مسعود احمدی (متولد ۱۳۲۲ کرمان)، شاعر، ویراستار و مدرس پیشین فلسفه و ادبیات درگذشت.

مسعود احمدی

به گزارش کتاب نیوز، احمدی در شش‌سالگی با خانواده به‌تهران آمد و تحصیلاتش را در دبستان ابن یمین و دبیرستان علمیه و هنرستان هنرهای زیبا به‌پایان رساند و سپس به دانشکده هنرهای تزئینی وارد شد، ولی ادامه نداد. او با علاقه شدیدش به ادبیات و فلسفه، از نوجوانی به‌مطالعه پیگیر این دوبخش از علوم انسانی و تدریس ادبیات و فلسفه در دبیرستان‌ها و مدارس عالی معتبر بخش خصوصی پرداخت و پس از سال‌ها به آموزش و پرورش دولتی پیوست. وی در سال ۶۰ بازداشت و پس ازگذراندن ۴ سال محکومیت از زندان آزاد شد و به انفصال دائم از خدمات دولتی محکوم شد. پس از آن به ویراستاری روی آورد و در این راه از یاری پیشکسوتان این رشته بهره برد. هم زمان به‌مطالعه و سرودن شعر و نوشتن مقاله ادامه داد.

برخی از کتاب‌های منتشر شده‌ شادروان مسعود احمدی عبارتند از:
زنی بر درگاه، روز بارانی، برگریزان و گذرگاه، دونده خسته، قرار ملاقات، صبح در ساک، بر شیب تند عصر، برای بنفشه باید صبر کنی، دو سه ساعت عطر یاس، حرف زیادی: مجموعه مصاحبه‌های مطبوعاتی، دو زن، گفت‌وگو با آیدا سرکیسیان "شاملو" و اقبال اخوان "مشیری"، دارم به آخر خودم نزدیک می‌شوم، در زیر پوست انگشت‌های دست چپم و دیگر نبودم/مرده بودم.

................ هر روز با کتاب ................

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...