کتاب «پرواز از پنجره جنوبی؛ روایت زندگی سردار شهید علیرضا حاجی‌بابایی» نوشته سیدمحمدرضا رضوی منتشر شد.

به گزارش مهر، در فصل اول این کتاب، به زندگی سردار شهید علیرضا حاجی بابایی از تولد تا پیروزی انقلاب اسلامی پرداخته می‌شود.

فصل دوم روایت فعالیت‌های انقلابی اوست که به وقایعی تا قبل از شروع جنگ تحمیلی پرداخته است، حضور در کردستان و مبارزه با گروهک‌های ضد انقلاب، بخشی از این تاریخ است.

فصل سوم، آغاز جنگ تا عملیات بازی‌دراز دوم و ۸ شهریور را شامل می‌شود. مقطعی که شهید حاجی‌بابایی، به همراه پاسداران مظلوم، در جبهه‌های سرپل ذهاب از پیشروی سپاه مکانیزه عراق، جلوگیری به عمل می‌آورند.

فصل چهارم، روایت مجاهدات رزمندگان در عملیات بازی دراز دوم و حوادث بزرگ روز هشتم شهریور سال شصت است و فصل پنجم کتاب نیز به عملیات مؤثر و جریان‌ساز ۱۱ شهریور، موسوم به عملیات شهیدان رجایی و باهنر می‌پردازد. این عملیات در مناطقی از سرپل ذهاب به وقوع پیوسته و شهید حاجی‌بابایی، فرماندهی یکی از مهم‌ترین محورهای آن را بر عهده داشت.

فصل ششم، شامل وقایع بعد از عملیات ۱۱ شهریور، تا درگیری‌های تنگ کورک می‌گردد و فصل هفتم، موضوعات و حوادث جبهه‌های غربی کشور در زمستان سال ۶۰ و بهار سال ۶۱ را از رهگذر خاطرات مربوط به شهید علیرضا حاجی‌بابایی، مورد بررسی قرار داده است.

در فصل هشتم و فصل پایانی کتاب، به تشریح حضور شهید حاجی‌بابایی در عملیات رمضان پرداخته شده است، فصلی که با وداع او با دنیا و وصالش با محبوب خود، پایان می‌یابد.

این اثر را سوره مهر روانه بازار کتاب کرده است.

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...