انسان در غربتی هم‌عرضِ زندگی | الف


غربت نه فقط در سرزمینی بیگانه، که گاه در موطن و حتی شهر زادگاه هم می‌تواند روی دهد و آدمی می‌تواند حتی در خانه‌ی خود هم غریب باشد. ممکن است روزی برسد که تمام اشیاء و آدم‌های آشنای خانه، رنگ بیگانگی به خود بگیرند و انسان را در غربتی هم‌عرضِ زندگی در سرزمینی ناآشنا قرار دهند. این اتفاق در رمان «نان غربت» [Le pain de l'étranger] نوشته‌ی هانری ترویا [Henri Troyat] به شکلی کاملا آشکار رخ می‌دهد. پیِر یوانست، مردی که صاحب عمارتی بزرگ در حومه‌ی پاریس است، همسرش را در اثر بیماری از دست می‌دهد. پیِر تلاش می‌کند تنهایی‌اش را با خانواده‌ی باغبان‌اش پر کند. ماریا، مادر این خانواده تمام کم و کسری‌های پیِر را برطرف می‌کند تا او نه تنها جای خالی همسرش را حس نکند، بلکه ماریا را همچون مادری دلسوز و همراه در کنار خود ببیند. پیِر این نازپروردگی را دوست دارد. او در غیاب همسرش سوزان، ماریا را جایگزین تمام زنان زندگی‌اش می‌کند. چون خیلی زود مادر و پدرش را از دست داده و خواهر و برادری هم نداشته است، خانواده ماریا و آن خدمت‌های تمام وقت و بی‌دریغ‌شان برای او تمام آن‌چه را که عمری نداشته، جبران می‌کنند. میگل همسر ماریا، آملیا و فردریک، بچه‌های ماریا با حضور خود به عمارت پیِر گرمی و روشنایی می‌بخشند.

نان غربت [Le pain de l'étranger]  هانری ترویا [Henri Troyat]

اما دیری نمی‌پاید که زخم کهنه‌ی پیِر دوباره سر باز می‌کند. ماریا در یک تصادف رانندگی کشته می‌شود. پیر احساس یتیم شدن می‌کند. ماریا حتی می‌توانست از نگاه پیِر بخواند که برای ناهار، یا شام چه میل دارد. اما حالا هیچ‌کس به گرسنگی او اهمیتی نمی‌دهد. میگل تلاش می‌کند به سرزمین مادری‌شان، پرتغال، برگردد. پیِر نمی‌خواهد او و بچه‌ها را هم از دست بدهد. یکی برای رفتن و دیگری برای ماندن، روبروی هم قرار می‌گیرند. در این میان بچه‌ها می‌خواهند از عمارت برای خود خانه‌ای دنج و همواره گرم بسازند. رفتار سرد پدر و گاهی دور نگه داشتن بچه‌ها از صاحبخانه، آنها را از این کار بازم ی‌دارد. آن‌ها میان پیِر که سعی دارد نگه‌شان دارد و میگل، که می‌خواهد آن‌ها را به پرتغال ببرد، گیر افتاده‌اند.

احساس غربت، چیزی است که پیر و میگل، هر دو بسیار آن را تجربه می‌کنند. میگل با دوری از کشور خود و با کلنجار رفتن با فرهنگ و زبانی که نمی‌تواند به طور کامل بیاموزد و با آن کنار بیاید، خود را در فرانسه بیگانه می‌بیند و پیِر با خانه‌ای که سال‌ها با همسر و خانواده‌ی باغبان به آن رنگ آشنایی بخشیده و اکنون در حال از دست دادن آن‌هاست، خود را در خانه و خاک خویش غریب می‌یابد. تلاش او برای جایگزین کردن آدم‌های دیگر هم به نتیجه نمی‌رسد. هیچ‌کس برای او، رنگ و بوی آشنایی مانند خانواده‌ی میگل ندارد. پیِر احساس مالکیت عجیبی نسبت به آن‌ها دارد و شاید همین بیش از هر چیز خشم میگل و مقاومت او برای ماندن را بر می‌انگیزد.

هانری تروایا با این احساس غربت بیگانه نیست. او اتفاقا چنین تجربه‌ای را با گوشت و پوست خود لمس کرده است. او که در مسکو و در خانواده‌ای نسبتا متمول به دنیا آمده بود، به دلیل انقلاب بلشویکی، در سال 1920، به همراه خانواده به پاریس مهاجرت کرد. اما خاطرات کودکی و احساس تعلق به روسیه هرگز او را رها نکرد. به همین علت بیشتر آثار او از تاریخ روسیه مایه گرفته است. اغلب بیوگرافی‌هایی که نوشته در مورد مشاهیر روس است. او برای داستایوفسکی، تولستوی، چخوف، ایوان مخوف، کاترین و پتر کبیر زندگینامه نوشته است. شناساندن فرهنگ و ادبیات روسیه همواره بخش عمده‌ای از دغدغه‌های او را طی مسیر کاری هفتاد ساله‌اش تشکیل داده است. اما فرانسه هم همچون پاره‌ای از تن، در او حس تعلق و میهن‌پرستی برانگیخته است. او طی جنگ جهانی دوم و پس از آن به عنوان افسری وظیفه‌شناس همواره در خط مقدم از موطن دوم‌اش، فرانسه، دفاع کرده است. گرچه حسی دوگانه بین غریب و آشنا بودن در روسیه و فرانسه داشته است، اما به خوبی از پس تلفیق فرهنگ و روحیات مردم دو کشور در آثارش برآمده است. نان غربت، یکی از نقاط اوجِ تلاش او برای آفرینش اثری است که همواره به میراث ملی مردم روسیه و فرانسه، به شکلی توأمان وفادار است و آن را به خوبی پاس می‌دارد. مرد صاحبخانه در این داستان، به گونه‌ای بازتاب شخصیت خودِ هانری ترویاست. او در عین این که غریب بودن را در سرزمین مادری تجربه کرده، در کوششی تمام‌عیار می‌خواهد از رنج غربت دیگران هم بکاهد. به همین علت تمام برنامه‌هایش معطوف به جلب رضایت بچه‌هایی است که در نبود مادرشان، احساس سردرگمی و بی‌پناهی می‌کنند. موفقیت در چنین آزمونی برای او، اهمیت مسأله‌ی مرگ و زندگی را دارد. در پس اتفاقات پرهیجان داستان به این سؤال که آیا می‌توان در اوج تنهایی و بیگانگی، همدلی و آشنایی آفرید، پاسخ داده می‌شود:

«از توی دفتر راهنمای تلفن، آدرس مغازه را چک کرده، توی ماشین پریده بود. با شور و شوق میزان شگفت‌زدگی و شادی فردریک را تخمین می‌زد. ابتدا با یک مسیر ساده‌ی منطقی شروع می‌کردند تا بعد آن را کامل کنند. بنا به توصیه‌ی فروشنده یک جعبه شامل چند ریل، یک لوکوموتیو، چند واگن، یک تغییر شکل‌دهنده و یک سوزنبانی را انتخاب کرد. به نظرش این‌ها کفایت نمی‌کرد و چند چیز دیگر، خودش انتخاب کرد. وقتی از مغازه بیرون آمد دست‌هایش پر از پاکت بود. ناگهان یاد آملیا افتاد. وجودش را نادیده گرفته بود. اگر چیزی برایش نمی‌خرید احساس عقده و حقارت می‌کرد. به یک مغازه‌ای بزرگ رفت و برایش عروسک خرید. خاطرات بچگی تا شب رهایش نکردند.»

................ هر روز با کتاب ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...