حقیقت ناب | الف


در سال ۱۹۸۲ وقتی نامه ارنست همینگوی به مکسول پرکینز، درباره کتاب «شب در مسیر غرب» پیدا شد، سرنوشت آن کتاب را دگرگون کرد. کتابی که توسط بریل مرکام نوشته‌شده بود؛ زن خلبانی که در آفریقا زندگی می‌کرد و به‌واسطه ماجراجویی‌هایش زندگی بسیار پرفرازونشیبی را پشت سر گذاشته بود. همینگوی درباره این کتاب نوشته بود: «کتاب بریل مرکام، شب در مسیر غرب را خوانده‌ای؟ وقتی آفریقا بودم نسبتاً خوب می‌شناختمش و هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم بتواند و بخواهد که دست‌به‌قلم ببرد، مگر برای نوشتن دفترچه پروازش. از قرار معلوم نوشته، خیلی خوب هم نوشته، به شکل اعجاب‌انگیزی خوب، آن‌قدر که من از خودم به‌عنوان یک نویسنده شرمنده شدم. او فاتحه همه ما که خودمان را نویسنده می‌دانیم نوشته است، آن بخش‌هایی را که شخصاً اطلاع دارم که یا خودم آنجا بودم یا در روایات مردم شنیدم، کاملاً حقیقت دارد...»

«تپه‌های سبز آفریقا» [Green Hills pf Africa]

بی‌دلیل نبود اگر همینگوی از کتاب خاطرات یک زن خلبان که به زبانی داستانی نوشته‌شده، ستایش می‌کرد. خود همینگوی در سال ۱۹۳۵ در تجربه‌ای مشابه سعی کرده بود اثری بر اساس خاطراتش در آفریقا بنویسد؛ اثری که بازتاب‌دهنده تجربیاتش درزمینه‌ی سیروسفر در طبیعت آفریقا و به‌خصوص عشق دیرینه‌اش یعنی شکار باشد.

همینگوی از آن قسم نویسندگان بود که از خاطراتش بسیار در آثارش استفاده می‌کرد. او داستان‌هایی عمیق و درعین‌حال جذاب می‌نوشت که اگرچه بسیار واقعی و ملموس به نظر می‌رسیدند اما بخش اعظم آن‌ها تخیلات نابی بودند که در بستر تجربیات او بالیده بودند و نهایتاً شکل داستانی به خود گرفته بودند. نمونه‌اش تجربیات او از جنگ‌های داخلی اسپانیا و سروکار داشتن با مجروحان که به نوشته شدن رمان «وداع با اسلحه»، اثری عاشقانه در بستر جنگ انجامید و یا دوستی و نشست‌وبرخاست او با گاو بازها که نمود آن را در قالب اثر داستانی در کتاب «خورشید همچنان می‌دمد» می‌بینیم.

در میان آثار همینگوی کتاب «پاریس، جشن بیکران» نیز هست که بیشترین مایه را از خاطراتش او گرفته است. این کتاب روایت‌هایی کوتاه از خاطرات همینگوی از ایام جوانی و زندگی در پاریس است. در نخستین دهه‌های قرن بیستم زمانی که پاریس بهشت نویسندگان و هنرمندان سراسر دنیا محسوب می‌شد بسیاری از آن‌ها در این شهر جمع شده بود. دوستی همینگوی با برخی از این نویسندگان و خاطرات مشترک آن‌ها دستمایه نوشتن روایت‌های واقعی و داستانی هستند، اما شکوه این کتاب و جذابیت داستان‌هایش کماکان تا حد زیاد حاصل رنگ‌آمیزی آن‌ها با تخیل نیرومند همینگوی هستند.

به‌ هر روی در سال ۱۹۳۵ همینگوی تصمیم گرفت که این بار رمانی بنویسد که نعل به نعل بر واقعیت منطبق باشد، بدون دخل و تصرف آمیخته به تخیل. این کتاب که «تپه‌های سبز آفریقا» [Green Hills pf Africa] نام گرفت و شرح خاطرات حضور چندساله او در آفریقا و علاقه بسیارش به شکار.

