سفر به آبادی‌ها و کویر در جهان نقاش | اعتماد


منوچهر موغاری در کتاب «بافت‌های روستایی ایران»، مجموعه‌ای دل‌انگیز از طراحی‌هایش از زندگی و معماری روستایی به دست داده است، چیزی شبیه به بومی‌نویسی در ادبیات داستانی؛ نقاشی‌هایی همراه با جزییات اقلیمی، شورمندانه و زیبا که در مقدمه‌ هنرمند نیز درباره‌ وجوه شورانگیز، معنوی و عاطفی آنها مفصل سخن گفته شده است: «از سال 1367 در سفری طولانی به منطقه سیستان و بلوچستان و سپس به کرمان و ماهان و حضور در فضای عرفانی آرامگاه شاه نعمت‌الله ولی و طراحی از روستاهای آن با بادگیرها و نورگیرهای سنتی و بومی اصیل و بام‌های خشتی آن، به آنچه در درونم آماده شکوفا شدن بود، آگاه شدم. خداوند در حین طراحی کمکم می‌کرد و فرشتگان او مرا به سوی معابر و موضع‌های ارزشمند خانه‌های کاهگلی هدایت می‌کردند و زاویه‌های دید گشوده را در راستای کمپوزیسیون منطقی در اختیارم قرار می‌دادند. این احساسی بود که روح من آن را بدون کوچک‌ترین ذهنیت‌گرایی و خطای پندارگونه ادراک می‌کرد و عشق عمیق و بی‌توقع از دیدار بافت‌های روستایی را در پس‌زمینه‌ نگاه و فکر و آرزوهای من می‌پذیرفت. شب‌ها را زیر سقف یک کلبه ویرانه در زمین‌های اطراف آرامگاه شاه نعمت‌الله ولی و با نور مهتاب در پناه آسمان گرداگرد خود بامداد می‌کردم و پس از ورزش صبحگاهی در حمام روستا شستشو می‌کردم و سپس در کوچه پسکوچه‌های ماهان و در آغوش کلبه‌های کاهگلی آن به طراحی می‌پرداختم.»

 منوچهر موغاری در کتاب «بافت‌های روستایی ایران

و به این ترتیب است که پرسه در طراحی‌های این کتاب شریف به سفری صوفیانه و دلکش در دل روستاهای کویری، دشت‌ها و کشتزارها می‌ماند، زیستنی شورانگیز در خلسه‌ای عارفانه در جوار گنبد مخروطی بقعه‌ای و نگریستنی گذرا به کلون دری و معاشرتی قصه‌وار با مردمان روستا که این یکی بیش از هر چیز به این کتاب وجه و صبغه‌ای تاریخنگارانه بخشیده است تو گویی هنرمند با طراحی چهره‌هایی ساده و ناب و اصیل از میان مردمان روستا و ثبت تاریخ آن نقش بر کاغذ زدن، زندگی مردم را در تاریخ اجتماعی نقاشی کرده است. او خود درباره‌ این گوشه از کارش، وقتی که به روستاها سفر می‌کرده تا بافت اقلیمی‌شان را نقاشی کند، چنین نوشته است: «روستاییان در فضای دربرگیرنده‌ محیط روستا و به خاطر ارتباط تنگاتنگ با عوامل طبیعت در کشاورزی، از شخصیت اصیل و مصمم و در عین حال ساده و پاک و خالص انسانی برخوردارند که در قالب و سطوح و عناصر چهره‌های آنان، چه در نگاه و بینی و لب و چه در خطوط و نقش‌مایه‌های آن حضور یافته است. من به هر روستایی که وارد شدم، در کنار طراحی بافت‌های معماری بومی آن، در جست‌وجوی چهره‌هایی بودم که بتوانم خصوصیاتی که نام بردم در آنها بیابم و بر روی گستره‌ کار خود انتقال دهم.

