دوربرگردان-را-رد-نکنیم-رضا-امیرخانی

کار به جایی رسیده است که یک مایکل شوماخر باید پیدا کنیم تا غربیلک این ارابه را با سرعت دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت تو اولین دوربرگردان بچرخاند؛ دوبرگردانی که معلوم نیست اصلا به آن برسیم یا نه!... تو سهم‌ت را از کشورت و از سرنوشت‌ت می‌خواهی و سوگ‌مندانه باید اقرار کنم که هیچ سهمی در حکم‌رانی کشورت نداری... کسی می‌تواند مطالبات را فهرست کند که از سوی حاکمیت امیدی به نقد شدن آن‌ها داشته باشد


در آستانه‌ی پنجاه ساله‌گی نشسته‌ام و به گذشته می‌اندیشم. عمل‌گراتر از این هستم که بگویم از ۵۷ شروع شد یا از ۶۷ یا از ۷۱ یا از ۷۸ یا از ۸۴ یا از ۸۸ یا از ۹۶ یا از ۹۸ یا از ۱۴۰۱. دل‌م البته ۸۴ را نقطه‌ی چرخشِ جدی می‌داند. اما عمل‌گرا‌تر هستم. انحراف از همین ام‌روز شروع شده است. برای هر تغییری باید از همین لحظه شروع کرد. بی‌خیال دوربرگردان‌هایی که می‌شد با سرعت بیست کیلومتر در ساعت مثل یک راننده‌ی پیرِ محتاط با راه‌نما از آن‌ها دور زد و مسیر را اصلاح کرد و تقریبا همه را نیز عقلا تذکر دادند. حالا کار به جایی رسیده است که یک مایکل شوماخر باید پیدا کنیم تا غربیلک این ارابه را با سرعت دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت تو اولین دوربرگردان بچرخاند؛ دوبرگردانی که معلوم نیست اصلا به آن برسیم یا نه!

تجمع دانشجویان زن زندگی آزادی

وزارت اقتصاد ام‌روز خیمه‌ی سنگینی زده است روی حساب‌های بانکی. به راحتی می‌تواند همه‌ی حساب‌ها را بررسی و بازرسی کند. بفهمد هر شهروندی چه‌قدر درآورده است و کجا خرج کرده است و طبیعتا علی‌الراس برسد به عدد دقیق مالیات مودی!

به نظرم می‌توانیم چند ممیز زبر و زرنگ پیدا کنیم که با کمی هوش‌مندی و کمی هم تسلط به فرمول‌نویسی در اکسل، درآمد واقعی هر مودی را کشف کنند. همان اول به درگاه امور مالیاتی در سایت، چند بند دیگر را هم اضافه کنیم. مثلا به جز تاریخ تولد و نام پدر، مذهب را هم از مودی بپرسیم و اگر شیعه بود، اجازه بدهیم از میان گزینه‌های موجود مرجع تقلید را هم انتخاب کند. حالا با این کشف درآمد واقعی توسط اکسل ممیزان، چه ایرادی دارد اگر با توجه به مشخصات ثبتی مودی، همان‌جا به صورت آن‌لاین خمس درآمد آن دسته از مودیان شیعه به دفتر مرجع ثبت‌شده کارت به کارت شود و رسید هم جهت قبر و قیامت به رویت مودی برسد؟ آیا حکومت دینی نباید چنین کند؟ آیا نباید این مهم از فروع دین را احیا کند؟

حجاب قصه‌اش فرق می‌کند؟!

یقین بدانیم اگر این طرح بالا را در همین دولت رییسی اجرا کنیم، تعداد مقالات فقهی که درباره‌ی وجوب پرداخت خمس و آثار اجتماعی آن نوشته می‌شود، ده‌ها برابر آثار اجتماعی حجاب است. دلیل‌ش هم بر عقلا روشن است! به راحتی می‌توانم تصور کنم یک سخن‌ران جاافتاده را که توضیح می‌دهد «اختلاط مال مخمس با غیرمخمس لقمه‌ی شبهه می‌برد سر سفره‌ی مسلمانان! ای نامسلمان غیرمتدینی که می‌گویی من به این موضوع خمس اعتقاد ندارم، چرا این همه مسلمان باید سفره‌شان خراب شود با این تصمیم تو! از حکومت اسلامی انتظار می‌رفت که خیلی زودتر از این‌ها موضوع خمس را قانونی می‌کرد که سفره‌ها طیب و طاهر شوند...»

