به گزارش میزان، دفتر شعر «این کوه سرش همیشه زیر برف است» توسط انتشارات سوره مهر، منتشر  شد.

این کتاب شامل ۹۰ قطعه شعر در قالب رباعی با موضوعات مختلف عاشقانه و اجتماعی است که توسط محمد عالی زاده سروده شده است.

شاعر در مجموعه «این کوه سرش همیشه زیر برف است» با زبانی شیرین و شاعرانه به مسائل مختلفی که جامعه کنونی با آن‌ها درگیر است می‌پردازد.

عالی زاده در این مجموعه به قدری استحکام زبانی دارد که مخاطب هنگام خواندن آن بدون اینکه از فضای عاشقانه‌ای که خیلی صمیمی برای او خلق شده خارج شود وارد فضا‌های اجتماعی و گا‌ها فضا‌های طنز کتاب می‌شود.

چند قطعه از رباعیات این کتاب را در ادامه خواهیم خواند:

باید سر راه تو خودم را بکشم
تنها به گناه تو خودم را بکشم
دیگر زده ام به سیم آخر، باید
با برق نگاه تو خودم را بکشم

***

ناخواسته گرم رفت و آمد شده ام
هر بار که از کنار تو رد شده ام
لب‌های تو قرمزند و چشمانت سبز
در رفتن و ماندنم مردد شده ام

***
یک روز تو هم از تک و تا می‌افتی
برخاک به حال و روز ما می‌افتی
پاییز فقط به برگ‌ها ظلم نکرد‌
ای سیب تو هم به زیر پا می‌افتی

***

موجی که همیشه بر فراز دریاست
انگار که مرد یکه تاز دریاست
تنها جلوی صخره سرش را خم کرد.
چون صخره همان مهر نماز دریاست

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...