اتخاذ چنین رویکردی به خلق اثری انجامید که در کارنامه ادبی همینگوی رمانی منحصربه‌فرد محسوب می‌شود. همینگوی برخلاف معمول این بار مقدمه‌ای هرچند کوتاه برای کتاب خود نوشت. شخصیت‌ها و حوادث این رمان، برخلاف بسیاری از رمان‌ها، خیالی نیستند. هر خواننده‌ای که نتواند در آن علاقه‌ی عاشقانه کافی پیدا کند، حق دارد هر نوع علاقه عاشقانه کافی پیدا کند، حق دارد هر نوع علاقه عاشقانه‌ای را که موقع کتاب دم و دست داشته باشد در آن جای دهد. نویسنده کوشیده کتابی مطلقاً واقعی بنویسد تا بفهمد توصیف یک سرزمین و شرح فعالیتی یک‌ماهه درصورتی‌که دقیقاً عرضه شود می‌تواند با اثری تخیلی رقابت کند یا نه.

همینگوی در کتاب «تپه‌های سبز آفریقا» با رویکردی تجربه‌گرایانه به سراغ خاطرات آفریقای خود رفته است؛ خاطراتی که همانند دیگر دوره‌های زندگی او بسیار هم پرفراز و نشیب بوده است. اما همانند هر آنچه به‌عنوان مصالح کار نوشتن وارد ساحت داستان می‌شود نیازمند تغییر و تحولاتی است که همینگوی از انجام آن‌ها صرف‌نظر کرده است. این تجربه همینگوی درواقع رئالیسمی بدون تخیل بود. یک اثر که درنهایت می‌توانست صورت گزارش داشته باشد. آیا چنین گزارشی می‌تواند برای خواندن جذاب باشد؟ به همین دلیل بود که بعدها همینگوی با توجه به آشنایی نسبتاً نزدیکش از زندگی بریل مرکام و این حدس که خاطرات او نیز کم‌وبیش رئالیستی بدون تخیل هستند، معتقد شده بود که او کاری دشوار را به پایان رسانده است.

هرچند بریل مرکام برای ثبت خاطرات خود این کتاب را نوشت بااین‌حال اطلاع روشنی در دست نیست که بریل مرکام چقدر به اصل خاطرات خود وفادار بوده، اما همینگوی آن را نه صرفاً برای مکتوب کردن خاطراتش که به‌عنوان یک تجربه ادبی به انجام رساند، تجربه اینکه آیا می‌تواند با وفاداری به خاطراتش اثری جذاب به لحاظ ادبی بنویسد. بنابراین زمانی که تصمیم به انجام این مهم گرفت آن را به همان دشواری که بود پذیرفته و به انجام رساند. حاصل کار او نیز سرانجام همانند دیگر آثار همینگوی اثری درخور اعتنا بود و ازآنجاکه در غیاب تخیل همینگوی مجبور بود برای جذابیت اثر از قدرت نثر نهایت بهره را ببرد. کوشید نثری را به وجود آورد که به قول خودش فراتر از شعر رفته و چنان توصیفات تصویری نیرومندی داشته باشد که چونان نقاشان امپرسیونیست فرانسوی مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد.

از این منظر تپه‌های سبز آفریقا اثری است که بهترین گواه برای دریافت قدرت روایت‌گری و توان توصیف زنده و تأثیرگذار همینگوی به شمار می‌رود. زندگی در این اثر به شکلی ناب جریان دارد و مهم‌تر از همه اینکه قهرمان این رمان همینگوی نه شخصیتی که گوشه‌هایی از عقاید و ایده‌های او را یدک بکشد بلکه خود اوست. قهرمانی که در دل روایت داستان و در موقعیت‌های مختلف به اظهارنظر درباره مسائل مختلف می‌پردازد. همینگوی نویسنده‌ای بسیار کم‌حرف بود، مصاحبه‌ای اندکی از او برجای‌مانده است. خواندن تپه‌های سبز آفریقا این حسن را هم دارد که با نظرات همینگوی درباره برخی مسائل گوناگون نیز می‌توان آشنا شد و درواقع این رمان می‌تواند جبران کم‌حرفی‌های نویسنده‌اش را نیز بکند!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...