من طرف‌دار خمس هستم. همان‌گونه که طرف‌دار حجاب هستم. اما نیک می‌دانم که هیچ مرجعی با فهم درست از مقبولیت خود نمی‌تواند خمس اجباری از من بگیرد... اما اگر حکومت اسلامی را پیش بیاندازیم‌ حتما همه پشت‌ش خواهند ایستاد! قم خرج می‌کند و فاکتور را تهران پرداخت می‌کند...

 (از نزدیکان‌م یکی می‌گفت که این را منتشر نکن. باور کن خمس را اجباری می‌کنند یک‌هو!! بی‌راه نمی‌گفت. احیای فروع دین اگر به شکل اجباری و حکومتی راه بیافتد، سازمان حج و زیارت هم شاید خودش را به آن سامانه‌ی وزارت اقتصاد متصل کند و در کنسرسیوم مشترک بین‌المللی با حج و اوقاف سعودی، از روی سامانه آن دسته از مودیان را که استطاعت مالی دارند، به صورت آن‌لاین ثبت نام کند و فیش حج‌شان را ای‌میل کند تا یک وقت حج آدم‌های مستطیع ضایع نشود و نامسلمان از دنیا نروند. احیای فروع دین است دیگر)

من نه فقط با گشت ارشاد حجاب که با گشت ارشاد خمس و نماز و روزه و... هم مخالف‌م و هر اجباری در آن‌ها اکراه در دین می‌دانم. اگر چه شخصا به حجاب و خمس و... معتقد باشم!
۱۵ سال از طرح این موضوع در رسانه‌های عمومی کشور گذشته است... بدون نتیجه!
روشن است که جامعه‌ی دینی را با مقیاس کمی اجرای احکام فهم نمی‌کنند، اتفاقا با حالت کیفی دین در میان شهروندان می‌سنجند...

روز دوم:
کشتی‌گیر با حریفی از رژیم صهیونیستی مبارزه نمی‌کند و در دور اول حذف می‌شود. فردا مسوول فدراسیون مصاحبه می‌کند که هوس شیشلیک کرده بود و خورد و دویست گرم اضافه وزن آورد! این یعنی دفاع از ملت مظلوم فلسطین؟! پیش‌تر در دهه‌ی هفتاد میلادی اسراییل با یکی دو بازی خود را به فینال جام ملت‌های آسیا می‌رساند؛ چون کشورهای عربی حاضر نبودند با او مسابقه بدهند. بعدتر رژیم آپارتاید افریقای جنوبی، با همین حربه، یعنی بازی نکردن تیم‌های اروپایی، دچار انزوای جدی بود. حالا چه کسی منزوی شده است؟ ما یا رژیم اشغال‌گر قدس؟! روش ما «مسابقه ندادن» بوده است؛ نه هدف ما. روش نه از مقدسات است نه از اعتقادات. روش را عوض می‌کنیم. هر کشتی‌گیری که کشتی گرفت بعد دو دست‌ش را به سمت دوربین هفتی می‌کند و بعدتر رمزگشایی می‌کنیم که این یعنی خانه‌ی فلسطینی. ایراد گرفتند که سیاسی است، چیز دیگری می‌گوییم و چیز دیگری می‌سازیم. این برد رسانه‌ای قوی‌تری دارد یا شیشلیک خوردن؟!

سال‌هاست همین حرف‌ها را گفته‌ایم و گفته‌اند. رییس وقت فدراسیون، رسول خادم همین را گفت و کسی به او توجهی نکرد. و او کنار رفت... نفر بعدی این را نمی‌گوید و می‌ماند... برای حل مساله چه‌قدر وقت خواهیم داشت؟ مثلا موضوع حضور زنان در استادیوم را به یاد دارم که در سال ۸۴ طرح کردم و اتفاقا شنیدم که مخالفت جدی هم نداریم! شکر خدا بعد از ۱۷ سال با تاخیر کرونا و هم‌کاری فیفا موضوع حل شد و از هیچ خاک‌ریزی هم عقب ننشستیم و آب هم از آب تکان نخورد! این را هم البته قم فاکتور کرد و تهران پرداخت!