با وجود اختلاف فراوان در شکل و ترکیب عناصر در این چهره‌ها، شخصیت بارز روستایی، آرامش فکر و یکرنگی در همه آنها مشترک است. در هنگام طراحی تلاش کردم که روستایی را به خاطر کارم خسته و معطل نکنم و به همین خاطر، در کوتاه‌ترین زمان ممکن، شایسته‌ترین خطوط و لک‌سایه‌ها و قالب‌های شخصیت ظاهری وی را به صفحه‌ کاغذ انتقال داده‌ام. من سرمایه بی‌نظیری از چهره‌ روستاییان را در طول سال‌ها سفر به روستاها فراهم کرده‌ام، که در این کتاب فقط تعداد انگشت‌شماری را به عنوان نمادی از خط و نقش و حس و شخصیت چهره‌ روستاییان ارائه نموده‌ام. این طرح‌ها برای یک طراح جست‌وجوگر می‌تواند سرفصل هدف پژوهشگرانه‌اش محسوب شود.» و باید براین گفتاراین تکمله را افزود که این طرح‌ها سرفصل هر پژوهش تاریخمندی می‌توانند باشند، هر پژوهشی معطوف به زندگی مردم، زارعان و عشایر و باشندگان کویر و فراتر از آن مخاطب شیفته‌ ادبیات داستانی را هم سرگشته و شیدای خود می‌کنند تو گویی این چهره‌ها را از این رو که بسیار هنرمندانه تصویر شده‌اند، در روایت‌های داستانی شورانگیزی دیده‌ای، خوانده‌ای، در کلیدر، تنگسیر، عزاداران بیل و این همه دقت و ظرافت و مهارت هنرمند را در این آثار بازنمایی می‌کند، هنرمندی که خود از کویر برخاسته و از این رو ردپای کویر در طراحی‌های این کتاب نیز برجسته است و موغاری آن را اساسا، انگیزه‌ دلدادگی‌اش به این پروژه‌ هنری می‌داند: «خود من زیربنای خاک بیابانی و کویری را در پیکرم دارا هستم.

موغار، یک روستای کم‌آب کویری بین اردستان و نطنز در منتهی‌الیه جنوب شرق استان اصفهان و هم‌مرز با بیابان‌های نایین و اردکان و یزد. شاید همین ذرات خاک کویری مرا بر آن داشت که به سراغ بافت‌های روستایی بروم. لحظاتی که کوران شن‌ریزه‌ها مانع از دیدن موضوع‌های موردنظر من در روستا برای طراحی بود هر ضربه مداد من برای نقش بخشیدن به بخشی از بافت روستایی با گردش خشک شن‌ریزه‌ها روی سطح کاغذ طراحی من توام می‌شد. سکوت، سلامت روح و شیر پاک و بی‌غش و نان کلفت، که بوی گندم آن مشام را سیراب می‌کند، غذای ظهر و شب ما بود. هنگامی که در تاریکی پس از غروب در کلبه کاهگلی میزبان روستایی‌مان دور چراغ گردسوز یا فانوس، مهربان و صمیمی می‌نشستیم و طراحی‌هایی را که در طول روز تهیه کرده بودیم بررسی می‌کردیم، آسمان بلند و مهتاب درخشان، سقف بیکرانی که اجازه نمی‌داد از آن چشم‌برداریم و بخوابیم، آنقدر که نفس را پاک می‌کرد، روح را می‌شکفت و اندیشه را غوطه‌ور می‌ساخت.»

افزون بر این روایات نغز و دلکش، البته موغاری از مخاطرات سفرهایش اغلب با اتوبوس، وانت یا جیپ و به روستاهای صعب‌العبور یا خطرناک - که بیم راهزن‌ها و تکاپوهای تروریستی نیز در آنها می‌رفته است - غفلت نمی‌کند تا به این ترتیب به هنرمند جوانی که دوست دارد هنرمندی جست‌وجوگر و ماجراجو باشد نشان بدهد که نیل به این هدف خالی از رنج و دشواری نخواهد بود؛ همچنین او در جایگاه یک معلم دلسوز از ضرورت‌های هنری در تعامل با بافت‌های روستایی نیز سخن گفته و کتابش را به یک کارگاه کوچک و ارزشمند هنری نیز بدل کرده است: «شناخت خاکستری‌های تیره و روشن در طراحی با مداد از بافت‌های روستایی از مهم‌ترین عوامل ایجاد ارتباط ذهنی با عناصر و کاربرد آنهاست. اینکه چگونه بدون رنگ‌آمیزی می‌توان احساس نوع و جنسیت عناصر، دیوارها، درها و پنجره‌های چوبی و سنگ و خاک و جاده‌ها و معبرهای کوچه‌های روستایی را در تسلط بیکران آسمان به ذهن بیننده انتقال داد، علاوه بر شناخت و مهارت، عشق به طبیعت و روستا را هم می‌طلبد.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...
من از یک تجربه در داستان‌نویسی به اینجا رسیدم... هنگامی که یک اثر ادبی به دور از بده‌بستان، حسابگری و چشمداشت مادی معرفی شود، می‌تواند فضای به هم ریخته‌ ادبیات را دلپذیرتر و به ارتقا و ارتفاع داستان‌نویسی کمک کند... وقتی از زبان نسل امروز صحبت می‌کنیم مقصود تنها زبانی که با آن می‌نویسیم یا حرف می‌زنیم، نیست. مجموعه‌ای است از رفتار، کردار، کنش‌ها و واکنش‌ها ...