نشست نقد و بررسی کتاب صوتی «هیچکس مثل تو مال اینجا نیست» دیروز سه‌شنبه ۲ مهر با حضور جمعی از نابینایان در کتابفروشی چشمه برگزار شد.

به گزارش مهر، کتاب صوتی «هیچکس مثل تو مال اینجا نیست» اثر میراندا جولای و ترجمه فرزانه سالمی با صدای گلاره عباسی تولید شده است.

منتقدان این‌نشست که با حضور ۶۰ نفر از نابینایان کتاب‌خوان کشور همراه بود، مهدی یزانی‌خرم به نمایندگی از نشر چشمه و مجید سرائی پژوهشگر نابینا به نمایندگی از گروه سوینا (سینمای ویژه نابینایان) بودند.

گلاره عباسی، پوریا عالمی میزبان منتقدان این نشست بودند و در کنار اکتای براهنی، منصور ضابطیان، لاله اسکندری، محمد صوفی، اشکان عقیلی، مرتضی علی‌آبادی، سالار تهرانی، یلدا انگالی، سحر صباغ سرشت و امیرحسین مددی به گفتگو درباره کتاب «هیچکس مثل تو مال اینجا نیست» پرداختند.

بنا است از این‌پس در قالب همین‌نشست، هرماه، یک‌جلسه نقد و بررسی از کتاب‌های صوتی برگزار شود. گزارش صوتی این‌برنامه‌ها در پایگاه اینترنتی رادیو سوینا منتشر خواهد شد تا نابینایان کشور امکان استفاده از مطالب این جلسات را داشته باشند.

اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...