روشن است که دولت مقبولیت کافی ندارد. حتا اگر به آمار رسمی وزارت کشور نگاه کنیم، جمهور مردم به درستی این دولت را نماینده‌ی خود نمی‌دانند. درصد آرای باطله و مشارکت در آخرین انتخابات به نحوی وحشت‌ناک وضع رابطه‌ی مردم با حکومت را مشخص می‌کنند. در بحرانی که رسما سیاسی نیست و اتفاقا اجتماعی و فرهنگی است، باید از سرمایه‌ی اجتماعی استفاده کرد. آیا نمی‌شد شورای حقیقت‌یابی منصوب کرد که مثلا محقق داماد و علی دایی عضوش باشند و دکتر زاهدمهر قلب و دکتر علی رجایی که از قدیمی‌ترین المپیادی‌های ساکن ایران است و دیگرانی که سرمایه‌ی اجتماعی واقعی دارند. بعد هم آن‌ها بدون مانع تحقیق کنند و به طور طبیعی رسانه‌ها با آن‌ها مرتبط باشند. (چیزی شبیه به هیات‌های منصفه) طبیعی است که مردم نسبت به رای آن‌ها خاضع خواهند بود. چرا این در حادثه‌ی قتل/مرگ مهسا امینی چنین شورای حقیقت‌یابی ساخته نمی‌شود؟

چرا دادگاه به شکل علنی برگزار نمی‌شود؟ مثلا اگر دادگاه ستار بهشتی یا مهسا امینی علنی برگزار می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟ دست بالا یک مامور خاطی شناسایی می‌شد. او برای تبرئه‌ی خودش حتما از نظام مایه می‌گذاشت. اما اگر دادگاه علنی منصفانه برگزار می‌شد، همه می‌فهمیدند که نظام پای خطای کسی نمی‌ایستد. شاید دلیل عدم برگزاری همین باشد... نکته‌ای که نظام متوجه نمی‌شود این است که در این پرونده‌ی قتل/مرگ مهسا امینی خودش متهم است! او نمی‌تواند در مقام دادستان یا قاضی قرار بگیرد. مضحک است وقتی نماینده‌ی نیروی انتظامی می‌آید و خودش گزارش می‌دهد که فوت در حال ارشادات طبیعی بوده است! تو در مقام متهمی الان، نه در مقام اقناع‌کننده‌ی افکار عمومی...

از آن سو به این فکر می‌کنم که آخوند باید برود نماینده‌ی مجلس شود و پاس‌بان مسوول امر به معروف و ارشاد؟!

علی کریمی

روز چهارم:
اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب می‌شوند. نام محمود احمدی‌نژاد می‌درخشد! فقط من باید مرزبندی کنم؟! آیا اگر من یک پراید اوراقی داشته باشم، حاضرم آن را به حضرت آقای شیخ حسن صانعی بدهم که به شوش ببرد و بفروشد؟ بنیاد پانزده خرداد چه وضعیتی دارد؟ کارآمد بوده است؟! اگر نه، چه‌گونه او باید مصلحت نظام را تشخیص بدهد، آن هم در این روزگار پیچیده... جوان هجده‌ساله چه نسبتی دارد با این حکم‌رانی؟!

باز صبر می‌کنم تا تغییرات را ببینم. جمعه آقای احمد خاتمی خطبه می‌خواند... می‌گویند دفتر ایشان به لقب آيه‌الله حساس است، عیب ندارد... اصلا آيه‌الله‌العظما... همیشه برای‌م سوال است که ایشان چه‌گونه می‌آید و برای روز قدس خطبه می‌خواند؟ آیا تا به حال یک عبارت نو، یک فکر تازه راجع به فلسطین ارائه کرده است؟ مرحوم هاشمی در سخت‌ترین شرایط ناآگاهی اجتماعی کتاب اکرم زعیتر را ترجمه کرده بود که تا سال‌ها منبع تحقیق راجع به فلسطین بود. امام جمعه‌های تهران، مرحوم آیه‌الله طالقانی و آیه‌الله خامنه‌ای در مسجد هدایت تهران و مسجد امام حسن مشهد، توانسته بودند در رقابتی واقعی، در فقدان حمایت حاکمیت (و بل در تضاد با او) مخاطب حقیقی داشته باشند و بالا بیایند. کدام امام جمعه در سال‌های اخیر از مسیر طبیعی مسجد پرطرف‌دار بالا آمده است؟!

