتر از همیشه شده است. بسیاری از پدران و مادران، نه از بی‌اعتقادی فرزندان خویش، که از ناتوانی خود در سخن گفتن با آنان درباره دین رنج می‌برند. نوجوان امروز در جهانی زندگی می‌کند که هزاران صدا و روایت و پرسش، شب و روز بر گوش او می‌بارد. او کمتر از نسل‌های پیشین فرمان می‌پذیرد و بیشتر دلیل می‌طلبد؛ کمتر تقلید می‌کند و بیشتر می‌پرسد.

دین عقلی و اقلی عبدالکریم سروش

در چنین روزگاری، آنچه جوانان را از دین می‌رماند، غالباً پرسشگری آنان نیست؛ بلکه پاسخ‌های نارسا و گاه تصویرهایی است که از دین عرضه شده است. دینی که بیش از آنکه زبان محبت داشته باشد، زبان تهدید دارد؛ بیش از آنکه دعوت کند، حکم می‌راند؛ و بیش از آنکه با عقل سخن بگوید، اطاعت می‌طلبد.

بسیاری از جوانان امروز، نه از خدا گریخته‌اند و نه از حقیقت؛ بلکه از تصویری از دین گریخته‌اند که در آن، خطاهای زمینی به نام آسمان نوشته شده است. همان نکته‌ای که حافظ قرن‌ها پیش با زبان شعر بیان کرد:

چنان بزد ره اسلام غمزه ی ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

گویی گاه یک رفتار نادرستِ دین‌داران، بیش از صدها استدلال نظری، نسل جوان را از دین دور می‌کند. در چنین فضایی، انتشار کتابی چون «دین عقلی و اقلی» را باید رخدادی مبارک دانست. کتابی که از عنوانش نیز پیداست می‌خواهد میان دینداری و عقلانیت آشتی برقرار کند؛ نه با ادعای ساختن دینی تازه، بلکه با بازگشت به این حقیقت ساده که ایمانِ انسانی، در جهانی سرشار از عدم قطعیت، همواره با درجه‌ای از ظن، فهم، تفسیر و انتخاب همراه است.

اگر نسل‌های گذشته، دین را بیشتر به ارث می‌بردند، نسل امروز می‌خواهد آن را بفهمد. و فهم، با پرسش آغاز می‌شود.

گمان می‌رود نویسنده و مشاور مجرب و متخصص تربیتی ایشان در این اثر، با توجه به تجربه‌های فکری و تربیتی خویش، کوشیده باشند پرسش‌های بنیادی نوجوانان را جدی بگیرند: چرا اصلاً باید دیندار بود؟ خدا چیست و چگونه می‌توان درباره او اندیشید؟ پیامبران چه آورده‌اند؟ اخلاق چه نسبتی با دین دارد؟ آیا می‌توان انسانی اخلاقی بود و در عین حال در برخی باورهای دینی تردید داشت؟ فقه چه جایگاهی در زندگی جدید دارد؟ تشیع چگونه پدید آمده است؟ سنت‌های دینی چه اندازه تاریخی‌اند و چه اندازه فراتاریخی؟

این‌ها پرسش‌هایی نیستند که بتوان با چند شعار یا چند پاسخ حفظی از کنارشان گذشت. نوجوان امروز از سر کنجکاوی می‌پرسد و اگر پاسخ نیابد، از دیگران خواهد پرسید.

امتیاز چنین رویکردی آن است که دین را از قلمرو اجبار به قلمرو اقناع منتقل می‌کند. ایمان، هنگامی پایدار می‌شود که از دل فهم برخیزد، نه از ترس. آنچه با تهدید حاصل شود، با نخستین تردید فرو می‌ریزد؛ اما آنچه بر بنیاد فهم استوار شود، در تلاطم حوادث نیز باقی می‌ماند.

از سوی دیگر، حضور یک صاحب‌نظر تعلیم و تربیت در کنار یک متفکر دینی، نوید آن را می‌دهد که مخاطب کتاب تنها ذهن نباشد، بلکه روان و نیازهای تربیتی نوجوان نیز دیده شود. چه بسیار کتاب‌های دینی که برای عالمان نوشته شده‌اند و چه اندک کتاب‌هایی که برای جوانان نوشته شده باشند.

امروز بسیاری از خانواده‌ها با وضعیتی تازه روبه‌رو هستند: فرزندانی که می‌خواهند درباره خدا، پیامبر، معاد، اخلاق و شریعت گفت‌وگو کنند، نه آنکه صرفاً درباره آن‌ها موعظه بشنوند. آنان زبان گفت‌وگو را بهتر از زبان فرمان می‌فهمند.

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین خدمت کتاب‌هایی از این دست آن است که میان نسل‌ها پل می‌زنند. پدر و مادری که این کتاب را می‌خوانند، نه تنها با پاسخ‌هایی تازه آشنا می‌شوند، بلکه با پرسش‌های تازه فرزندان خود نیز آشناتر خواهند شد.

و در پایان، چه بسا پیام نانوشته چنین اثری همان باشد که حافظ در وصف پیرِ دردآشنا گفت:

پیر دردی‌کش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوشی خدایی دارد


دین، اگر قرار است در دل نسل جدید خانه کند، بیش از هر چیز به همین « خدای خوب عطابخش» و «خطاپوش» نیازمند است؛ خدای مربی نه خدای معذب. دینی که به جای ترساندن، بفهماند؛ به جای تحقیر کردن، کرامت ببخشد؛ و به جای بستن راه پرسش، شجاعت پرسیدن را بیاموزد.

اگر چنین باشد، «دین عقلی و اقلی» تنها یک کتاب نخواهد بود؛ بلکه می‌تواند آغازی برای گفت‌وگویی تازه میان دین و نسل جدید باشد؛ گفت‌وگویی که جامعه ما بیش از هر زمان دیگری به آن نیازمند است.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...