قطعا! هر اهل رسانه‌ای می‌داند که در شش ماه گذشته حجم اخبار مرتبط با گشت ارشاد در رسانه‌های بی‌گانه‌ی ضد ایران و ضد جمهوری اسلامی بالا رفته است. همه می‌دانیم که تصاویر مرتبط با گشت ارشاد –حتا از سال‌های قبل- مدام بازنشر می‌شوند. تعمیق گسل بی‌حجاب/باحجاب پروژه‌ای جدی است و البته در حقیقت اجتماع ما نیز ریشه دارد. جمهوری اسلامی با پروژه‌هایی مثل سپیده رشنو عملا در همان زمین بازی می‌کند. اگر دنبال نفوذ دشمن هستید، همین‌جا باید کنج‌ها را بکاوید!

از آن سو موضوع قتل/مرگ مهسا امینی می‌توانست برای حکم‌رانی فرصت باشد؟

به نظرم به راحتی... این موضوع و پی‌گیری آن خواسته‌ی قاطبه‌ی مردم ایران بود. فارغ از نگاه به حجاب، هیچ عاقل منصف بااطلاعات ایرانی نبود که از پی‌گیری این پرونده و کشف حقیقت و ترک خصومت ناراضی باشد. با تقریب خوبی همه‌ی مردم ایران نسبت به عمل‌کرد گشت ارشاد معترض هسنتد. نفس دست‌گیری و تخلفات احتمالی موضوعی بود که همه را خشم‌گین کرده بود.

حاکمیت به راحتی می‌توانست از این فرصت استفاده کند و از این وحدت کلمه استفاده کند. چه چیزی را می‌باخت؟ لکه‌ای می‌افتاد به دامن مقدس نظام؟ نیروی انتظامی هم جزو مقدسات است مگر؟!

در این اعتراض عمومی، به من اگر باشد ابتدا طراح پروژه‌ی «سلام بر فرمان‌ده» را احضار می‌کنم. در جامعه‌ای که مشکل اقتصادی دارد، مردم پای صندوق‌ها نشان داده‌اند که فاصله گرفته‌اند از روش حکم‌رانی، چرا کسی چنین گسلی را باید تعمیق کند؟! چرا نظام باید مردم را روبه‌روی مردم قرار دهد؟ مردمی که به دروغ به دلیل کرونا اما در اصل به دلیل فیفا از رفتن به استادیوم منع می‌شوند، می‌توانند برای «سلام بر فرمان‌ده» در همان استادیوم به شکل مختلط دور همی بگیرند. وقتی شما با جمعیت قدرت‌نمایی می‌کنی، در شرایطی که جامعه طبق آمار رسمی وزارت کشور خودت، نظر متفاوتی دارد، داری جمعیت را تهییج می‌کنی برای آمدن به خیابان...

همان‌هایی که می‌گویند نظام با یک هسته‌ی سخت معتقد چند درصدی می‌تواند هشتاد میلیون را کنترل کند... همان‌ها عامل اصلی اعتراض مردم هستند. همان‌ها عامل اصلی غیرقابل انعطاف بودن نظام هستند. همان‌ها نظام را از هر پیش‌رفتی پشیمان می‌کنند... و حالا در میانه‌ی خطر کجا هستند؟

علی کریمی کت و شلوار پوشید و آمد در سخت‌ترین شرایط باری از دوش نظام بردارد و رییس فدراسیون شود. سیاه‌کارترین و خال‌بازترین نیروهای نظام به خط شدند تا او رای نیاورد. پس علی کریمی فوت‌بالیست درجه‌ی یک را شما تبدیل کردید به یک ناراضی حق‌به‌جانب. علی دایی و علی کریمی باید جای‌شان را بدهند به کسی که همه می‌دانند پرونده‌ی ناسالمی دارد اما معاون اول مجبور است جارو به دم کی‌روش ببندد و...

ام‌روز علی کریمی در خارج از ایران با «تو خفه‌»ی بی‌نظیرش انقلابی‌تر از بسیاری از بابصیرت‌ها عمل کرده است و اتفاقا خود را در معرض ماشین ترور سازمان رجوی قرار داده است...

روز هفتم:
آقای رییس دولت می‌‌آید در تله‌ویزیون و می‌گوید من همان اول زنگ زدم به خانواده‌ی مهسا امینی. در دنیا رییس جمهور زنگ می‌زند؟ نه اصلا فرمان‌دار زنگ می‌زند؟ بخش‌دار زنگ می‌زند؟! آقای رییس دولت! در دنیا یک قاضی محلی با اختیار کامل پرونده را در دست می‌گیرد و در چشم مردم و کنار هیات منصفه پرونده‌ی این‌چنینی را به سرانجام می‌رساند. چه نیازی هست به این خاله‌بازی‌ها؟!
وقتی بین عادل و فروغی مخیر شدی و جوان مومن انقلابی را برگزیدی، باید به همین گرفتاری فکر می‌کردی. وقتی فلان پیک فرهنگی را به عنوان جوان مومن انقلابی مسوول تشخیص جای دوست و دشمن کردی باید به همین‌ها می‌اندیشیدی. حالا این‌ها حتا به تعبیر امنیتی‌ها توان جمع کردن بحران را نیز ندارند. چه رسد به کار اقناعی...

روزها قبل:
بیست سال پیش حدود سال هشتاد از ایالات متحده به ایران برگشته بودم و نگران کشورم بودم. اولین بار بود که گسل میان مردم به وجود آمده بود. مردم و نه اهل سیاست تبدیل شده بودند به این‌طرفی و آن‌طرفی. دوم خردادی و ضددوم‌خردادی. آن زمان تمام تلاش اجتماعی‌م را گذاشتم برای حل این گسل. داستان سیستان و لوح را همان موقع نوشتم.
و در لوح چنین شعاری را سرلوحه‌ی آن پای‌گاه اینترنتی قرار داده بودم.

فرهنگ مادر سیاست است. مضحک است تصویر فرزندی که تلاش می‌کند مادرش را بزاید...

و حالا سوگ‌مندانه باید بنویسم که همه‌ی ما حتا بازی‌چه‌ی نگاه سیاسی هم نیستیم. سال‌هاست که دو شاخه‌ی امنیتی کشور به جان هم افتاده‌اند. برای زدن هم هیچ ابایی از ضرر به مردم و حتا ضرر به ایران ندارند. چون در آن شبکه‌ی ناقص‌العقل‌ها، هر دو راس این‌ها اتفاقا هوش‌مندترین‌ها هستند. نگاه امنیتی‌ها ام‌روز بالادست همه‌چیز ایستاده است. چه در بحران جانشینی، چه در پرتاب رییسی به رییس‌جمهوری، چه در همین بحران ام‌روز، چه در ورود لباس شخصی به شریف (بعد از تجربه‌ی اسف‌بار کوی دانش‌گاه)، چه در فعال کردن گسل بلوچستان در میانه‌ی این روزها (بعد از تجربه‌ی اسف‌بار مسجد مکی)، همین نگاه کشور را اداره می‌کند. قسمت مردمی‌تر و عاقل‌تر نگاه امنیتی به خلاف تصور بعد از حذف قالی‌باف و لاریجانی از طرفین معادله، رییسی را می‌کوبد وسط صحنه و بازی را به هم می‌زند. چه بر سر مردم می‌آید؟ چه بر سر ایران می‌آید؟ چندان مهم نیست... پاکستان می‌شویم، شوروی می‌شویم، یا سوریه و لیبی؟ یکی از این نگاه‌ها شوروی بعد از فروپاشی را می‌پسندد و نگاه دیگر جمهوری اسلامی پاکستان را. اما اختلاف این دو هیچ بعید نیست ما را به سمت لیبی و سوریه ببرد..

این نگاه امنیتی و این شبکه‌ی ناقص‌العقل‌ها نیاز به توضیحات بیش‌تری دارد. نوشتن از این دو برای من مثل کناسی است. این که رمان را در بازار عطاری زمین بگذاری و بروی سراغ این کناسی، حس و حالی دیگر می‌خواهد... و حالا روزهاست که رمان را زمین گذاشته‌ام و خاطرات پراکنده‌ی هر روز را ثبت می‌کنم.

کره شمالی
 
روز آخر:
همه‌ی این‌ها را برای مردم ننوشتم. از آن گذشته از این توهمات هم ندارم که در این بلبله الالسن خیال کنم صدای مردم کشورم هستم! من این‌ها را برای همان‌ها نوشته‌ام که در این ‌سال‌ها هیچ وقت نخواستند بشنوند. هر جا بین یک فروغی و یک عادل مخیر شدند، طرف فروغی را گرفتند. هر جا میان مردم و حکومت قضاوت کردند، طرف حکومت را گرفتند... امیدی هم به شنیدن‌شان ندارم. آن‌ها خوب می‌دانند که من هم‌چنان عمیقا به امام دل‌بسته‌ام. به تعبیر همین جوانانِ اهلِ قاسم‌چک، به حفظ کشورم و حفظ نظام فکر می‌کنم. و هم‌چنان تا لحظه‌ی آخر رجاء واثق‌م تغییر این روند بی‌تغییر است... خوب می‌دانند که من هم‌چنان به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی اعتقاد دارم. خوب می‌دانند که اگر از من چیزی بخواهند برای کشورم دریغ نخواهم کرد. (از حق نگذریم در این مدت دو مسوول جمهوری اسلامی مرا خواستند. با خوش‌حالی و بی‌ناز و ادا رفتم. یکی روز شهادت امام رضا مرا به خانه‌اش خواند و من سرآسیمه رفتم که نظر بدهم، اما او به من توضیح داد که از سفر اربعین برگشته است و وضعیت جمع‌آوری زباله در عراق خیلی بد است. دیگری هم دعوت‌م کرد و من تا نصف جلسه فکر کردم پوشش جلسه موضوع انتشاراتی است، اما عاقبت فهمیدم که نه... واقعا موضوع‌ش راه‌اندازی یک انتشاراتی بزرگ است!!)

از این‌جا به بعد را برای تو می‌نویسم که در خیابانی و نمی‌خوانی نوشته‌ی مرا...

به خلاف تصور رسمی، تو را انقلابی و حق‌طلب می‌بینم. دم‌ت گرم و سرت خوش باد...

حضور تو در خیابان، (در حیاط مدرسه، پشت چراغ قرمز با فشردن بوق، دور میز کافه و حتا در خانه) از سر سیری نیست. از سر هیجان‌طلبی نیز. تو سهم‌ت را از کشورت و از سرنوشت‌ت می‌خواهی و سوگ‌مندانه باید اقرار کنم که هیچ سهمی در حکم‌رانی کشورت نداری... شاید برای من در دوره‌ای مثلا سورنا ستاری می‌توانست اثری از هم‌دوره‌ای‌هام در حکم‌رانی باشد، اما تو هیچ سهمی در حکم‌رانی نداری. حق تعیین سرنوشت تو از نظر من محترم است...

شاید وقت تاریخ خواندن نداشته باشی. خیلی بد است. اما یادت باشد همین که تو ام‌روز در خیابان هستی و تغییر ایجاد می‌کنی، (کما این که بی‌شک راجع به گشت ارشاد تغییر ایجاد کرده‌ای) مرهون ۱۲۸۵ و مشروطیت است، مرهون ۱۳۳۲ و ملی شدن صنعت نفت است و اتفاقا از همه بیش‌تر مرهون ۱۳۵۷ و خود انقلاب اسلامی است. این هر سه پی‌آمد یک‌دیگر بودند. (بگذریم که جمهوری اسلامی به اشتباه و برای نام‌واره‌سازی و تشخص از مشروطیت شیخ فضل‌الله و از ملی شدن سید کاشانی را برگزید که هر دو نسبتی با اصل انقلاب نداشتند. و تلخ‌تر این که نسلِ اصیلِ پیش از خود را فراموش کرد.)

گول سیاسی نخور! تو موضوع‌ت ایران، پیش‌رفت ایران و حق تعیین سرنوشت است. تو دولت حداقلی می‌خواهی. رییسی باشد یا نباشد اهمیتی ندارد... از قانون اساسی فرانسه می‌شود ولایت فقیه درآورد و از جوچه‌ی کره‌ی شمالی می‌شود دموکراسی بیرون کشید. به مصوبات اعتنا نکن. مطالبات‌ت را واضح بیان کن و بگیر...

هیچ بی‌گانه‌ای دوست‌دار کشور من و تو نیست. ایرانی شاید پلوی سفارت خورده باشد، اما ننگ سفارتی بودن و بعدتر مستعمره بودن را نپذیرفته است. ایالات متحده در هیچ کشوری شادی مردمی را در این پنجاه سال تحمل نکرده است. یقین داشته باش اگر تو در معرض تشکیل دولت مردمی باشی، تو را به رسمیت نخواهد شناخت و برای مقابله با تو با همین احمد خاتمی و علم‌الهدی وا می‌بندد! خیابان تهران و خیابان ایران تعیین‌کننده است نه هیچ خیابان دیگری در جهان و پول توجیبی توست که تغییر مثبت ایجاد می‌کند نه هیچ ارز فرامرزی جهانی.

یادت باشد که تو زاییده‌ی نسل ارتباطات اتمیزه هستی و مدیون همین فن‌آوری ارتباطات مجازی هستی. آزادی تو ام‌روز وابسته به سرعت نت توست.

جمهوری اسلامی به دلیل تربیت فقهی صفر و یکی به موضوعات نگاه کرده است. عقب‌نشینی را هیچ وقت نیاموخته است. بنابراین خط را نگه می‌داشت تا آخرین قطره‌ی خون و بعد مجبور می‌شد کیلومترها عقب بنشیند. حال آن که می‌توانست پشت خط، خطی دیگر تعیبه کند و به صد متر عقب‌تر و خط مستحکم پشتی عقب‌نشینی کند و تلفات ندهد... در مسایل اجتماعی هم همه‌ی خطوط برای او خطوط قرمز و نهایی هستند... تو از این ایراد جمهوری اسلامی بیاموز و به موقع عقب‌نشینی کن تا تلفات ندهی.

من تمام تلاش‌م این است که به آن که تو را می‌زند یاد بدهم که نزند... این‌جور نیست که او هیچ نیاموخته باشد. همین که از تیر جنگی به ساچمه و ساچمه‌ی پلاستیکی و گلوله‌ی پینت‌بال رسیده است به اندازه‌ی چند ده کشته در روز پیش‌رفت است... او باید برود و یاد بگیرد که چرا از فتیه‌ی دهه‌ی شصت به عصبه‌ی هزار و چهارصد و یک تبدیل شده است. او هم کسی را ندارد که حرف تازه یادش دهد. اما تو هم یادت باشد که همین‌طور که تو درصدی معنادار از جامعه هستی، او نیز سهمی در جامعه دارد. او سهم تو را نداد، تو باید سهم او را بدهی که شکل او نشوی!

تعمیق هر گسلی میان مردم، هر گسلی، شیعه-سنی، پول‌دار-بی‌پول، طرف‌دار-مخالف، نخبه-پخمه، حتا کتک‌زن-کتک‌خور، باحجاب-بی‌حجاب به ضرر همه‌ی ایران است. بخشی در نظام این گسل‌ها را فعال می‌کنند، تو تلاش کن پل باشی میان دو سوی این گسل.

چرخه‌ی خشونت باید متوقف شود اما چرخه‌ی اعتراض نه...
جامعه‌ی ایران و حتا خیابان ام‌روز، توییتر نیست. صدا و سیما هم نیست. خودت باش...
در هر لحظه‌ای خودت مسوول رفتار خودت باش...

**
هر چه می‌نویسم پدربزرگی است... به کار نمی‌آید... کسی می‌تواند مطالبات را فهرست کند که از سوی حاکمیت امیدی به نقد شدن آن‌ها داشته باشد... امنیتی می‌گوید با کوچک‌ترین نرمش، راه را باز کرده‌ایم، پس هیچ راهی برای عقب‌نشینی باقی نمی‌گذارد... قبل و بعد هر بحران هم همین‌یم که هستیم.

**
پیش‌تر در مصاحبه‌ی دم خروس گفتم که نظام باید چند تغییر اضطراری انجام دهد. منتظر بودم تا کسی آن‌ها را از من بخواهد! هم‌چنان منتظرم...
آن که می‌زند و آن که می‌خورد، هر دو اگر نه فرزند، شهروند نظام‌ند... حتا اگر شبان‌-رمه‌ای هم حکم می‌رانیم، شبان با گوسفند این گونه تا نمی‌کند...  دوربرگردان را رد نکنیم.

[این یادداشت در صفحه شخصی رضا امیرخانی منتشر شده است]

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...